امیر معزی › شمارهٔ ۲۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دو شب‌ گویی که یکجای است‌ گرد یک بهار اندر / و یا زلفین مشکین است‌ گرد روی یار اندر
از آن‌ کوته بود زلفش بر آن روی نگارینش / که‌ کوتاهی بود شب را در ایام بهار اندر
نگار قند لب‌ کاو را بود در جعد سیصد چین / چنو یک بت نبیند کس به چین و قندهار اندر
دل اندر عشق او بندم چرا بندم دلم خیره / به وصف کشمری سروی به‌کشمیری نگار اندر
نه درکشمر بود سروی به‌سان قامت و قدش / نه چون رویش بود نقشی به‌کشمیر و دیار اندر
خمار چشم او تا هست زیر غمزه ی جادو / شکنج زلف او تا هست گرد لاله‌زار اندر
بود جانم بدان هندو دو زلف پرشکن دروا / بود هوشم بدان جادو دو چشم پرخمار اندر
سرشکم در شمار آید مگر با حلقه ی زلفش / گر آید قطره ی باران به تفصیل و شمار اندر
نگارینا میان بندد به خدمت زهره پیش من / اگر گیرم تو را روزی به آغوش و کنار اندر
از اول فتنه کردی دل پس آنگاهیش بربودی / کنون جانم همی خواهی بس استادی به‌ کار اندر
اگر ایمن نگردم من به جان خویشتن بر تو / بنالم پیش فرزند وزیر شهریار اندر
امیر عالم عادل عمر والا خردمندی / که بینایی است عقل او به چشم روزگار اندر
اگر اسفندیار آید به رجعت باز در عصرش / زند آتش در اجزای تن اسفندیار اندر
وگر چون دست او باشد بحار جملهٔ عالم / همه دُرِّ ثمین باشد بر امواج بحار اندر
به مدحش افتخار آرند میران جهان یکسر / مگر جان است مدح او به‌ چشم افتخار اندر
سواران را که چون حیدر ظفر باید بهر جنگی / ز دُرج اوگهر باید به تیغ هر سوار اندر
پلنگان نه همین اندر جبال از او هراسانند / همه شیران زبون او میان مرغزار اندر
زبان مار را ماند به دستش تیغ زهرآگین / کزو زهرست تا محشر به‌دندانهای مار اندر
ایا صدری که از آثار اخلاقت خلایق را / همی پیدا شود حجت به صنع‌ کردگار اندر
و یا بدری که تقدیر الهی داده است او را / کلید روزی خلقی به‌دست پرده‌دار اندر
تو از جاه حُسام‌الدین حصاری یافتی محکم / که دولت سر همی ساید به دیوار حصار اندر
چو وصل خسرو و شیرین قراری بود دولت را / تورا دولت قراری شد به چرخ بی‌قرار اندر
اگر نعمت ز جود تو بود در غارت و غوغا / بود حشمت به جاه تو به امن و زینهار اندر
بلی ماه از بر ماهی پناه از تو همی خواهد / به جاه تو همی نازد مدر زیر مدار اندر
همی تابد دو نحس از چرخ چون بهرام و چون کیوان / تو را هر دو مُرَکَب شد به‌ رُمح و ذوالفقار اندر
یکی با حاسدت دایم به قهر و انتقام اندر / مصور جود و خشم تو میان آب و نار اندر
چهار آمد همی عنصر ثبات مرکز عالم / جهان را بر ثبات آمد ز طبع هر چهار اندر
مُرَکب علم و حلم تو میان باد و خاک اندر / مصور جود و خشم تو میان آب و نار اندر
خداوندا شکار تو فراوان است در گیتی / منم شیر سخن‌گستر میان آن شکار اندر
هر آنگاهی‌که از مدح و ثنای تو سخن‌گویم / کنم سِحر و خرد مُضمر به در شاهوار اندر
ندارد اختیار الا مدیح تو دل بنده / عنان اسب دل دادم به دست اختیار اندر
همیشه تا به عز اندر بود هر ملک پاینده / بمان با دولت و حشمت به ملت پایدار اندر