ملک‌الشعرای بهار › داد از دست عو!م| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از عوام است هرآن بد که رود بر اسلام / داد از دست عوام
دل من خون شد درآرزوی فهم درست / ای‌جگرنوبت‌توست‌
غم دل باکه بگویم که دلم خون نکند / غمم افزون نکند
سخنی پخته نگفتم که گفتند به من / چند این خام سخن
زانچه ییغمبر گفته است و درو نیست شکی / نپذیرند یکی
همگی خفته و آسوده ز نیکی و بدی / خواب مرگ ابدی
درنبوت نگرفتند ره نوح نبی / داد ازین بی‌ادبی
به هوای نفسی جمله نمایند قعود / آه از این قوم عنود
پیش خیل عقلا زابلهی و تیره‌دلی / شرزه شیرند، ولی
عاقل ار بسمله خواند به هوایش نچمند / همچو غولان برمند
سنت و شرع کتاب نبوی مانده زکار / عقل برخاسته زار
عاقل آن به که همه عمر نیارد به زبان / نام این بی‌ادبان
نه براین قوم نماید نفس عیسی کار / نه مقالات بهار
پیش جهال ز دانش مسرایید سخن / پند گیرید ز من