امیر معزی › شمارهٔ ۲۰۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون عقیق آبدارست وکمند تابدار / آن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار
آب دارم در دو چشم و تاب دارم در جگر / زان عقیق آبدار و زان‌کمند تابدار
زلف او گرد رخش پروانه‌وارست ای‌عجب / این دل من هست در سودای او دیوانه‌وار
نیست یک ساعت قرار این هر دو را بر جای خویش / کی بود پروانه و دیوانه را هرگز قرار
زلف او هرشب تو گویی ‌از لب‌ میگون ‌او / چشم او را می‌دهد تا گیردش خواب و قرار
گرنبیند هیچکس‌ پیوسته با خورشید سرو / کان یکی بر آسمان است این یکی‌ بر جویبار
روی چون خورشید او بر سر و مسکن چون گرفت / قامت چون سرو او خورشید چون آورد بار
من ز دل‌ گیرم به عشق اندر قیاس خویشتن / او ز من‌ گیرد قیاس این دل نابردبار
او چو در من بنگرد داند که‌ گرم افتاد دل / من چو در دل بنگرم دانم‌که صعب افتادکار
در دو زلفش هست عطر و در دل من آتش است / عطر بر آتش نهد چون‌ گیرم او را در کنار
خواهد آن ‌دلبرکه چون وصف جمال او کنم / بوی عطر آید زمن در پیش تخت شهریار
شاهِ مشرق ارسلان ارغو خداوند ملوک / ملک را از ارسلان سلطان مبارک یادگار