باز در جلوه گری شد صنمی جلوه گری / دلبری پردهنشین شاهدکی پرده دری
با خبر از همه وز عاشق خود بیخبری / نکند در دل او نالهٔ عاشق اثری
دل من برده ز نو لعبت شیرین سخنی / شاهدی، ماه رخی، سرو قدی، سیم تنی
رخ و بالایش چون ناری بر نارونی / دل من پیشش چون مرغی بر بابزنی
دیرگاهی است که کرده استمکاندر دلمن / به غم عشقش آمیخته آب وگل من
هله جز ناله و افغان نبود حاصل من / بفزوده است غمش مشکل برمشکل من
بس که آن شوخ جفا ییشه جفا پیشه کند / دل من زبن غم و اندیشه پر اندیشه کند
هجر و وصلش چو به گلزار دل اندیشه کند / آن یکی ربشه کند و آن دگری ریشه کند
چه دل است اینکه یکی روز به سامان نبود / پند نپذیرد و از کرده پشیمان نبود
روز و شب جز که در آن چاه زنخدان نبود / چه گنه کردکه جز درخور زندان نبود
دل گر از راه برون رفت به راه آورمش / پردهٔ خود سری وکبر ز هم بر درمش
پس به خلوتگه معشوق حقیقی برمش / برم اندر حرم شاه و کنم محترمش
شاه خوبان که به جز جانب درویش ندید / آنکه شد عاشق ومعشوق بهجزخویش ندید
روی او را ز صفا چشم بد اندیش ندید / دیدهٔ عاشق از یک نظرش بیش ندید
کیست معشوق من؟ آن شاهد بزم ازلی / مظهر جلوهٔ حق، سر خفی، نور جلی
سرو بستان نبی، شمع شبستان علی / محرم اندر حرم قرب شه لم یزلی
ایزد از روز ازل کاین گل پاکیزه سرشت / این برومند شجر، در چمن دهر بکشت
بدو دستش دوکلید از قبل خویش بهشت / تا بدین هر دو گشاید در سجین و بهشت
هفت دوزخ ز لهیب غضبش یک لهب است / هشتجنت ز ریاض کمرش یکخشباست
نه فلک را شرف از درکه او مکتسب است / خلقت ذاتش ایجاد جهان را سبب است
تا جهان بوده است این نور، جهانآرا بود / بود ازآن روزکه نی آدم و نی حوا بود
او سلیمانبُد و او عیسی و او موسی بود / نوح و یونس را او همره در دریا بود
گر نهان است، یکی روز عیان خواهد شد / آشکار از رخش آن راز نهان خواهد شد
در همه گیتی فرمانش روان خواهد شد / آنچه خواهیم بهحمدالله آن خواهد شد