امیر معزی › شمارهٔ ۲۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز بهر تهنیت عید پیش من شبگیر / معطر آمد و آراسته بت‌ کشمیر
نشاط کرده و از بهر عید برده به کار / چو بوی خویش به خوشی‌ گلاب و عود و عبیر
قدی چنانکه بود ماه چرخ و سرو بلند / رخی چنانکه بود بار سرو و ماه منیر
نموده لؤلؤ لالا ز شَکّرین یاقوت / نهفته زهرهٔ زهرا به عنبرین زنجیر
فکنده بر مه و پروین هزار عقده ز مشک / نهاده برگل و نسرین هزار حلقه ز قیر
نخست تهنیت عید کرد و گفت مرا / که عید و موسم‌ گل در طرب مکن تأخیر
جواب دادم و گفتم که ای امیر بتان / دلم اسیر به توست و به دست توست اسیر
مرا تو لعبت چشمی که بر تو نیست بدل / مرا تو راحت جانی که از تو نیست‌ گزیر
ز عید و موسم‌ گل با طرب بود همه روز / کسی‌که خدمت خورشید دین‌ کند شبگیر
رئیس مشرق امام عجم مؤید ملک / بهاء دولت شاهان و ابن عم وزیر
شهاب دین مسلمانی و اثیر اَنام / که برتر است به قدر از شهاب و چرخ اثیر
اَبُوالمحاسن‌ محسن‌ که حسن همت او / به حشمت است مشار و به نعمت است مشیر
خدای عرش چو ترکیب او مصور کرد / کمال قدرت خود را نمود در تصویر
چو او سزد که بود نایب نبی به‌ جهان / که هست‌ همچو نبی خلق را به خلق‌ مشیر
قضا ز دامن عمر طویل او کردست / به اتفاق قدر دست نائبات قصیر
هوا برابر طبع لطیف اوست‌ کثیف / فلک مقابل قدر عظیم اوست حقیر
بر آن زمین‌ که نسیم سخای او گذرد / شگفت و نادره باشد نیازمند و فقیر
نثار مجلس او را کند به فصل بهار / صدف ز قطرهٔ باران ز روز تا شبگیر
عرق روان شود از ابر پیش بخشش او / ازانکه بخشش او را فلک کند تشویر
ایا مراد تو مقصود آسمان ز مدار / و یا رضای تو مطلوب اختران ز مسیر
ز خدمت تو بزرگان شرق مرتبه‌جوی / زگفتهٔ تو امامان شرع فایده گیر
اگر نظیر تو جوید کسی ز هفت اقلیم / به عمر نوح نیابد تو را ز خلق نظیر
به شرع یافت دل خلق روزگار قرار / به نور رای تو شد چشم روزگار قریر
سزا بود که ‌کند خاطر تو نقد سخن / که در میان بد و نیک ناقدی است بصیر
خیال مور ببیند ضریر در شب تار / اگر ضمیر تو نور افکند به چشم ضریر
و گر ز عدل تو نخجیر شِمّه‌ای یابد / به‌ دوستی نگرد شیر شرزه در نخجیر
اگر ز کین تو ابر مطیر یاد کند / شود سرشک شرر در دو چسم ابر مطیر
و گر موافقت تو رسد به آ‌تش و آب / شوند هر دو به هم سازگار چون می و شیر
کسی که در کَنَف شرع در حمایت توست / همی نشاط کند خاصه صبح عید غدیر
چو در مناظره اعجاز تو پدید آید / شود به عجز مُقرّ فیلسوف پاک ضمیر
چو نامه‌ها بنگاری به لفظ‌های بدیع / برند نامه ز یک لفظ او هزار دبیر
بزرگوارا فخر من از مدایح توست / که از مدایح تو خاطرم شدست خطیر
چو ذوالفقار علی ز آسمان مدد یابد / هر آن قلم‌ که بدو مدح تو کنم تحریر
گر از سپهر کنم درج و از ستاره قلم / ز شکر تو نتوانم نوشت عُشرِ عَشیر
اگر جریر و فرزدق به شاعری مثلند / مرا به فر تو طبع فرزدق است و جریر
و گر سدیر و خُو‌َرنَق به نیکوی سَمَرند / به‌ همت تو وثاقم خُو‌َرنَق است و سدیر
و گر حریر و سِتَبرق بهشتیان دارند / ز نعمت تو بساطم ستبرق است و حریر
همیشه تا که بروید ز خاک لاله و گل / همیشه تا که بتابد ز چرخ زهره و تیر
ز لاله و گل باغ و ز تیر و زهرهٔ چرخ / تو را همه طرب و ناز باد بهره و تیر
ندیم بخت جوان باش تا به کام و مراد / نبیرهٔ پسر خویش را ببینی پیر
مباد هرگز خالی دو چیز تو ز دو چیز / سریر تو ز سرور و سرای تو ز سریر
هر آن دعا که در این موسم مبارک رفت / چه از شریف و وضیع و چه از صغیر و کبیر
به خیر در تن و جان تو مستجاب کند / خدای عزوجل صانع قدیم و قدیر