امیر معزی › شمارهٔ ۲۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گهی ز مشک زند برگل شگفته رقم / گهی ز قیر کشد بر مه دو هفته قلم
گهی زندگره زلف او سر اندر سر / گهی شود شکنِ جَعدِ او خَم‌ اندر خَم
رخش چو لاله و بر لاله از شکوفه نشان / لبش جو بُسّد و بر بُسّد از بنفشه رقم
به روی و موی نگارم نگاه باید کرد / اگر ضیا و ظلم راکسی ندیده به هم
ظلم شگفت نماید کشیده گرد ضیا / ضیا بدیع نماید نهفته زیر ظُلَم
سمنبرا بقم و زعفران کساد شدست / که رنگ و روی من و توست زعفران و بقم
به عاشقی چو من ایزد نیافرید شمن / به دلبری چو توگیتی نپرورید صنم
اگر نکرد هوا چشم من چو ابر بهار / وگر نکرد قضا روی تو چو باغ ارم
ز روی تو به چه معنی همی بروید گل / زچشم من به چه معنی همی ببارد نم
فراق توست ستمکار و من همی ترسم / که روز روشن من تیره شب‌کند به ستم
اگر فراق تو روزم چو شب‌کند شاید / شبم چو روز کند فر آفتاب کرم
ابوالمحاسن کاحسان جود او دارد / همیشه قاعدهٔ جود و سروری محکم
پدرش بندهٔ رزاق نام کرد و به‌قدر / امام بار خدای است در میان امم
عمش رضی خلیفه است و محتشم باشد / کسی که او چو رضیّ خلیفه دارد عم
زمانه همت عالیش را شدست عیال / ستاره همت اصلیش را شدست حشم
جواهر خرداندر ضمیر او مضمر / فَذلک هنر اندر رسوم او مدغم
قلم نشانهٔ توفیق دارد اندرکف / زبان زبانهٔ تحقیق دارد اندر فم
مگرکه در دهن و دست او زمانه نهاد / قضا به جای زبان و قدر به جای قلم
ایا به سان صدف در کف ضمیر تو در / و یا به سان شَمَر در بر یمین تو یم
چنان کجا ز نبی بود افتخار عرب / ز توست و از پدر توست افتخار عجم
عمت ز عدل یگانه شد و پدرت ز عقل / چنان کجا تو ز علمی یگانه در عالم
بجز شما سه تن اندر جهان‌ که دولت یافت / به یک نژاد در او عقل و عدل و علم به هم
بدین سه چیز امامت رسد تورا بر خلق / بدین سه چیز امامان تو را شوند خدم
اگر مراتب موسی و جم به معجزه بود / یکی زدست عیان کرد و دیگر از خاتم
شکفته شد به تو آثار مهمل و موقوف / گشاده شد به تو اسباب مشکل و مبهم
ز پشت آدم بنمود صورت تو خدای / ز غیرت تو شد ابلیس دشمن آدم
تو از عدم به ‌وجود آمدی و صورت بخل / ز بیم جود تو رفت از وجود سوی عدم
مبشر است لقای تو دوستان تو را / به انقطاع هُموم و به ارتفاع هُمَم
زبهر خدمت تو نفع دل شود حاصل / چنانکه نفع تن از کفِّ عیسی مریم
نهد ستاره ز بهر مخالفان تو دام / زند زمانه به‌کام موافقان تو دم
مشعبذست همانا قلم به‌دست تو در / که حلق او چو دهان است و فرق او چو علم
همه دقایق داند همی و هست اکمه / همه حقایق داند همی و هست ابکم
زعقل و علم‌ گر آگاه نیست از چه سبب / میان هر دو رسول است و پیش هر دو حکم
درست‌گویی مار است و زو رسد شب و روز / به‌ دوستان تو مهره به‌ دشمنان تو سم
بزرگوارا من مهر و شکر تو طلبم / نه مرد جاه و نه دینارم و نه مرد درم
به سان تو که در این چند روز کامده‌ام / جدا ز خدمت تو بوده‌ام ندیم نَدَم
به سان آهوی دشتی مرا نبود قرار / قرار یافتم اکنون که باقیم به حرم
همی ندید تو را چشم و دل همی غم دید / کنون‌ که چشم ببیند تو را نبیند غم
همیشه تا نرود رنج و راحت از گیتی / همیشه تا نشود سور و ماتم از عالم
مخالفان تو را رنج باد بی‌راحت / موافقان تو را سور باد بی‌ماتم
سر مخالف تو پست و همت تو بلند / قبول همت تو بیش و بدسگال تو کم
ولیت خرم و چشم تو روشن از پدرت / به‌تو دو چشم پدر روشن و دلش خرم