امیر معزی › شمارهٔ ۲۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زان دو رشته دُرّ مکنون زان دو لعل آبدار / چند باشد جزع من بر کهربا بیجاده بار
جزع من بر کهربا بیجاده بارد تا بتم / دُرّ مکنون دارد اندر زیِر لعلِ آبدار
لعل آن بت آب حَیوان است پنداری کزو / هر که یک شربت خورد جاوید ماند خضروار
گر بخار عنبری دارد ندارم بس عجب / آب حیوان را سزد گر عنبرین باشد بخار
تا بود رخسار یار از نور چون نار لطیف / رنگ‌ آب نار دارد اشک من در عشق‌ یار
هر کجا رخسار او را بینی و اشک مرا / شعله شعله نار بینی قطره قطره آب نار
دل چو دوزخ دارم اندر عشق و تن چون ماه نو / تا چو حور و آفتاب است آن پری زاده نگار
آتش دوزخ شنیدی مَسکنِ حورِ بهشت / ماه نو دیدی گرفته آفتاب اندر کنار
زلف او مارست و مورست آن خط مشکین او / من عجب دارم همی تا مور چون زاید ز مار
چون بهارست آن خط و مور اندر ان نشگفت از آنک / سر برآرد مور چون پیدا شود بوی بهار
میر خوبان است و منشور امارت یافته است / واینک آن منشور گرد عارضش هست آشکار
هر که منشورش بیند پیش او خدمت کند / تا بیاراید به توقیع وزیر شهریار
صاحب عادل مجیرالملک آن کز عدل اوست / ملک و دولت را ثبات و دین و ملت را قرار
آفتاب فتح ابوالفتح آن که از هفت آسمان / بر سر او رحمت سعدست هر ساعت نثار
عالم آرای و مبارک رای دستوری که هست / در عدد یک شخص و از فضل و کفایت صدهزار
آن که چون معبود عالم را به عدلش مژده داد / پیش از آدم‌ کرد یزدان عدل او را ابتکار
بر جبال و بر بخار افتاد نور دولتش / زر و گوهر منعقد شد در جبال و در بحار
فرق بر فَرقَد رسد گر عدل او یابد شرف / شِعر بر شَعری رسد گر مدح او یابد شعار
شد رهین منت و شکرش دل آزادگان / آفرین بر جان صیادی‌ که‌ گیرد دل شکار
چون ز ایوان اسب اندر سوی میدان تازد او / عقل پندارد که خورشیدست بر گردون سوار
توتیای چشم دولت شد غبار اسب او / اسب چون خورشید راند توتیا باشد غبار
هست همچون نار و خاک از تیزی و آهستگی / خشم او گاه سیاست حِلم او گاهِ وقار
خاک را گر نار فرمانبر شود انشگفت اگرا / زانکه اندر طبع او فرمانبر خاک است نار
تا مدار است آسمان آبگون را بر مَدَر / هست ملک شاه را بر مَدِّ کلک او مدار
مشک‌خوارست آن همایون کلک در انگشت او / مشک‌خواری دُرفشان‌ کز او بود صد مشک‌خوار
گه زبان را نایب است و گاه خاطر را وکیل / گاه دل را ترجمان است و خرد را راز دار
چون بباید دید باشد بی بصر باریک‌بین / چون ببایدگفت پاسخ بی‌سخن باسخ‌گزار
جفت شیران بود گاه‌ کودکی اندر اجم / گاه پیری صحبت شیران از آن کرد اختیار
معجزست این‌ کلک دستور ملک اندر عجم / همچنان‌ کاندر عرب هم‌نام او را ذوالفقار
ای‌کفت در سیم و زر زنهار خورده‌گاه جود / هم‌ کَفَت داده ز محنت زایران را زینهار
همت هر کس به‌ گیتی خواستاری خواسته است / آخر از رسم تو دارد رونق و ترتیب‌ کار
ماه تابان‌ گرچه‌ گیتی را بیفروزد به نور / آخر از خورشید تابان است نورش مستعار
تازه رویی باید آنکس راکه باشد ملک بخش / کامکاری باید آنکس را که باشد بردبار
از جوانمردی تویی در ملک‌بخشی تازه‌‌روی / وز جوان بختی تویی در بردباری کامکار
آن‌که در جان‌، شاخ مهرت‌کشت روز آشتی / وان که در دل تخم کینت کشت روز کارزار
شاخ مهرت بر رخ‌ آن ارغوان آورد بر / تخم‌ کینت در دل این زعفران ‌آورد بار
چون شود طبع من اندر مدح تو معنی‌ سَگال / چون شودکلک من اندر شکر تو دفتر نگار
وهم من بنماید اندر شاعری سِحْر حَلال / کلک من بچکاند اندر ساحری زر عیار
حله‌هایی یافتم برکارگاه طبع خویش / کز ثنا و شکرتوست‌ آن حله‌ها را پود وتار
عید اضْحیٰ سنت و رسم خلیل آزرست / اهل ملت را به رسم و سنت او افتخار
زحمت حجاج باشد بر درکعبه چنانک / زحمت‌ زوار باشد در سرایت روز بار
گرچه‌ کعبه با مِنا و با صفا مشتاق توست / ور چه‌ رای و همت‌ تو نیست خالی‌ زان دیار
حاجت بیچاره‌ای کردن روا بی حجتی / به ز صد حج‌ است در دیوان حق‌ روز شمار
آنچه درویشی توقع‌کرد و توقیع تو یافت / به زصد عمره‌است و در عمره است خیرکردگار
این دعاهای مبارک باد وقتی مستجاب / برتن و عمر تو و در عمر شاه روزگار
تا بود دریا و کوه و تا بود کیوان و هور / باد رای و طبع و قدر و حزم تو چون هر چهار
رای چون خورشید رخشان قدر چون گردون بلند / طبع چون دریا توانگر حزم چون کوه استوار
ایزد از عزّت حصاری ساخته پیرامَنَت / بخت و دولت‌ کوتْوال و پاسبان آن حصار
مادحت با خاطری چون آتش و طبعی چو آب / بدسگالت باد پیما و حسودت خاکسار
بر تو فرخ روزگار عید و ایام خزان / وز بتان قند لب ایوان تو چون قندهار