امیر معزی › شمارهٔ ۲۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شراب باید و آتش رباب باید و چنگ / که روز فاخته گونه است و خاک غالیه رنگ
نصیب تن‌ کنم آتش نصیب روح شراب / نصیب گوش خروش رباب و نالهٔ چنگ
نصیب دیده و دل چهر و مهر یار کنم / که او به چهره چو مهر است و بر بتان سرهنگ
رخش چو زهره و ماه و لبش چو شکر و قند / برش چو سوسن و سیم و دلش چو آهن و سنگ
گهی برد بر سمینش‌ از بر من سیم / گهی برد دل سنگینش از دل من سنگ
ز سِحر دیدهٔ اوکوی من شود بابل / ز نقش چهرهٔ او بزم من شود ارتنگ
جون من شَمن نبود در بهار خانهٔ جین / چنو صنم نبود در نگارخانهٔ‌ گنگ
ز باده چون بفروزد رخان نازک و خوب / به خنده چون بگشاید دهان‌ کوچک و تنگ
معاشران ز لب و روی او به خانهٔ خویش / شکر برند به خروار و گل برند به تنگ
جو بر دو عارض سیمین او سه بوسه دهم / ز من‌ کرانه‌ کند وز میان برآرد چنگ
چو آینه است رخ او مگر همی ترسد / که‌ گیرد از نفس من‌ کران آینه زنگ
گر از من آن لب یاقوت رنگ دارد باز / به می‌ فروشکنم شرم او به حیله و رنگ
مکر چو پردهٔ شرم از میانه بردارد / مرا در آن لب یاقوت رنگ باشد رنگ
کدام روز بود کان جهان فروز بود / ننشسته با من و من زلف او گرفته به چنگ
دلم ز صحبت اوگشته مایهٔ شادی / چنانکه طبع امیرست مایهٔ فرهنگ
علاء دولت عالی بهاء دین که رسید / ز بس‌ علاء و بها قدر او به‌ هفت اورنگ
جمال میران اتسز که چون پدر دارد / جلال‌ و مرتبه‌ و ارج و فره و اورنگ
بدو رسیده سه چیز از سه پادشا میراث / سمو زسام و جمال از جم وهش از هوشنگ
سپهر باید مرکب چو او سوار شود / هلال باید زین و مجره باید تنگ
عدو ز بیم چو خرچنگ باز پس‌ گردد / چو سرکشد علمش بر دو پیکر و خرچنگ
کجا به قصد تماشا و آرزوی شکار / به دشت و کوه رود با سنان و تیر خدنگ
کند چو دام کبوتر سرین وگردن‌ کور / کند چو خانهٔ زنبور پشت و پهلوی رنگ
ایا نَبرده سواری‌که پیش حملهٔ تو / شود هبا و هدر زور شیر و کبر پلنگ
اگر برهنه‌ کنی تیغ بر لب دریا / بسوزد از تف تیغ تو زیر آب نهنگ
کُلنگ وار بترسد در آشیان سیمرغ / چو باز دار تو بر پای باز بندد زنگ
نهیب و سَهْم تو را در جهان چنان اثرست / که زنگ باز تو سیمرغ را کند چو کلنگ
ز مهر و کینهٔ تو هر کجا رسد اثری / شرنگ شهد شود در زمان و شهد شرنگ
اگر سبق برد از باد اسب تو نشگفت / که پیش اسب تو باد جهنده باشد لنگ
برآید از دل اعدای دولت تو تراگ / چو از کمان تو در رزم بشنوند ترنگ
اگر هزار مبارز چو عمرو و چون طاهر / کنون بیایند از سیستان و از پوشنگ
تو از نشست همه روز فخر داری عار / تو از نبرد همه روز نام داری ننگ
اگر به عصر تو ارژنگ دیو باز آید / به چشم خشم تو چون ارزنی بود ارژنگ
وگر پشنگ در این روزگار زنده شود / چو پشه‌ای بود اندر برابر تو پشنگ
بدین صفت‌که تویی در شجاعت و مردی / اگر پدر بفرستد تو را به جنگ فرنگ
صلیب بشکنی و دارها زنی چو صلیب / تن فرنگان از دارها کنی آونگ
کشی ز روم به خوارزم بت‌پرستان را / فسار بر سر و بر دست بسته پالاهنگ
ایا به دست کرم زایران عالم را / ز پشت و روی برون برده‌ گوژی و آژنگ
خطا بود که به دریا تو را کنم تشبیه / که او مکان نهنگ است و تو خزینهٔ هنگ
شود به دولت تو در کنم چو پارهٔ زر / اگر به نام تو کلکی‌ کنم ز چوب زرنگ
وگر به فر تو نارنگ پیش خویش نهم / ز روشنی چو مه و مشتری شود نارنگ
وگر قیاس‌کنی شعر شاعران دگر / بود چو قافله و شعر من چو پیش آهنگ
به آب ماند شعرم اگر چه آتش وار / همیشه سوی بلندی همی‌کند آهنگ
ز من صواب بود در پرستش تو شتاب / ز من محال بود در ستایش تو درنگ
که تو درنگ نکردی و آمدی به شتاب / ز بهر پرسش من نیم ‌شب ز یک فرسنگ
سزد که بقعت خوارزم را دهم تفضیل / چه بر نواحی روم و چه بر ولایت زنگ
که آبروی من آمد ز جانب خوارزم / چو آب مرو که آید ز جانب‌ کیرنگ
همیشه تاکه ز نیرنگ خامهٔ نقاش / بر آب نقش نیفتد به چاره و نیرنگ
بر آسمان سعادت به فرخی زده باد / قضا به خامهٔ نقاش بخت تو نیرنگ
ز دهر بهر نکوخواه تو فلاح و فرح / ز چرخ برخ بداندیش تو غریو و غرنگ
گه صبو تو رامشگران مجلس تو / کشیده تا به شباهنگ چنگ را آهنگ