ملک‌الشعرای بهار › باد خزان (در افشاری)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد خزان وزان شد / چهرهٔ گل خزان شد
ناله‌، بس مرغ سحر در غم آشیان زد / آشیان سوخته بین مشعله در جهان زد
خدا خدا داد ز دست استاد / که بسته رخ شاهد مه‌لقا را
فغان و فریاد ز جور گردون / که داده فتوای فنای ما را
کشور خراب‌، فغان و زاری / پیچه و نقاب سیاه و تاری
وه چه کنم از غم بیقراری / تا به کی کشیم ذلت و بیماری