امیر معزی › شمارهٔ ۲۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون وزارت یافت صدر روزگار از شهریار / تهنیت ‌گویم وزارت را به صدرِ روزگار
صاحب دنیا قوام‌الدین نظام مملکت / سید و شاه وزیران و وزیر شهریار
بُوالمحاسن عبدِ رزاق آنکه ارزاق بشر / کرد در دنیا به‌ کلک او حوالت ‌کردگار
بختیارش کرد گردون در روزارت همچنا‌نک‌ / خالقش‌ کرد از خلایق در امامت بختیار
شاه عالم را چنو هرگز کجا باشد وزیر / در امامت بختیار و در وزارت اختیار
صدر دیوان وزارت چون مُزّین شد به او / تخت سلطانی مُزّین شد به شاه ‌کامکار
منتظر بود این سعادت را جهان از دیرباز / یافت مقصود و برون آمد ز بند انتظار
این محل بود از گه میثاق آدم تَعبیه‌ / اختران را در مسیر و آسمان را در مدار
چون موافق شد قضا با آسمان و اختران / آنچه اندر پرده پنهان بود کردند آشکار
عَمِّ او صدر وزیران از فِراست‌ گفته بود / عبد رزاق است فخر دوده و تاج تبار
این فِراست بین که در انجام کار آمد پدید / آنچه آن پیر مبارک گفت در آغاز کار
ای شمال مشکبوی ای ره نورد زود رو / چون ز شهر بلخ باشد در نشابورت گذار
از زبان بندگان آن صدر ماضی را بگو / چشم بگشای و زخواب خوش‌زمانی سربرآر
تا ببینی پور خویش و نور چشم خویش را / پیش سلطان جهان با جاه و قدر و اقتدار
هم خرامان در امامت در لباس‌ احتشام / هم‌گرازان در وزارت بر بساط افتخار
ملک سلطان تازه‌ گشت از رای ملک‌آرای او / چون زمین از ابر و آب و آفتاب اندر بهار
تا نه بس مدت چنان‌ گردد که با انصاف او / آهوی دشتی امان یابد ز شیر مرغزار
گرگ را با میش باشد آشتی در پهن‌ دشت / باز را با کبک باشد دوستی در کوهسار
خواست یزدان تا بود بر روی دین و روی ملک / از نگار کلک او در ملت و دولت نگار
علم او در دین تازی داد ملت را نظام / عدل او در ملک باقی داد دولت را قرار
در هوای عالم سِفلی‌ چو نیکو بنگری / صافی و خالی نبینی از غبار و از بخار
با مبارک رای و تدبیرش هوای مملکت / هست صافی از بخار و هست خالی از غبار
یا رب اندر زینهار‌ش دار تا با عدل او / از ستم‌ کس را نبایدگفت یارب زینهار
آشنای طور سینا موسی عمران سزد / تاکه از معجز عصا در دست اوگردد چو مار
کدخدای شاه عالم صاحب عادل سزد / تا بر آرد کلک چون مارش زگمراهان دمار
تا به دیوان وزارت خامه‌ و نامه به ‌هم / از یمینش نامور شد از یسارش نامدار
خانهٔ ارزاق را مفتاح دارد بر یمین / دفتر آمار را فهرست دارد بر یسار
علم و عقلش را مُهَندِس‌ کرد نتواند قیاس / حلم و جودش را محاسب کرد نتواند شمار
قادر یزدان که پیدا کرد چون او صورتی / یک تن از روی عدد وز روی معنی صدهزار
گر شکار دام صیادان بود نخجیر و مرغ / جان و دل بینم همی در دام شکر او شکار
با نسیم رای او در بوستان ِمملکت / شاخ عزم شاه عالم فتح و نصرت داد بار
جامه ی بختش بپوشیدند شاهان روز رزم / بایهٔ تختش ببوسیدند خانان روز بار
وهم او پیش از وزارت کرد چندانی اثر / تا ملک بشکست در غزنین مصاف کارزار
کرد رای روشن او بر سبیل تَقد‌مه / بر موالی کار سهل و بر معادی کار زار
گر زمین را از نسیم خلق او باشد نصیب / هرکجا خاری برویدگل بروید جای خار
ور کند بر نار نیرو خاطر وَقّاد او / بگسلاند روشنی و گرمی از اجزای نار
ای خداوند جهان را گشته دستور و مشیر / وی بزرگان جهان راگشته مقصود و مشار
ای همه علم امامان از علومت مقتبس / وی همه رسم وزیران از رسومت مستعار
حق شناس حق‌گزاری بنده و آزاد را / شادباش و دیر زی ای حق‌شناس حق‌گزار
از جهان و از خداوند جهان برخور که هست / هم جهان و هم خداوند جهانت‌ خواستار
گر چه آصف را کرامات است در علم و هنر / ورچه اَ‌حنف را مقامات است در حلم و وقار
با تو در علم و خرد آصف نباشد کاردان / با تو در حلم‌ و وقار احنف نباشد بردبار
هست هر حرفی ز توقیع تو گنجی بی‌قیاس / هست هر بندی زانگشت تو بحری بی‌کنار
مرکب ملک و شریعت را سوار چابکی / از تو چابکتر نباشد این دو مرکب را سوار
با زبان ‌گوهر افشانت چرا باید همی / رنج غواصان گوهر جوی در قعر بحار
گر عیار زر ز صراف و مَحَک پیدا شود / هرکجا بوته است و سکه در بلاد و در دیار
آن‌کجا باشد دل و طبع تو صراف و محک / زر الفاظ و معانی را پدید آید عیار
روی دولت تازه باشد روی دین آراسته / تا بودکلک مبارک در بنانت مشکبار
باز اقبال است و بر سیم و سمن هر ساعتی / در بنان فرخ تو بارد از منقار قار
لیکن آن قاری که از منقار او بارد همی / قیمتی تر باشد از یاقوت و دُرّ شاهوار
سرنگون است او و دارد دوستان را سرفراز / مشکبار است او و دارد دشمنان را خاکسار
تو به خلق مصطفائی او به شکل خیزران / تو به علم مرتضائی او به فعل ذوالفقار
ای خداوندی که اندر آفرین و مدح تو / طبع من طوبی اثر شد شعر من شعری شعار
هست پیش تو نثار دیگران زر و گهر / من ز هر دو پیش تو نیکوتر آوردم نثار
کان نثار دیگران گردون ز هم بِپر‌اکند / وین نثار من بماند تا قیامت یادگار
تا همی بر عالم علوی بود سیاره هفت / تا همی برعالم سفلی بود عنصر چهار
باد با رای شریفت هفت سیاره قرین / باد با طبع لطیفت چار عنصر سازگار
بر حصار دولت تو پاسبان اقبال باد / باسبان اقبال بهتر چون دول باشد حصار
پشت اسلامی همیشه‌، کردگارت باد پشت / یار انصافی همیشه‌، شهریارت باد یار
ناصحت منصور و والا، حاسدت مقهور و پست / دوستت شاد و گرامی دشمنت غمخوار و خوار