امیر معزی › شمارهٔ ۳۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نرگس ز نشاط ماه فروردین / بر دست نهاد ساغر زرین
ابر آمد و کرد ساغرش پر می / تا نوش کند به یاد فروردین
بی‌آنکه شکسته گشت و پیچیده / شد زلف بنفشه پرخم و پرچین
دستی که به زلف او درآویزد / بی‌مشک شود چو نافه مشک‌آگین
تاکرد دم صباگلستان را / از خوشی و خرمی بهشت آیین
گلبن به بهشت در همی نازد / با جامهٔ سبز همچو حورالعین
گر پروین شد در آسمان پنهان / پروین صفت است در زمین نسرین
گویی که ز بهر خدمت خسرو / آمد به زمین ز آسمان پروین
چون فاخته باغ را دعا گوید / طاووس دعاش را کند آمین
از بهر دعا ثنا کند بلبل / بر ناصر دین بن معزالدین
سنجر که ز رای دولت آرایش / دین را شرف است و ملک را تزیین
والا ملکی که در صف هیجا / دارد دل و زور صاحب صفین
ایزد چو ولایت خراسان را / آراست به عدل او سنهٔ تِسعین
دادند به او سعادت کلی / از برج شرف ستارگان همگین
در طالع او همی توان دیدن / کز روم بود ولایتش تا چین
آنجا که امید عدل او باشد / بی‌بیم بود کبوتر از شاهین
وانجا که نهیب تیغ او باشد / اندر غم جان بود تن تِنّبن
بر مژدهٔ فتح او به هرکشور / بندند و زنند کله و آذین
گردد ز نثار نامهٔ فتحش / پرگوهر سرخ دست‌گوهر چین
گر رای کند به آمل و ساری / ور روی نهد به‌ کابل و غزنین
از بیم به دست هندو و دیلم / بی‌بیم شود کَتاره و زوبین
بس دیر نماند تا نهد عزمش / بر اسب غزای کافرستان زین
در روم کند رکاب سالارش / زین را ز صلیب رومیان خرزین
یک حملهٔ سنجری زند برهم / بتخانهٔ قیصری به قسطنطین
گر افشین کرد فتنهٔ بابک / در دولت و ملک معتصم تسکین
در لشکر خویشتن ملک‌سنجر / دارد دو هزار بنده چون افشین
گر بیژن گیو در هنر بودی / چون حاجب او به روز بزم و کین
هنگام شکارکی روا گشتی / بر بیژن گیو چاره‌گر گرین
ای شاد به تو خلیفه و سلطان / وز شادی هر دو دشمنان غمگین
از نصرت تو همی ببالد آن / وز دولت تو همی بنازد این
دو بیت شنیده‌ام دقیقی را / در مدح تو هر دو کرده‌ام تضمین‌:
«استاد شهید زنده بایستی / و آن شاعر تیره‌ چشم روشن بین
تا شاه مرا مدیح‌گفتندی / معنیش درست و لفظها شیرین‌»
در شان تو آمدست پنداری / واندر شأن حسود با نفرین
هفتم آیت ز سورهٔ یوسف / پنجم آیت ز سورهٔ یاسین
تا با دل دشمنان به رزم اندر / کین تو کند صناعت سِکین
هرکس‌ که ز کین تو خطر جوید / سر در سر آن خطر کند مسکین
آباد بر آن‌ کُمیت میمونت / کاو تیزتر است زآذر برزین
کو هست درنگ را چو گویی هان / با دست شتاب را چو گویی هین
هر گه که به پستی آید از بالا / گویی به نشیب روی دارد هین
فرهاد نکرد نقش از آن بهتر / شبدیز به جنب خسرو و شیرین
تا پای تو در رکاب او باشد / نعلش سر ماه را بود بالین
شاها به بهار و موسم نیسان / بر تخت شهی به‌کام دل بنشین
نیک است و بد است مردم‌ گیتی / بد را بگزای و نیک را بگزین
خوارزم شه آمد از لب جیحون / زی درگه تو به حشمت و تمکین
تا رایت و رای او درین خدمت / عالی شود از تو همچو علیین
تا دانش و داد و دین او هر سه / باقی شود از تو تا به یوم‌الدین
با دولت و فر تو بهر کشور / کو قصد کند بگیرد اندر حین
از جانب غرب تا حد مکه / از جانب شرق تا در ماچین
بادا ز چهار چیز سازنده / قسم تو چهار چیز با تحسین
تا هست چهار طبع‌ گیتی را / از آتش و از هوا و آب و طین
از چرخ عنایت از قضا یاری / از بخت هدایت از خرد تلقین
تشرین تو باد خوش‌تر از نیسان / نیسان تو باد بهتر از تشرین
ازگرد ولیت رفته برگردون / وز سجن‌ عدوت رفته در سجین