امیر معزی › شمارهٔ ۱۹۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایا نوشته هنرنامه‌ها فزون ز هزار / و یا شنیده ظفرنامه‌ها برون ز شمار
چو رزم شاه هنرنامهٔ شگفت بخوان / چو فتح شاه ظفرنامهٔ بدیع بیار
به رزم او نگر وگرد آن فسانه مگرد / به فتح او نگر و دست از آن حدیث بدار
مشافهه به همه وقت بهتر از ماضی / معاینه به همه حال بهتر از اخبار
حکایتی نشنیدست خلق در عالم / عجب‌تر از ظفر و فتح شاه‌ گیتی دار
معز دین خدا خسرو مصاف شکن / خدایگان جهان سنجر ملوک شکار
شهی که بود به مغرب نبرد او امسال / چنانکه بود به مشرق نبرد او پیرار
جز او به مشرق و مغرب ز خسروان‌که شکست / به نیم روز صف رزم صد هزار سوار
ز رزم غزنین نیکوترست رزم عراق / ز بس عجایب تقدیر عالم الاسرار
مصاف خصم توگفتی‌که برکشید فلک / ز سنگ و آهن و پولادباره و دیوار
مصاف سلطان‌گفتی که بر بسیط زمین / پدید شد فلکی پر ستارهٔ سیار
بر آن صفت ز درازی کشیده هر دو مصاف / که وهم کس نرسد از میان همی به‌ کنار
مثال پیلان چون پاره پاره ابر سیاه / که بر هوا شود از رودبار و دریابار
دمان و جمله برو جنگ جوی پیلانی / همه چو دیو عجب شکل و بُلعَجب‌ کردار
نهنگ یَشک و ستون بای و اژدها خرطوم / سپهر گردش و کُه پیکر و صبا رفتار
بتافت آینه از پشت پیل در صحرا / چنانکه مهر درخشان بتابد ازکهسار
شعاع خنجر و رفتار تیر و شکل‌ کمان / چو برق و ژاله و قوس قزح به‌وقت بهار
چو روی شست به‌ خون تیغ جنگیان گویی / که کرد رنگرزی پیشه گنبد دوار
همی ز پیکر آن تیغهای خون‌آلود / نمود سرخی شنگرف و سبزی زنگار
گه مصاف‌ گروهی ز لشکر سلطان / اگر شدند پراکنده در یمین و یسار
دو چیز در شدن آن گروه تعبیه کرد / که هر دو کرد پدیدار ایزد دادار
یکی‌ که تا بنماید به‌ شاه نصرت خویش / که هست نصرت او به زلشکر جرار
دگر که تا بنماید به خلق مردی شاه / که بی‌سپاه گه رزم چون‌ کند پیکار
عجب نباشد اگر بی‌سپه شود منصور / کرا خدای بود روز رزم ناصر و یار
چو ذوالفقار برآهخت شهریار جهان / نمود مردی و دارات حیدر کرار
دلیروار کمان ظفر چو کرد به‌ زه / به تیر دوخت سپر بر سوار تیغ‌گذار
ظفر بیامد و پیوسته گشت با پیکان / در آن میان‌ که جدا شد ز شست او سوفار
رسیدکوکب نصرت ز آسمان به‌زمین / چو از زمین به‌سوی آسمان رسید غبار
سبک شدند و سراسیمه آن سپاه‌گران / ز تیر شاه و ز پیلان مست جان اوبار
یکی بجست ز پیلان وکرد ناله ی زیر / یکی بخست ز پیکان وکرد نوحهٔ زار
یکی به‌زیر خس اندر خزید چون خرگوش / یکی به‌ دام غم اندر فتاد چون کفتار
زغم سرشک یکی‌ گشت چون‌ گداخته لعل / ز خونْ دهان یکی‌ گشت چون شکافته نار
همی شکسته و مغلوب خسرو منصور / همه فکنده و مقهور دولت قهار
اگر نکردی شاه زمانه رحمت و عفو / در آن دیار نماندی ز دشمنان دیار
به یک نفس ز سر سرکشان برآوردی / به تیغ تیز دخان و به‌پای پیل دمار
جهان سیاه شدی بر مُعادیان چو سَقَر / عراق تنگ شدی بر عراقیان چو حصار
بزرگوارتر از شاه ما به‌گیتی کیست / که درگذشت به بخشایش از سر آزار
گناه و عذر به هم بود و این نبود شگفت / که در میان دو لشکر چنین بود بسیار
درشت و نرم رود کارها به روز نبرد / بزرگ و خرد بود زخمها به‌ گاه قمار
همی پلنگ و گهر زاید از میان جبال / همی نهنگ و صدف خیزد از میان بحار
کجا مخالفت اندر جهان پدید آید / گل شکفته کند در زمان خلنده چو خار
کجا موافقت از دور روی بنماید / به یک زمان‌کند از زهرمار مهرهٔ مار
خلاف شاه نبود اختیار شاه عراق / کز آن خلاف بود دور مردم مختار
چو بر مراد سپه بود مدتی مجبور / حواله کرد به تقدیر خالق جبار
سپاس و شکر خداوند را که از پس جنگ / به صلح و دوستی و نیکویی برآمد کار
سپرد شاه به محمود گنج محمودی / که برگرفت ز غزنین به تیغ‌ گوهردار
به تیغ‌گوهر دار آنچه بستد از دشمن / به دوست داد سراسر به‌ دست گوهر بار
به دست خویش ولیعهد کرد شاهی را / که اختیار ملوک است و افتخار تبار
چو داد ملک محمد قرار بر محمود / ازو محمد خشنود شد به دار قرار
چنین نماید تأیید ایزدی تأثیر / چنین نماید شمشیر سنجری آثار
فتوح شاه کرامات و معجزات شدست / که اندر آن نرسد وهم و فکرت و گفتار
اگر ملوک و سلاطین رفته زنده شوند / به معجزات و کرامات او دهند اقرار
خدایگانا فتحی برآمدت امسال / که بخت نیک بدان فتح مژده دادت پار
به زینهار تو آیند زین سپس ملکان / که داده‌ای اُ‌مرای عراق را زنهار
چو عذر و خدمت هرکس فزون شد از مقدار / به نزد تو همگان را فزوده شد مقدار
نظام یافت همه شغلهای بی‌ترتیب / نسق‌ گرفت همه کارهای ناهموار
نشاط و رغبت احرار سوی درگه توست / که هست درگه عالیت‌ کعبهٔ احرار
چو در دیار و بلاد عراق نام تو رفت / شرف‌ گرفت ز نام تو آن بلاد و دیار
فزوده کرد ز نامت خلیفه در بغداد / جمال خطبه و منشور و سکه و دینار
ز پیش خویش فرستاد سوی حضرت تو / لوا و خاتم و شمشیر و جُبّه و دستار
اگر سکندر رومی همی ولایت داد / ملوک را ز در روم تا حد بلغار
تو درگشادن گیتی سکندر دگری / تو را سزد که ولایت دهی سکندر وار
چرا همی به سکندر توراکنم مانند / ازین حدیث مرا کرد باید استغفار
ز دست تو ملکانی نشسته‌اند به مُلک / که پیش هر ملکانی سکندرست هزار
سه خسروند به هند و عراق و ترکستان / که از عطای تو دارند هر سه استظهار
همیشه شکر تو دارند در میانهٔ جان / چنانکه نقطه بود در میانهٔ پرگار
توراست بخت مشیر و خرد نصیحت‌گر / تو راست فتح ندیم و ظفر سپهسالار
به فر بخت توگردد به انتها آسان / هر آن مصاف که باشد به ابتدا دشوار
وگر بود به شب تار عزم رزم تو را / سعادت تو کند روز روشن از شب تار
جهان‌که جود تو بیند ز بحر دارد ننگ / زمین ‌که دست تو بیند ز ابر دارد عار
هر آن عدو که ز پیکار تو بلندی جست / بلند گشت سرانجام لیکن از سر دار
کرا خمار گرفت از شراب کینهٔ تو / به عاقبت ز شراب اجل شکست خمار
کسی که بود به تیمار بی‌پرستش تو / چو پیش تخت تو آمد جدا شد از تیمار
رسید تا ز خراسان رکاب تو به عراق / فلک به کام و مراد دل توکرد مدار
ز دهر کند شده دشمنانت را دندان / ز بخت تیزشده دوستانت را باز آر
سزد که جان بفشانند بندگان امروز / که آمدیّ و نمودی به بندگان دیدار
کنند بر سُم اسبان تو فریشتگان / زخلدگوهر و از آسمان ستاره نثار
به فال ‌گیر شها شعرهای بندهٔ خویش / همه‌گزیده چو یاقوت و لولو شهوار
که کردگار به زودی تو را کند روزی / هر آنچه فال زند بندهٔ تو در اشعار
کتاب فتح تو سال دگر بپردازد / چو بوستانی آراسته به رنگ و نگار
نهال او را از نکته و نوادر برگ / درخت او را از حکمت و معانی بار
همیشه تا که بود بر سپهر اختر ‌هفت / همیشه تاکه بود در زمانه طبع چهار
تو را نصیب ز هفت و چهار باد سه چیز / تن درست و دل شاد و دولت بیدار
نهاده پیش تو بر دست سروران سپاه / به رزم جان عزیز و به بزم جام عُقار
شهان و تاجوران را به مشرق و مغرب / بر استان و سم اسب تو لب و رخسار
تو از سعادت جاوید و از عنایت بخت / ز عمر و ملک و جوانی وگنج برخوردار