ای برشکسته سنبل مشکین به نسترن / ماه غزل سرای من ای سروِ سیمُتن
در پیچ زلف توست هزاران هزار تاب / در سحر چشم توست هزاران هزار فن
کژی شدست با خم زلف تو مُتَّفق / خوبی شدست با رخ خوب تو مُقْتَرن
در بُسدّین دو شَکّر تو معجزِ مسیح / در نرگسین دو چشم تو تلبیس اهرمن
از توست سال و ماه جهان را ده و دو چیز / وز هجر و وصل توست مرا شادی و حَزَن
شمع و شب و گلاب و می و سیب و یاسمین / شمشاد و مشک و نوش و گل و نار و نارون
ای آنکه چون تو بت ننگاریده در بهار / وی آنکه چون تو سرو نبالیده در چمن
زین بیش جان من به فراق اندرون مسوز / زین بیش فال من به فراق اندرون مزن
صبرم رمیده کردی از آن چشم پرخمار / پشتم شکسته کردی از آن زلف پرشکن
جان من از فراق رخ تو پر آتش است / گرچه ز اشک دایم دریاست گرد من
گاه آمد ای نگار سمنبر وصال را / کاکنون به باغ چون رخ تو بشکفد سمن
هر غنچه را تو گویی لعل است در غلاف / هر لاله را تو گویی لؤلؤست در دهن
یاقوت زرد آرد گلزار گوشوار / دیبای سرخ پوشد بادام پیرهن
اکنون سحرگهان بوزد باد مشک بوی / گوئی به خُلق خواجه سرشته است خویشتن
کافی نظام ملکت و وافی قوام دین / شمسالکفات شیخ اجل بوعلی حسن
فرخ رضی آل علی آن که ملک را / رخشانتر از سهیل یمانی است در یمن
ای سیدی که زنده شد از سیرت تو دین / زآن سانکه خاک تیره زآب و زجان بدن
چرخ و زمان به دولت تو گشته متفق / و اندر مشاورت نه چو تو هیچ موتمن
از رای توست کلک نگارنده بر زمین / وز روی توست ماه درخشنده بر ز من
پیداترست خلق تو از ماه در شرف / بویاترست خلق تو از نافه در ختن
گویی حیای صرف کشیدی تو در بصر / گویی سخای ناب مزیدی تو با لبن
زین روی خدمت تو رهی را شریعت است / در وی دعا فریضه و در وی ثنا سُنَن
از آرزوی مجلس و دیدار خسروی / بیجان شدم چو مرغ بر اطرافِ بابْزن
با بنده در خراسان دایم به روز و شب / خواهندهٔ لقای تو گردیده مرد و زن
تا آب بحر را نکند هیچکس قیاس / تا بوقُبیس را نزند هیحکس به من
چون آب بحر بادا بر کهترانت جود / چون بوقبیس بادا بر مهترانت منّ
گردون همیشه رهبر و دولت به همرهت / یار تو روزگار و معین تو ذوالمنن