امیر معزی › شمارهٔ ۲۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مستی و عاشقی و جوانی و نوبهار / آن را خوش است کز بر او دور نیست یار
مسکین‌ کسی که عاشق و مست و جوان بود / از یار خویش دور بود وقت نوبهار
باد صبا نگارگر بوستان شدست / در بوستان چگونه توان بود بی‌نگار
صد خرمن‌ گل است کنون در میان باغ / آن را بترکه خرمن‌گل نیست درکنار
وقت سحر ز فاخته آمد مرا عجب / تا ناله چون‌ کند ز بر سرو جویبار
وز ابر نیز هم عجب آمد مرا همی / تا چون کند زدیده روان درّ شاهوار
ای فاخته تو باری عاشق نیی چو من / جندین منال برگل و بر سرو زارزار
ای ابر نیستی چو من اندر بلای هجر / چندین سرشک بیهده از دیدگان مبار
کار من است نالهٔ زار وگریستن / کز عشق مستمندم و از هجر سوگوار
نه روی آن‌که دوست بر من‌ گذر کند / نه راه آن‌ که من به بر او کنم‌ گذار
تدبیر کار خویش ندانم که چون کنم / کز دست او ز دست من اندر گذشت کار
امروز بامداد شدم سوی بوستان / تا بوی بوستان ز سرم‌ کم‌ کند خمار
دیدم هزار لعبت دیبا لباس را / در دست پاره کرده و در گوش گوشوار
گفتی که جبرئیل بر آن لعبتان همی / از آسمان ستاره کند هر زمان نثار
نزدیک لاله برد صبا باد سرد من / افسرده گشت چون دل من او به لاله‌زار
نرگس‌گشاد چشم و رخ زرد من بدید / شد چشم او ز عکس رخم شَنبلید وار
گلبن ز خون دیدهٔ من شربتی بخورد / آورد شاخ او همه یاقوت سرخ بار
گفتی بنفشه از جهت داغ و درد من / جامه‌کبودکرد و خمیده شد و نزار
گفتی رفیق‌وار ز بهر دعای من / برداشته است دست سوی آسمان چنار
آری مرا چنار ثناگر سزد چو من / باشم ثناگر شرف‌الملک شهریار
بوسعد پیر دولت و پیرایه بشر / نورِ دلِ سعادت و تاجِ سرِ تَبار
صدری که نیست جز به مراد و هوای او / نه نجم را مسیر و نه افلاک را مدار
در همتش همی نرسد گردش فلک / گویی فلک پیاده شد و همتش سوار
یک در شمار اصل هزارست از آنکه او / هست از شمار یکتن و هست از هنر هزار
توقیع او بدیع‌تر از صورت پری است / از شرم آن پری نشود هرگز آشکار
دست زمانه سرمه‌کند چشم خویش را / چون بر هوا شود ز سُم اسب او غبار
گر ابر بهره یابد زرّین‌ کند سرشک / ور بحر بهره یابد مشکین کند بخار
ماند به نار خشمش و ماند به خاک حلم / اندر یکی تحرک و اندر یکی قرار
جان در تعجب است و خرد در تحیرست / تا خاک را چگونه مسخر شدست نار
گر چه اِرم ز نقش بدیع است نامور / ور چه حرم ز امن تمام است نامدار
نقش ارم ز خامه او هست مسترق / امن حرم ز خانهٔ او هست مستعار
هرچند روزگار دگر گشت زآنکه او / جز خواجه کیست سیّد پیران روزگار
هر مدعی که بیهده دعوی‌ کند همی / کاندر جهان چو خواجه دگر هست حق‌گزار
نپذیر ازو مجرّد دعویّ و گو برو / گردِ جهان بگرد و کریمی چو او بیار
ای همت رفیع تو قانون احتشام / وی سیرت بدیع تو فهرست افتخار
جود تورا لقب ننهم آفتاب و بحر / کز بحر ننگ دارد و از آفتاب عار
ماند به آفتاب و خرد رای روشنت / کاصل همه علوم بدو گردد استوار
در سایهٔ عنایت تو روبه ضعیف / دنبال شیر شرزه بخاید به مرغزار
گردون به زینهار فرستد ستاره را / پیش کسی که پیش تو آید به زینهار
هستی به شفقت‌ پدری اختیار آن / کاورا خدای کرد به سلطانی اختیار
هر روز هست حشمت تو بیشتر ز دی / هر سال هست پایهٔ تو بیشتر ز پار
نور سعادت تو همی زرکند ز خاک / بوی عنایت تو همی‌ گل‌ کند ز خار
از قوتی که دست تو را داد آسمان / وز قدرتی که کِلکِ تو را داد روزگار
وقت ستایش توگمان آیدم که هست / دست تو دستِ حیدر و کلکِ تو ذوالفقار
شُکر تو هست دام و دل من شکار توست / آری چو دام شکر بود دل بود شکار
زرّ سخن به پیش تو پاک آورم همی / زیرا که خاطر تو همی گیردش عیار
گردون ز حُلّه‌های دگر نقش بسترد / وین حُلّه‌ها بماند تا حشر یادگار
تا عالمان ز قصهٔ موسی و حال خضر / گویند نکته‌ها که بود شرع را حصار
کلک تو باد در کف راد تو چون صدف / زانان که بود در کف موسی عصا چو مار
از قوّت سمائی و الهام ایزدی / بادی به عمر و علم چو خضر بزرگوار
رأی شریف تو به همه خیرها مشیر / شخص‌ کریم تو به همه فخرها مشار
در روزنامهٔ قدر و دفتر قضا / عمر تو برگذشته ز اندازهٔ شمار