امیر معزی › شمارهٔ ۲۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گل و مَه است همانا شکفته عارض یار / که ‌گونهٔ ‌گل و نور مهش بود هموار
مَه است بسته ز سنبل در او هزار گره / گل است‌ کرده ز عنبر بر او هزار نگار
بدیع نیست که از خط فزود خوبی دوست / شگفت نیست‌ که از خط شکفت عارض‌ یار
مه آنگهی بدرخشد که اندر آید شب / گل آن زمان به درآید که سر برآرد خار
به برگ نسرین زنجیر برنهاد از قیر / به ‌گِرد پروین پرگار بر نهاد از قار
تنم چو حلقهٔ زنجیر کرد آن زنجیر / دلم چو نقطهٔ پرگار کرد آن پرگار
ز بهر تافتن و بافتن دلم بفریفت / به زلف مشک‌فشان و به جَعد غالیه بار
بتافتم سر زلفش ببافتم جعدش / ز مشک و غالیه پر کردم آستین و کنار
مخالف لب او هست چشم من ز چه رو / لبش بخندد چون چشم من بگرید زار
لبش چو دانهٔ نارست و هست در دل من / فروخته زغم او هزار شعلهٔ نار
من آن دلی چه کنم کاندرو بیفروزد / هزار شعلهٔ نار از غم دو دانهٔ نار
اگرچه وسوسه بر دل ز عشق دارم صعب / دلم ز وسوسهٔ عشق کی خورد تیمار
چگونه راه برد وسوسه به سوی دلی / که حِرز خویش کند مدح سَیّدالابرار
عماد دین شرف‌الملک کز شمایل او / همی فروزد دین محمد مختار
سر سعادت ابوسعد کز کفایت او / همی فزاید ملک شه ملوک شکار
همیشه مایهٔ تایید نور دولت اوست / چنانکه نور دو دیده است مایهٔ دیدار
چه باک دولت او را ز حادثات زمین / که آفتابش بُرج است و آسمانش حصار
شریف‌ گشت بدو دین و دشمن دین دون / عزیز گشت بدو حق و دشمنِ حق خوار
به یک اشارت و یک لفظ او شود آسان / هر آنچه دهر بر آزادگان کند دشوار
ز مهتران و بزرگان که ما شنیدستیم / چنانکه بود به ترتیب سیرت و کردار
گر آن گروه در این روزگار زنده شوند / به عجز خویشتن و قدر او دهند اقرار
هرآنگهی ‌که ز خشم و زعفو سازد شغل / هرآنگهی که ز مهر و ز کین‌ گذارد کار
از او درست شکسته شود شکسته درست / وز او سوا‌ر پیاده شود پیاد‌ه سوار
خرد ندارد جز رای پاک او میزان / هنر ندارد جز رسم خوب او معیار
ز راستی و درستی که هست در قلمش / زبان عقل شدست و زبانهٔ طیار
به ابر ماند و او را زگوهرست سرشک / به بحر ماند و او را زعنبرست بخار
به مار ماند از آن فعل او به دشمن و دوست / همی نصیب شود زهر مار و مهرهٔ مار
دو شاخ او سبب دار و منبرست که هست / از آن ولی را منبر وزین عدو را دار
اگرچه بی‌خبر است او ز رفتن شب و روز / عجایب آرد بر روز روشن از شب تار
به‌سان مرغی زرین که بر صحیفهٔ سیم / کجا کند حرکت قار بارد از منقار
چو برکشی دلش از بر نوادر آرد بر / چوکم‌کنی سرش از تن جواهر آرد بار
به قدر هست بلند و به فعل هست درست / اگرچه هست به قد کوته و به رخ بیمار
همیشه‌ گنج بدو فربه است و ملک قوی / اگرچه هست دل او ضعیف و شخص نزار
به دست سید آزادگان چو سیر کند / بود متابع او سیرکوکب سیار
ایابزرگ جوادی که از بزرگی توست / به شرق و غرب فروزنده گونه‌گون آثار
عجب مدار که امروز تو به است ز دی / عجب مدار که امسال تو بِه است ز پار
که کردگار ازل در جهان چنین کردست / شمار مدت عمر تو تا به روز شمار
به یُمن و یُسر کند هر که خدمت تو کند / که یمن و یسر تو را هست در یمین و یسار
مدار چرخ کجا عزم توست هست سکون / سکون خاک کجا حزم توست هست مدار
ستاره‌ای که مراد تورا طلب نکند / ستارگان دگر زو برآورند دمار
مخالفی که به پیکار تو میان بندد / میان جان و تنش روز و شب بود پیکار
بزرگ بار خدایا همیشه همت توست / برآورندهٔ فخر و فرو برندهٔ عار
چنانکه جود تو همواره حق‌گزار من است / دل و زبان من از جود توست مدح گزار
اگرچه خاطر وبازار تیز دارم من / وزین دو چیز مرا هست حشمت و مقدار
ستایش تو همی تیز داردم خاطر / پرستش تو همی گرم داردم بازار
صدف شدست مرا طبع در ستایش تو / همی کنم ز صدف در شاهوار نثار
ز شاعران منم اندر جوار خدمت تو / عزیز دار مرا اندر این خجسته جوار
چو پشت وگردن من زیر بار منت توست / روا مدار که بروی ز قرض دارم بار
قریب ششصد دینار قرض بود مرا / گزاردم به تحمّل چهار صد دینار
دویست دینار اکنون بماند و از غم و رنج / نماندست مرا ذره‌ای شکیب و قرار
بدین قدر چو همی کار من تمام شود / سخن چه بایدگفتن ز پانصد و ز هزار
چه گویم از غرض شاعری که عادت اوست / به هر دری شدن و شعر خواندنی که میار
مرا ز خاص تو و خاصگان مجلس تو / غرض برآید و این خوب تر بود بسیار
گر این قدر بنگاری زکلک وافی خویش / نگار کلک تو کار مرا کند چو نگار
وگر تمام کند شغل من به دایره‌ای / کشم ز فخر علم بر سپهر دایره‌وار
همیشه تا که زدور سپهر و سیر نجوم / بود طبایع دهر و فصول سال چهار
خدای دادت عمر دراز و بخت بلند / زعمر باش به کام و زبخت برخوردار
تو باش مهتر و بهتر ز جمع ادمیان / چو از طبایع آتش چو از فصول بهار
صلاح خلق جهانی تو از جهان مگذر / هزار جشن چو نوروز و مهرگان بگذار