امیر معزی › شمارهٔ ۲۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برکش ای ترک بر اسب طرب و شادی تنگ / که زمستان شد و نوروز فراز آمد تنگ
باد نوروزی با باغ همی صلح کند / من و تو هر دو چرا بیهده باشیم به جنگ
سبز رنگ است ز سبزه سر کوه و لب جوی / چه‌کشی سر ز خط ای نوش لب سبز آرنگ
آهوان روی نهادند سوی سبزه و آب / بنه ای آهوی سیمین ز سر این خوی پلنگ
زاهن و سنگ همی سبزه دمد برکُه و دشت / نرم‌کن برمن مسکین دل چون‌آهن و سنگ
می آسوده به‌خم اندر چون زنگ شدست / نه روا باشد بر آینهٔ وصل تو زنگ
خیز تا هر دو بر این روز دل‌فروز کنیم / به‌می لعل‌شتاب و به لب‌کشت درنگ
سوی باغ آی‌ که در رود و سرود آمده‌اند / قمری و فاخته بر سرو بن مینا رنگ
راست‌گویی‌که در ایوان ملک ساخته‌اند / حمد هول رباب و پسر سقا جنگ
شاه شاهان ملک ارغو که به لشکرگه او / صد امیرند مه از بهمن و بهرام و پشنگ
این غزل هست بر آن وزن کجا شاعر گفت‌: / «‌ترکش ای ترک به یک سو فکن و جامهٔ جنگ‌»