امیر معزی › شمارهٔ ۲۸۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاشق بدری شدم کز عشق او گشتم هلال / فتنهٔ سروی شدم‌ کز هجر او گشتم خلال
کیست چون من در جهان ‌کز عشق بدر و هجر سرو / شخص دارد چون خلال و پشت دارد چون هلال
بینی آن دلبر که دارد قامت او شکل مد / وز دو حرف مد دهان و زلف او ‌دارد مثال
مد اگر میم است و دال آنک دهان و زلف او / آن یکی مانند میم و آن دگر مانند دال
ساعتی عاشق فریبد خال او در زیر زلف / ساعتی حیلت سگالد زلف او در پیش خال
جز بر آن روی جهان‌آرای هرگز دیده‌ای / عنبر عاشق فریب و سنبل حیلت سگال
زلف او شوریده دیدم حال من شوریده‌ گشت / کردم از شوریده‌حالی رخ چو نیل و تن چو نال
گر نداری باورم بنگر ا‌چسان نامیده‌اند ا / نام او شوریده زلف و نام من شوریده‌حال
صبرم از دل دور گشت و خوابم از دیده نفور / من چنین بی‌خواب و صبر و آرزومند وصال
گر وصال از صبر آید من ‌کجا یابم مراد / ور خیال از خواب خیزد من کجا یابم خیال
خواستم که آواز وصل او به ‌گوش آید مرا / گوش من بر وصل بود از هجر دیدم گوشمال
هجر او گر نیست درویشی و پیری پس چرا / جان شیرین بر من از هجرش همی‌گردد وبال
جز به ‌فرمان شریعت در حلال و در حرام / نیست اندر هر مقامی اهل سنت را مقال
عشق نشناسد شریعت پس چراکرد ای عجب / وصل او بر من حرام و هجر او بر من حلال
آفتاب وصل او را گر زوال آمد چه شد / هست دیدار خداوند آفتاب بی‌زوال
صاحب اسرار سلطان سید احرار دهر / آن‌که او هم تاج‌ملکت هست وهم دین را جمال
بوالغنایم مرزبان کز خدمتش هر مرزبان / بر فلک دارد کشیده رایت عز و جلال
شعرکویان را کمان معنی اندر لفظ اوست / تا نگویی مدح از معنی ‌کجا گیرد کمال
در دل بیدار و طبع روشن او حاصل است / هرچه از فرهنگ باشد در دل و طبع رجال
کار او در ملک سلطان بخشش و بخشایش است / نه ز بخشش‌ گیرد او را نه ز بخشایش ملال
جان مهیاکن به مهرش تا بمانی در هدی / دل مصفا کن ز کینش تا نمانی در ضلال
پهلوانان بر رکاب او همی بوسه دهند / تا به سعی او بیابند از شهنشه جاه و مال
پور زال اکنون ز عقبی‌ گر به دنیا آمدی / همچو ایشان بر رکابش بوسه دادی پور زال
خواستی‌ گردون که بودی یک هلالی از چهار / تا ز بهر دست و پای مرکبش بودی نعال
خواستی پروین ‌که بودی جِرم او شکل دراز / تا میانش را کمر بودی رکابش را دوال
تاج از آن دادش لقب سلطان که دارد در قلم / گوهری کش نیست همتا در بحار و در جبال
گر به‌نزد پادشاهان عز تاج از گوهر است / عز این‌گوهر به تاج است ا‌ینت‌ تاجی بی‌همال
گوهر تاج شهان در پیش این‌گوهر بود / پیش یاقوت آبگینه پیش پیروزه سفال
ای ز نعمای تو شاکر لشکر دنیا و دین / ای ز آلای تو خشنود احمد مختار و آل
روبهی‌ کز بیم جان هرگز نگردد گرد شیر / گر عنایت یابد از تو بشکند بر شیر یال
باز اگر بر پای‌کبکان بسته بیند خط تو / بر سرکبکان به خدمت‌ گستراند پر و بال
حَلّ و عَقد ملک و دخل و خرج نعمتهای خویش / زیر اقلام تو دارد خسرو نیکو خصال
تاگرفتی ملک هفت اقلیم در زیر قلم / دولت عالیت را هستند هفت اختر عیال
چون قلم بگرفته بر منشور شه طغراکشی / شاخ طوبی را بود با نقش مانی اتصال
طوبی آنکس راکه باشد خادم درگاه تو / شاخ طوبی بر یمین و نقش مانی بر شمال
بر زمین هر کس که با حکم تو باشد در جدل / آسمان با حکم او همواره باشد در جدال
ره نیابد روح او بر عالم‌ کبری به‌ جهد / تا نگیرد جسم او در عالم صغری کمال
قطب‌گردون بسپرد خشم تو وقت انتقام / پشت ماهی بشکند حلم تو وقت احتمال
کَرِّ مادرزاد باشد هرکه‌ گوید بد تو را / چون بود در آفرینش کرِّ مادر زاد لال
بخشش هر کس بود با قیل و قال اندر جهان / در جهان بخشندهٔ مطلق تویی بی‌قیل و قال
با سؤال آیند و با فکرت ‌بَرِ تو زایران / بر تو یابند بیش از فکرت و بیش از سوال
شکر بوبکر قهستانی بگوید چند جای / فرخی در شعرهای خوشتر از آبِ زلال
من نخوانم خویشتن را فرخی لیکن تو را / صد چو بوبکر قهستانی شناسم در نوال
خویشتن را زان نخوانم فرخی ‌کز روی عقل / در مدیح تو هم از من مدح من باشد محال
تا سوارم بر معانی مرکب طبع مرا / هست در میدان مدح تو همه ساله مجال
خاصه وقتی کز نسیم باد فروردین به‌ باغ / حُلّه دارد هر چمن پیرایه دارد هر نهال
دشت را از سبزه زنگاری همی بیند گوزن / کوه را از لاله شنگرفی همی بیند غزال
گلبنان درگلستان با یار و خلخال و عقد / راست پنداری عروسانند با غَنْج و دَلال
قمریان چون عاشقان از عشقشان رفته زهوش / بلبلان چون بیدلان از مهرشان رفته زحال
لشکر نوروز با خیل دی اندر بوستان / گر نه آهنگ خصومت دارد و عزم قتال
پس چرا در بوستان از شاخ بید و برگ بید / کرد بُسَّدْگون سهام و کرد میناگون نِصال
گر به باغ از ارغوان و لاله و نسرین وگل / حله‌های گونه‌گون بافد همی باد شمال
حله‌های کلک تو از حله‌ها نیکوترست / کز خرد دارد طراز و از ادب دارد صقال
تا ز ممدوحان دانا مادحان یابند جاه / تا ز معشوقان زیبا عاشقان‌گیرند فال
عمر تو ممدوح باد و مادحانت روز و شب / بخت تو معشوق باد و عاشقانت ماه و سال
خانهٔ عمر تو را گردونِ گردان پاسبان / قلعهٔ بخت تورا خورشیدِ تابان کُوْ‌توال
شیرمردان را ز تشریفات تو عز و شرف / رادمردن را ز توقیعات تو رفق و منال
بر تو میمون اعتدال روز و شب وز عدل تو / شغلها را استقامت‌، طبعها را اعتدال