ملک‌الشعرای بهار › غزل ضربی (در ماهور)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز من نگارم خبر ندارد / به حال زارم نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود / دل من از من خبر ندارد
کجا رود دل که دلبرش نیست / کجا پرد مرغ که پر ندارد
امان از این عشق فغان از این عشق / که غیر خون جگر ندارد
همه سیاهی همه تباهی / مگر شب ما سحر ندارد
بهار مضطر منال دیگر / که آه و زاری اثر ندارد
جز انتظار و جز استقامت / وطن علاج دگر ندارد
ز هر دو سر، بر سرش بکوبند / کسی که تیغ دو سر ندارد