چون پدید آمد مبارک ماه نو بر آسمان / بر بساط نیلگون زرین کمان بردم گمان
دیدم آن ساعت ز روی یار خویش و ماه نو / بر زمین سیمین سپر بر آسمان زرین کمان
عاشقان دیدم که با من دستها برداشتند / بر رخ ماه زمین دیدند ماه آسمان
دلستان ماهی که پیش قامت و رخسار اوست / سرو و گل بیقیمت اندر بوستان و گلستان
سحر و مروارید دارد گه نهان گه آشکار / لاله و سنگ سیه دارد همه ساله نهان
بر میان دارم کمر همچون قلم در خدمتش / زانکه او همچون قلم دارد ز باریکی میان
بر دل من شد جهان چون حلقه انگشتری / زانکه او چون حلقهٔ انگشتری دارد دهان
هست عشق او مرا همچون خرد در دل مقیم / هست مهر او مرا همچون روان در تن روان
پس چرا در کوی عشقش من مقیمم بیخرد / پس چرا در راه مهرش من روانم بیروان
خانه من سال و مه از روی او چون گلشن است / راست گویی روی او از گلفشان دارد نشان
کاشکی بر جان شیرین دسترس بودی مرا / تا ز شادی کردمی بر گلفشانش جانفشان
روی شهرآرای روحافزای او از خرمی / در میان عاشقان و دوستان شد داستان
آن نگار از روی خرم هست خورشید سپاه / چون شهاب از روی روشن هست خورشید جهان
آن شهابی کاو ندارد در مسلمانی قرین / با شهاب اندر فلک کردست قدر او قِران
شمس دین تاج معالی عبد رزاق آنکه کرد / جودش از رزاق ارزاق خلایق را ضمان
تا بود در راه جودش قافله بر قافله / نگسلد در راه شکرش کاروان از کاروان
صورت دولت خبر بود وکنون در عصر ما / کرد میمون طلعت او صورت دولت عیان
پاسبان قصر بختش هست خورشید بلند / قصر چون گردون بود خورشید زیبد پاسپان
پیش طبعش هست چون خاک گران باد سبک / پیش حلمش هست چون باد سبک خاکگران
فضل او افزونتر از دریا شناس از بهر آنک / هست دریا را کران و نیست فضلش را کران
لفظ او از خوبی و پاکیزگی دارد شرف / بر هر آنگوهر که موجودست اندر بحر وکان
نیست به زان گوهری در تاجهای قیمتی / نیست به زان گوهری درگنجهای شایگان
مهتران وکهتران بینم رسیده سال و ماه / از یمین او به یُمن و از بَنان او به نان
هست دوران را یمینگویی بدان فرخ یمین / هست روزی را بناگویی بدان فرخ بنان
زان خطر دارد بصر کاو را ببیند گاهگاه / زان هنر دارد زبان کاو را ستاید هر زمان
گر لقای او ندیدی بیخطر بودی بصر / ور ثنای او نگفتی بیهنر بودی زبان
چون رکاب او گران گردد عنان او سبک / با فلک همبر نماید اسب او در زیر ران
از مبارک پای او پروین محل گردد رکاب / وز خجسته دست او جوزا صفت گردد عنان
خامهٔ او هست چون مرغیکه چون طیران کند / قاربر منقار چون آید برون از آشیان
چون چراغی پردُهان است و ز توقیعات او / دین تازی هست روشن چون چراغی پر دُهان
معجزست آن خامه او را چون سلیمان را نگین / با چو موسی و محمد را عصا و خیزران
ای درخشان اختری رخشنده بر خرد و بزرگ / ای دُر افشان مهتری بخشنده بر پیر و جوان
دودمان تو همه فخر و جمال عالمند / وز هنرمندی تویی فخر و جمال دودمان
خاندان از توست پاینده که صدر کاملی / صدر چون کامل بود پاینده دارد خاندان
پرگهر گردد جهانی چون کند هنگام درس / مشکلات شرع را الفاظ تو شرح و بیان
آب حیوان است الفاظ تو پنداری کزو / هر که یک شربت بنوشد زنده ماند جاودان
از لطافت گرچه دانندت همی مانند عقل / وز صفاوت گرچه خوانندت همی همتای جان
من تو را فضلی نهم بر عقل و جان از بهر آنک / عقل و جان را دید نتوان و تو را دیدن توان
هر فقیهی کاو مقیم مسجدست و مدرسه / هر امامی کاو سزای منبرست و طَیلسان
آن ز حرمت در پناه توست با طیب حیات / وین زحشمت بر بساط توست با طِیّ لِسان
گر نکوخواه و بداندیش تو روزی بگذرند / بر نهال زعفران و بر درخت ارغوان
عکس روی آن کند در حال رنگ و روی این / زعفران چون ارغوان و ارغوان چون زعفران
امتحان کردن نباید در جوانمردی تو را / شمس را در روشنایی کس نکردست امتحان
شادمان باشی زخواهنده چو آید پیش تو / همچو خواهنده که از بخشنده باشد شادمان
ای که دانی فرض حق مادحان بر خویشتن / نیستی راضی که مادح مدح گوید رایگان
از هوای خدمت تو در هوای مدح تو / هست ابر خاطر من دُرفَشان فی کلِّ شأن
از پی نعمت سزا باشد که آیم پیش تو / کز پی گوهر سوی دریا شود بازارگان
هرکجا ذکر تو و شکر تو گویم پیش خلق / رای تو نشگفت اگر باشد بدان همداستان
أُذکرونی و اَشکرونی گفت در قرآن خدای / گرچه مستغنی است او از ذکر این و شکر آن
تا که هر سالی خلایق را دو عید آید همی / در زمستان و تموز و در بهار و در خزان
بر تو میمون و مبارک باد هر سالی سه چیز / روز عید و موسم نوروز و جشن مهرگان
باد باقی مِنَّت اِنعام تو بر هر مکین / باد عالی رایت اقبال تو در هر مکان
کردگار و شهریار و آسمان و روزگار / از تو راضی هر چهار و بر تو دایم مهربان
کردگارت کارساز و شهریارت شکر گوی / آسمانت مهرجوی و روزگارت مَدحخوان