ملک‌الشعرای بهار › انتقاد از اوضاع خراسان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اندرین شهر پدید آمده مادامی چند / بسته بر پای دل خستهٔ ما، دامی چند
گشته ایام به کام دل ناکامی چند / بعد از این ما و سر زلف گل‌اندامی چند
ما چه دانیم که دشمن به گناباد چه کرد / یا عدو در درجز فتنه و بیداد چه کرد
طبس از دزد و دغل ناله و بیداد چه کرد / ما برآنیم که آن لعبت نوشاد چه کرد
سر ظهر است‌، دهن خشک وکسالت بسیار / کارها ماند به عصر ای بت شیرین‌گفتار
ای پسر سفره بینداز که شد وقت ناهار / راستی عصر بنا بود سواری و شکار
حالیا وقت نداریم به دیدار و سلام / آنچه راپورت رسیده است بماند تا شام
وقت لاتار مغازه است بود صبر حرام / زود باشید، که تنهاست در آنجا مادام
آن کراوات که من بستم با آن صافی / نپسندیدش مادام ز بی‌انصافی
هرچه اصرار نمودم ز مزخرف بافی / هیچ نشنید و مرا هست همین غم کافی
چون فکل از ستمت سینه فگارم خانم / چون کراوات گره خورده به کارم خانم
با نگاه تو کجا چشم به مردم دارم / گر همه شهر بدانندکه من دم دارم
من چه‌ دانم که‌ خراسان چه‌ و این ‌شور و شرش / یا چه شد حالت سرحد و چه‌ آمد به سرش
آنکه شد محو تو، ازخویش نباشد خبرش / گر رعیت ز میان رفت‌، به گور پدرش
ای بت سنگدل‌، ای خانم زیبای ملوس / سخت زببندهٔ آغوشی و شایستهٔ بوس
تا توئی دربر من نیست مرا جای فسوس / انگلیس ار فکند شورش و گر آید روس
نوبهارا! چقدر خیره و رک حرف زنی / سخت بد مسلک و غوغاگر و شورش فکنی
تا به کی موی دماغ من و امثال منی / چند اندر پی اصلاح امور وطنی