امیر معزی › شمارهٔ ۲۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

الا ای گردش گردون دوّار / ندانی جز بدی کردن دگر کار
نگردی رام با کس در زمانه / نبندی دل به مهر هیچ دیّار
گروهی را نمایی شادمانی / وز ایشان دور داری رنج و آزار
پس آنگه ناگهان دودی بر آری / از آن دوده به‌ درد و داغ و تیمار
به چشم تو چه دانا و چه نادان / به پیش تو چه بر تخت و چه بردار
خداوندی که آرام جهان بود / در او امید بسته خلق هموار
به دست جاهلی جان گرامیش / ربودی از تن پاک اینت غدار
چو خواجه خود نپروردی چو بچه / چرا پرورده را خوردی چنین خوار
نه عهدش بود اصلت را دلایل‌؟ / نه دستش بود روزت را نمودار؟
نه او بد مرکز دوران عهدت‌؟ / نه پرگار تو او را بود رفتار؟
چرا بگسستی آن جانش ندانی / که بی‌مرکز نگردد هیچ پرگار
الا یا آفتاب صبحگاهی / بدین کی بودی از عالم سزاوار
نه تو رفتی‌ که قدرت رفت و دولت / نه تو مُردی‌ که رایت مرد و آثار
نه دولت را بود زین بیش رونق / نه فرمان را بود زین بیش دیدار
تو بودی رازق رزق زمانه / دروغ تنگدستان را خریدار
تو را دانم نکشت آن کاو تو را کشت / که رزق مردمان را کُشت ناچار
در روزی ببست و راه شادی / سر دولت برید و دست مقدار
درخت جود را برکند و افکند / سخا را بیخ و بخشش را نگونسار
خداوندا پس از تو کی دهد دل / که مدحت را کنم در وهم تکرار
دریغا وا دریغا زان نگویم / که از گریه برآمد طبع از کار
همی گویم به رسم پادشاهی / فرو خفت و نگردد نیز بیدار