امیر معزی › شمارهٔ ۳۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایا گرفته عراقین را به نوک قلم / و یا سپرده سماکین را به زیر قدم
قلم به دست تو و بر فلک فریشتگان / زبان‌ گشاده به شکر تو پیش لوح و قلم
دو پادشاه به جهد تو داده دست به عهد / دو شهریار به سعی تو صلح ‌کرده به هم
به حسن همت و تدبیر تو شده حاصل / هزار مصلحت از صلح هر دو در عالم
تو آن خجسته وزیری که تا گه محشر / چو تو وزیر نخیزد ز گوهر آدم
غیاث دولت شاه و شهاب اسلامی / عماد ملت یزدانی و امام امم
نظام مُلکی و از توست کار مُلک قوی / قوام دینی و از توست اصل دین محکم
اگر حیات دهد کردگار عم تو را / به روزگار تو از فخر سرفرازد عم
زمان به امن تو خالی شود ز تیغ بلا / جهان به عهد تو صافی شود ز میغ ستم
کجا فروغ دهد آفتاب همت تو / نهفته گردد نور ستارگان همم
دلیل سعد بود سایه عنایت تو / چه بر ملوک و صدور و چه بر عبید و خدم
که از عنایت تو مشتری و کیوان را / شود سعادت بیش و سود نحوست کم
به عزم رزم چو از ری به رای و تدبیرت / کشید رایت و لشکر شهنشه اعظم
چو ماه چرخ همی نور داد ماه درفش / چو شیر بیشه همی حمله برد شیر عَلَم
گرفت دولت والا رکابهای جیوش / کشید طایر میمون طنابهای خِیَم
روانه شد زکمان ناوک عتاب و نهاب / زبانه زد زنیام آتش‌ نِقار و نِقَم
زبس که خاست زخرطوم زنده‌ پیلان گرد / ز بس که رفت زحلقوم بدسگالان دم
سیاه‌ گشت همی چرخ اخضر و ازرق / کمیت ‌گشت همی اسب اَبرَش و اَدهَم
خرد شمرد به بازیچه اندر آن هنگام / نبرد کردن اسفندیار با رستم
در آن مصاف جهانی نهاده روی به رزم / ز کرد و پارسی و ترک و تازی و دیلم
طرب کننده بر آواز کوس و نالهٔ نای / چو باده‌خوار بر آوای زیر و نغمهٔ بم
چه تیغ‌های به زهر آبداده بِدرَخشید / چنانکه آب شد از بیمْ زهرهٔ ضیغم
شدند جمله گریزان ز لشکر سلطان / بر آن صفت که ‌گریزان سود زگرک غَنَم
از آن سپس که شمردند خویش را غالب / شدند مغلوب از تیغ شاه و تیر حشم
یکی قتیل قضا شد یکی عدیل عنا / یکی اسیر اَسَفْ شد یکی نَدیم نَدَم
اگر نبودی سعی تو در میانهٔ کار / وگر نکردی سلطان روزگار کرم
زآه خسته رسیدی به برج ماهی تف‌ / زخون کشته رسیدی به پشت ماهی‌نم
بقای شیفته ساران بدل شدی به فنا / وجود بیهده‌کاران بدل شدی به عدم
وگر عنان سوی بغداد تافتی سلطان / بتافتی دل گردن‌کشان به داغ اِلَم
به روم بزم همه رومیان شدی شیون / به مصر سور همه مصریان شدی ماتم
به دست‌گردان تیغ چو نیل بر لب نیل / نهنگ را بکشیدی نهنگ‌وار به‌دم
به دولت تو گرفتی همه ولایت روم / خطیب و منبر جای صلیب و جای صنم
چو از عنایت بسیار تو بر اهل عراق / گشاده شد در شادی و بسته شد در غم
به لطف صلح برآوردی از میانهٔ جنگ / به فضل نوش برآوردی از میانهٔ سم
همان‌ گروه‌ که جستند از آن مصاف چو تیر / بیامدند کمان وار پشت کرده به خم
به نامه‌ای‌ که نوشتی تو از عجم به عرب / شدند بندهٔ سلطان عرب چنانکه عجم
زنام سلطان زینت گرفت در بغداد / لواء و خُطبه‌ و منشور و مُهر و زَرّ و دِرم
اگر نشان کرامات و اصل معجزه بود / فسون آصفِ بِن بَرخیا و خاتمِ جم
تو آصفی و به دست تو کلک چون افسون / جم‌است شاه و به‌دستس حُسام چون خاتم
به معجزی که دلیل حیات و عافیت است / زمانه را بدلی تو ز عیسیِ مریم
که کشتگان فلک را تو داده‌ای ارواح / که خستگان قضا را توکرده‌ای مرهم
چه کرد قسمت ارزاق بندگان رزّاق / سعادت دو جهان کرد قِسم تو ز قَسَم
موافقتند به هم ملک و دولت و ملت / که هست حُکم تو اندر میان هر سه حَکَم
به جز تو کیست که ‌گاه فتوّت و فَتوی / دهد جواب سوالات مشکل و مبهم
شدست سیرت پاک تو افتخار سیر / شدست شِیمتِ خوب تو اختیار شِیَم
کجا ضمیر تو باشد سَها نماید ماه / کجا یمین تو باشد شَمَر نماید یم
از آنکه جود بود با صریر کلک تو یار / وزانکه درنعم تو بود اُ‌مید نعم
غنیمت است زکِلْکِ تو استماعِ صریر / بشارت است ز لفظ تو استماع نعم
کفت چو چشمهٔ زمزم مبارک است به فال / عطای توست فراوان چو آب وادی زم
توراست هر دو به هم‌ گرچه هست راه دراز / زآب وادی زم تا به چشمهٔ زمزم
طراز جامهٔ دولت نگار خامه توست / رسید از در قنّوج تا به بیت حرم
اگر نه خامهٔ تو گردش سپهر شده‌است / به‌روز بر ز شب تیره چو کشید رقم
زمانه از ظُلَمِ او همی ضیا گیرد / مگرکه از شب مِعراج یافته‌است ظُلَم
به‌ کار ملک بصیرست ‌گرچه هست اَکْمه / به‌گاه نطق فصیح است اگرچه هست اَبْکم
مُصوّری است که ده ساحرست با او یار / مُشَعْبِذی است‌ که صد ساحری است با او ضَمّ
چراغ خانهٔ شرع است و تیر جعبهٔ عقل / نهال باغ علوم و کلید گنج حکم
حریف شیر اجم بود در زمان شباب / قرین صدر عَجَم‌گشت در زمان هَرَم
خدای عرش بدو نیکویی و نیکی خواست / که اوفتاد به صدر عجم ز شیر اجم
همیشه تا که خلاف زبون بود چیره / بر آن مثال‌که ضد دِژم بود خرم
تو باش چیره و اعدای تو همیشه زبون / تو باش خرم و حَسّاد تو همیشه دژم
صدور دهر زخاک در تو کرده بساط / ملوک عصر به جان و سر تو خورده قسم
به رزم موکب منصور تو چو چرخ برین / به بزم مجلس میمون تو چون باغ اِرَم
تو صدر روی زمین و مخالفان تو را / زپشت خویش در انداخته زمین به شکم
قدوم تو به خراسان فزوده شادی خلق / فزوده شادی تو خالقت به وصف قدم