امیر معزی › شمارهٔ ۳۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ماه لاله روی من ای سرو سیم‌تن / از دل تو را فلک‌ کنم از جان تو را چمن
زیرا که دل سزد فلک ماه روی را / زیرا که جان سزد چمن سرو سیم‌تن
زلف تو توده تودهٔ مشک است بر قمر / جعد تو حلقه حلقهٔ ابرست بر سمن
زان توده توده است به شهر اندرون بلا / زان حلقه حلقه است به دهر اندرون فتن
لب چون عقیق‌ کردی و رخساره چون سهیل / وین هر دو ساختی به هزاران فسون و فن
تا در عجم بود لب و رخسار تو بدیع / چونان‌ کجا سهیل و عقیق است در یمن
دل بر دلم نه ای صنم ششتری قبای / لب بر لبم نِه ای پسر مشتری ذقن
تا موم نرم بینی در زیر سنگ سخت / تا شَنبلید بینی در زیر نسترن
چون تیر برکمان نهی و بشکنی سپاه / صد توبه بشکنی به‌سر زلف پر شکن
درکار تو شگفت فرو مانده‌ام بتا / توبه‌شکن نهم لقبت یا سپه‌شکن
تا تو به وقتِ خشم و به وقتِ لَطَف مرا / آتش نموده‌ای ز رخ و لؤلؤ از دهن
هجران تو بر آتش و لؤلؤ همی کند / همچون رخ و دهانت لب و دیدگان من
ایدون‌ گمان بری که مگر ماه انجم است / چون بنگری به چهره و دندان خویشتن
خواهان دیدن تو شود گر خبر رسد / از ماه و انجم تو به خورشید انجمن
میر اجل مؤید ملک و شهاب دین / فرخ ظهیر دولت‌ ابونصر ‌بن حسن
فرخنده اختری که خجسته خصال او / آسایش زمین شده و آرایش ز من
مرد خرد سپهر شناسد بساط او / آری سپهر باشد خورشید را وطن
کینش به کار دشمن دولت دهد فساد / خشمش به چشم دشمن ملت نهد وسن
تایید او چو پیرهن یوسف است و خلق / یعقوب‌وار در طلب بوی پیرهن
درگاه اوست ملتزم خلق و ملتجا / تدبیر اوست معتمد ملک و مؤتمن
در رسمهاش گنج معالی است مُدَّخَر / در لفظهاش گنج معانی است مُخْتَزن
گر بر زند به سنگ نکوخواه از حسام / ور بر زند به‌خاک نگون‌خواه او مجِن
از سنگ و خاک قسمت ایشان رسد دو چیز / آن را رسد جواهر و این را رسدکفن
ای نفی کفر باطل و اثبات دین حق / ای نصرت فرشته و ای قهر اهرمن
دُرّ است دولت تو و آفاق چون صدف / جان است همت تو و افلاک چون بدن
هرکس ز معن‌ زائده ‌گوید همی خبر / هرکس ز سیف ذُویزن آرد همی سخن
یک چاکر تو صاحب صد ‌معن زائده است / یک‌ کِهتر تو مهتر صد سیف ذویزن
از آتش سیاست و خشم تو در سزد / ‌مِغفَر شود چون مَعجر و مردان شوند زن
بر پای و بر دو دست تو عاشق شده است ماه / زین روی ‌گه چو نعل بودگاه چون لگن
آسوده نیست دست تو از جود ساعتی / گویی شدست دست تو بر جود مفتتن
گر چاهکن شدست ز بهر تو دشمنت / ناگاه دراوفتد به ته چاه چاهکن
وانگاه دست بر رسن مدبری زند / از چَه درآید و به ‌گلو در کند رسن
گر بر عَدَن خیال جمال تو بگذرد / همچون بهشت عَدْ‌ن شود تُربتِ عَدَن
گر باد احتشام تو بر نار بن وزد / آن ناربن شود به بلندی چو نارون
ور سایهٔ قبول تو بر روبه اوفتد / شیران دهند بچهٔ روباه را لبن
تیر فلک شمن شود وکلک من صنم / چون طبع تو صنم شود و طبع من شَمَن
هر مدحتی‌که نام تو باشد تخلصش / گردو‌نْشْ مشتری سزد و مشتری ثمن
تا از نِعَم همیشه بود خلق را طرب / تا از مِحَن همیشه بود خلق را حَزَن
بادند دوستان تو در روضهٔ نعم / بادند دشمنان تو در قبضهٔ محن
افروخته وثاق تو از شَمسهٔ چِگِل / آراسته سرای تو از لُعبت خُتن
وان گوهر لطیف که پروردش آفتاب / یاقوت‌وار آمده در جام تو ز دَن