امیر معزی › شمارهٔ ۲۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با نصرت و فتح و ظفر آمد به نشابور / سلطان همه روی زمین خسرو منصور
هر جا که رسد شاه به شادی و سعادت / از دولت و اقبال رسد نامه و منشور
سنگی که بدان دست برد شاه معظم / نشگفت اگر آن سنگ شود لؤلؤ منثور
خاکی که بر او پای نهد شاهِ جهاندار / نشگفت اگر آن خاک سود عنبر وکافور
گر روی نهد شاه سوی شهر سپاهان / ور رای کند شاه سوی شهر نشابور
روشن شود از طلعت او چشم رعیت / یارب تو کنی چشم بد از طلعت او دور
ای شاه ز کسری و ز شاپور گذشتی / تا کی سخن آراستن و بافتن زور
در لشکر تو بیست هزارند چوکسری / در خدمت تو بیست هزارند چو شاپور
ماهند غلامانت‌ چه در رزم و چه در بزم / حورند ندیمانت‌ چه در جنگ و چه در سور
همواره همی بوسه دهد دست تو را ماه / پیوسته همی تخت تو را سجده برد حور
ای تیغ تو در میدان سوزنده‌تر از نار / وی جام تو در مجلس تابنده‌تر از نور
داری تو ز یک جنس دو سرمایهٔ معروف / داری تو ز یک نوع دو پیرایهٔ مشهور
فرخندگی طلعت و پیروزی طالع / پایندگی دولت و بیداری دستور
ملک همه آفاق گرفتی و گشادی / دولت به تو عالی شد و ملت به تو معمور
مال تو گزارند همی حاضر و غایب / حمل تو فرستند همه آمر و مأ‌مور
در عهدهٔ پیمان تو آمد دل قیصر / در چنبر فرمان تو آمد دل فَغفُور
گاه است طرب کردن و بر دست گرفتن / آن بادهٔ روشن‌که بود زادهٔ انگور
یک چند به‌ شادی و طرب کام همی ران / وآسوده همی باش که شد خصم تو رنجور
خرم دل آنکس که شد از جاه تو مقبل / مسکین دل آنکس‌که شد از پیش تو مهجور
از دولت و اقبال تو شد میر معزی / در خدمت تو مقبل و از مهر تو مشکور
آن را که تو مهمان شوی ای شاه جهاندار / گر جان بفشاند بود از بهر تو معذور
جان از قِبَل خدمت و دیدار تو خواهد / وآن نیز برافشاند گر باشد دستور
تا بربط و تنبور بود گوش همی دار / گاهی به‌سوی بربط وگاهی سوی تنبور
بر دشمن و بر دوست به شمشیر و به فرمان / منصور و مظفر شده تا دم‌زدن صور