ملک‌الشعرای بهار › زن با هنر (سه‌گاه‌)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به دل جز غم آن قمر ندارم / خوشم ز آنکه غم دگر ندارم
کند داغ دلم همیشه تازه / از این مطلب تازه‌تر ندارم (‌تکرار)
قسم خورده که رخساره نپوشد / به جز با من دلداده نجوشد
جمال بشر تویی / ز گل تازه‌تر تویی
به پاکی سمر تویی / که رشگ قمر تویی
عزیزم / در عالم
جای زن / باید باشد بر روی دیده
زن در زندان / یارب که دیده
چه‌ شد عزیزان که حال نسوان - بود بدینسان زار / سیاهکاری و جهل و خواری -‌بود مدامش کار
وای بهارا بهارا مزن دم خدا را ز راز نهان / وای که ما را، که ما را، مقدر شد این از جهان
زنی کاو به جهان هنر ندارد / ز حسن بشری خبر ندارد
بناز ای زن با هنر که عالم / گلی از تو شکفته‌تر ندارد
زنانی که به جهل در حجابند / ز آداب و هنر بهره نیابند
فرو خوان کتاب را / برافکن حجاب را
ازبن بیش‌تر به گل / مپوش آفتاب را
ای دلبر، جان پرور / طی شد عمرم ‌در آرزویت
که چون تو دلبر چراکنی سر به ذلت و خواری / خدا نماید ز دیدهٔ بد تو را نگهداری
آه نگارا نگارا مده دل خدا را به حرف کسی / وای که گل را زیانی نباشد ز خار و خسی