امیر معزی › شمارهٔ ۲۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اهل ملت چون به شب دیدند بر گردون هلال / خرمی دیدند و فرخ داشتند او را به فال
کِشتِ حاجت زود بدرودند بر دست امید / زانکه همچون داس زرین بود بر گردون هلال
با دعا و با تَضرّع دستها برداشتند / پنج حاجت خواستند از کردگار ذوالجلال
نصرت دین و دوام نعمت و امن جهان / صحت نفس و بقای مهتر نیکو خصال
شیخ‌الاسلام آن‌که هست او دین یزدان را شرف / ذوالسّعاده آن‌ که هست او دولت شه را جمال
آن محمد کز جلال و عز او حاصل شدست / سنت و شرع‌ محمد را بسی عز و جلال
نیست مثل او به شیراز و خراسان عراق / در عمل دیده قبول پنج سلطان شصت سال
هم به نعمت هم به حشمت دستگیر خاص و عام / عام را مانند عم و خاص را مانند خال
اندر آن‌ گیتی به نامش تا به آدم عز اصل / وندرین‌ گیتی به جاهش تا به محشر فخر آل
باز اقبالش نشیمن کرده بر هفت آسمان / هفت ‌کوکب را گرفته زیر پرّ و زیر بال
بخت او را از سعادت آفرید اندر ازل / کردگار لَم یَزَل پروردگار لایزال
چون درست آمد یقین اندر توکل بر خدای / دل نبندد در نجوم و در قِران و اتصال
هست نیکو ظاهرش چون هست نیکو باطنش / آینه چون راست باشد راست بنماید خیال
آفتاب اندر صعود و ماه و انجم در شرف / کوکب اعدای او اندر هُبوط و در وبال
کار او در دین یزدان بخشش و بخشایش است / نه ز بخشش گیرد او را نه ز بخشایش ملال
گه فرستد خیل در خیل و قطار اندر قطار / سوی لشکرگاه شاهان از ثیاب و از نعال
گه ز سیم و حُلّهٔ او سوی درویشان شهر / کیسه بر کیسه روان است و جوال اندر جوال
روز و شب جودش همی رنج مسلمانان کشد / جود او گویی معیل است و مسلمانان عیال
ای عمیدان پیش تو بی‌قدر و بی‌قیمت چنانک / پیش یاقوت آبگینه پیش پیروزه سفال
هرچه اندر آفرینش ‌دیگری را ممکن است / ایزد آن جمله تورا دادست جز عیب و همال
نار تیزی گیرد از خشم تو وقت انتقام / خاک صبر آموزد از حلم تو وقت احتمال
ماه تأیید آن‌ گهی تابد که تو گویی بتاب / سرو اقبال آن‌گهی بالد که تو گویی ببال
آن حوادث کاندرین ایام پیش آمد تو را / زان عجب‌تر ناید اندر عمرها پیش رجال
هم ز قصد دشمنان و هم ز بیم حاسدان / هم ز استیلا و مکر و هم ز قهر و احتیال
عصمت یزدان نگهدار و نگهبان تو بود / تا نبود اندر بقای تو حوادث را مجال
وهم تو بر هم زد آخر آنچه خصمان ساختند / سِرّ تو بر هم شکست آخر طلسم بدسگال
در همه وقتی نهایت نیست اقبال تو را / دوست‌ و دشمن را در این معنی نه قیل ‌است و نه‌ قال
تو به جای خویش ساکن باش و فارغ دار دل / گر همه ‌گیتی پرآتش‌ گردد از کین و قتال
سلام این کرشتاسب خشنودی در سایت بیان ازادی دیوانه است / لشکری جرّار داری بر یمین و بر شمال
گر به جوشن حاجت آید چاکرت را در خزان / آب را چون غیبهٔ جوشن کند باد شمال
ور غلامت را به پیکان حاجت آید در بهار / از زَبَرجَد بر درخت ‌گل پدید آید نِصال
ای حسد برده ز موج طبع تو موج بحار / وی خجل‌ گشته ز سیل جود تو سیل جبال
چون نهالی بود طبع من رهی در باغ شعر / پرورش‌ کردی به همت تا درختی شد نهال
بی‌قبولت زیستن بر خویشتن دارم حرام / کز پدر دارم قبول تو به میراث حلال
آب از آتش برکشیدن گر محال ظاهرست / من به فر تو همی نشناسم این معنی محال
زانکه در مدح تو شعرم آب و طبعم آتش است / چون تو را بینم ز آتش برکشم آب زلال
آنچه سوری کرد ز اسرار کرم با عنصری / ذکر آن باقی است تا باقی است ایام و لیال
من بدین دولت به‌ شعر از عنصری کمتر نیم / تو بسی افزونی از سوری به ‌احسان و نوال
چشم دارم‌ کز تو باشد در همه وقتی مرا / یاری و تیمار داری هم به ‌جاه و هم به‌ مال
گرچه خوشتر باشد آن شعری‌ که در تشبیب او / هم حدیث عشق باشد هم حدیث زلف و خال
روز عید روزه‌داران را چنین ‌گویند شعر / هم ستایش هم دعا هم تهنیت هم حسب حال
تا که از مخدوم خادم را بود بیم و امید / تاکه از معشوق عاشق را بود هجر و وصال
بخت تو مخدوم باد و خادمانش روز و شب / عمر تو معشوق باد و عاشقانش ماه و سال