امیر معزی › شمارهٔ ۲۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیام دادم نزدیک آن بت کشمیر / که زیر حلقهٔ زلفت دلم چراست اسیر
جواب داد که دیوانه شد دل تو ز عشق / به ره نیارد دیوانه را مگر زنجیر
پیام دادم کز بهر چیست گرد رخت / ز مشک و غالیه خطی کشیده حلقه پذیر
جواب داد که خط من آیتی عجب است / که هیچکس به جهان در نداندش تفسیر
پیام دادم کان عارض چو شیر سپید / رها مکن‌که شود سربه سر سیاه چو قیر
جواب داد که‌ گر شیر من چو قیر شود / روا بود چو همه قیر تو شدست چو شیر
پیام دادم کز روی زرد و نالهٔ زار / به زر و زیر همی مانم ای بت‌کشمیر
جواب داد که از زیر و زر بود شاهی / چرا غم است توراگر چو زر شدی و چو زیر
پیام دادم کز عشق تو رخ و تن من / چرا زریر وکمان شدکه بود لاله و تیر
جواب داد که در عشق چون تو بسیارند / ز تیرکرده کمان و ز لاله کرده زریر
پیام دادم کامد به دست تو دل من / به دل بسنده کن و جان من شکار مگیر
جواب داد که جان و دلت به دست من است / چو شرق و غرب به فرمان شاه و حکم وزیر
پیام دادم کاو را غیاث ملت خوان / که عدل اوست بشر را بزرگوار بشیر
جواب داد که او را وزیر عادل گوی / که چشم دولت عالی بدو شدست بصیر
پیام دادم کاندر جهان نظیرش کیست / به ‌دین و دولت و فرهنگ و دانش و تدبیر
جواب داد که او را نظیر نشناسم / ز بهر آنکه خدایش نیافرید نظیر
پیام دادم کز قدر او به حکم قیاس / چه پایه فرق کنم تا به آفتاب منیر
جواب داد که بسیار فرق باید کرد / که قدر خواجه عظیم‌است و آفتاب حقیر
پیام دادم کز دولتش عجب دارم / که قادرست به تأثیر همچو چرخِ اثیر
جواب داد که این دولت جهان‌آرای / زیادت است ز چرخ اثیر در تأثیر
پیام دادم کز منتش گرانبارند / رعیت و سپهِ شهریار‌ِ کشور گیر
جواب داد که در زیر بار منت او / هزار خواجه فزون است و صد هزار امیر
پیام دادم کز دست و طبع او خیزد / نسیم باد صبا و سرشک ابر مَطیر
جواب داد که ابر مطیر و باد صبا / همی خورند زدست و زطبع او تشویر
پیام دادم کز عدل اوست ناپیدا / چو آب حیوان در دهر فتنه و تزویر
جواب داد که از جود اوست ناموجود / چو کیمیا و چو سیمرغ در زمانه فقیر
پیام دادم کازادگان دنیا را / به جای روزی توقیع کلک اوست مشیر
جواب داد که هرچ آن مسیح کردی دم / همی کند گه توقیع کلک او به ضریر
پیام دادم کز دشمان دولت او / شدست بخت نفور و همی‌ کنند نفیر
جواب داد که بر روزنامهٔ ملکان / نبشت‌ گردون ما‌یَملِکون مِن‌ ‌قِطمیر
پیام دادم کاندر ضمیر و فکرت او / جواهر خِرَدست و نوادرِ تقدیر
جواب داد که معلوم کرد عالم را / ملک به فکرت و تقدیر ایزدی به ضمیر
پیام دادم کز بخشش خدای کریم / نرفت و هم نرود در رضای او تأ‌خیر
جواب داد که از گردش سپهر بلند / نرفت و هم نرود در مراد او تقصیر
پیام دادم کاقبال بی‌پرستش او / بود به نزد خردمند خواب بی‌تعبیر
جواب داد که اشعار بی‌ستایش او / بود به نزد سخندان نماز بی‌تکبیر
پیام دادم کز طبع من‌ گهر خیزد / کجا کند قلم من مدیح او تحریر
جواب داد که از طبع تو گهر نه عجب / که هست طبع تو درمدح او چو بحر غزیر
پیام دادم کز خدمتش قرار دل است / همیشه باد بدو چشم روزگار قریر
جواب داد که تا سعد و نصرت از فلک است / فلک مساعد او باد و روزگار نصیر