چیست آن دریا که هست از بخشش او در جهان / نیل و سیحون و فرات و دجله و جیحون روان
کشتی امید خلق آسوده اندر موج او / موج او اندر جهان پیدا و ناپیدا کران
اندر او غَوّاص فکرت گوهر آورده به دست / واندر او ملاح دولت برکشیده بادبان
ساحل او منتهای همت خرد و بزرگ / لجهٔ او ملتجای دولت پیر و جوان
چشمهای در پیش او آبش به از آب حیات / اصل او از نور و ظلمت در میان آن نهان
گر شنیدی جشمهایکاندر مپان ظلمت است / بنگر اکنون چشمهای کش ظلمتاست اندر میان
گل بهٔکجر عهکه خضر از آب آن جشمه بخورد / ایزد او را داد در دنیا بقای جاودان
چشمهای بهترکه باقیگشته اندر آب او / صدهزاران خلق چون خضر پیمبر در جهان
آید از دریا بدین جشمه همی هر ساعتی / ماهی زرین تن سیمیندل مشکینزبان
زین عجبتر پیکری در آفرینش کس ندید / بیبصر بسیار بین و بیخرد بسیار دان
عاشقان را ماند و مانند مرغی طرفه است / گه حریر ساده پوشد گه منقش پرنیان
خیر زان رنگ است و دارد قوت شمشیر تیز / طرفه باشد قوت شمشیر تیز از خیزران
شمع کردارست و آبش از دُخانش روشن است / طرفهتر شمعیکه دارد روشنایی در دخان
مرغ زرین است و از منقار او بارد همی / گوهری کش هست قیمتگنجهای شایگان
دشمن او هست فولاد و به روزی چندبار / سردهد بر باد و با دشمن شود بر آسمان
زایران را مُدْغَم است اندر ضمیرش جاه و آب / سائلان را مُضمرست اندر ضمیرش آب و نان
برزمین از نقش او گه بیم باشد گه امید / در زمان از نفس او گه سود باشد گه زیان
واجب است از قول ایزد نقش او اندر زمین / سایرست از دست صاحبنفس او اندر زمان
صاحب دولت مجیر دولت و صدر کفات / ناصر دین کدخدای خسرو گیتی ستان
سید و تاج وزیران مکرّم آنکه هست / مُنعِمٌ فی کُلِّ حالٍ مُقبِلٌ فی کلّ شان
آسمان قدری که تا گسترد جودش بر زمین / از وجود او شَرَف دارد زمین بر آسمان
ابر نوروزی شبانروزی همی بارد سرشک / بر امید آنکه باشد چون کفش گوهرفشان
چون که بربندد کمر اندر همه عکس آفتاب / وان کمر بندد ز بهر خدمت او برمیان
تا که بشنیدند وصف جُود او یاقوت و لعل / هر دو هر سالی کنند اظهار جود او زکان
جود او از بهر زینت زین دو گوهر پر کند / آستین از ماه نوروز و کنار از مهرگان
مهرگان از باد بیرون آورد یاقوت را / لعل را نوروز بر بندد به شاخ ارغوان
در حریم عدل او بیرهبر و بیبدرقه / تشت زر برسر همیتنها رود بازارگان
در پی تعویذ اسبابش ببر آید همی / آهو اندر دشت اَرمان ادر پیا شیر ژیان
زانکه از گردون نتابد چون سنان او شهاب / خواهدی تا دور رمُحشَ را شهابستی سنان
ور به جای حشر گردون را دهندی اختیار / اسب او را سازدی از خویشتن برگستوان
خامهٔ او باد عیسی را همی ماندکزو / دیدهٔ اَعمی بصر یابد تن مرده روان
نیزهٔ او چوب موسی را همیماند کزو / ااژدهایی در میان آرد زچوب خیزران
آتش غم جان درویشان عالم سوختی / گر سرشک نعمت او نیستی آتش نشان
گوش او گویی به کرمان بشنود بیواسطه / هرکجا درکشوری آید ز درویشی فغان
او به کرمان است و از جودش به هر اقلیم هست / منتی بر هر مَکین و نعمتی در هر مکان
کاروان است از ثناگویان او بر هر زمین / وز عطای او بضاعتهاست در هر کاروان
پشت خانان پیش نام او دوتاگردد همی / زانکه هست از پشتیش بر پشتشان بارگران
بس کسا کز بهر خدمت پیش او آید چو تیر / زیر بار منت او بازگردد چون کمان
هرکجا از قصه و اخبار او رانی سخن / قصهٔ بهمان شود منسوخ و اخبار فلان
خالد و یحیی و برمکگر بدندی اجود ورزا / وز سخاوت تازه کردندی روان باستان
هر سه گفتندی که شاگردیم و صاحب اوستاد / هر سهگفتندی که مهمانیم و صاحب میزبان
نام آن صاحب که شاهنشاه را دستور بود / از مناقب داستان شد در ری و در اصفهان
نام این صاحب که دستورست ایران شاه را / از فضایل هست در ایران و توران داستان
گفت آن صاحب به یک زَلّت خلود اندر سقَر / گوید این صاحب به یک طاعت خلود اندر جنان
آن فساد شرع را در خاندان کردی غُلو / وین صلاح خلق را جوید علو خاندان
آن بدی از دیو دانستی و نیکی از خدای / وین همی داند بدو نیک از خدای غیبدان
گرچه از بخشیدن آن گوشها شد پر خبر / اینک از بخشیدن این چشمها شد پر عیان
ورچه توقیعات آن را در رسائل نُسخَت است / پیش توقیعات این حشوست توقیعات آن
ای جوانمردی که هست احسان تو بیش از سؤال / وی سخادستی که هست انعام تو بیش از عمان
زر به چشم همت تو خاک را ماند همی / زین قِبَل دارند شاهانَش به خاک اندر نهان
خود نپرد ور بپرد بر سر خصمت همای / زان قبل پرد که طعمه سازد او از استخوان
گر خبر بودی فریدون را زرای فرخت / فال نگرفتی فریدون از درفش کاویان
وردل نوشین روان گشتی به گفتار تو گرم / مهر آتش سردگشتی بر دل نوشینروان
چون زبان باید گشاد و چون قلم باید گرفت / معجزست اندر بیان و ساحرست اندر بنان
هم بنانت ساحرست و هم بیانت معجزست / سحر داری در بنان اعجاز داری در بیان
هر که دارد دل به مهرت بستهٔ بند هوی / جان او هرگز نگردد خستهٔ زخم هوان
شُکر تو جان است گویی کاندر آویزد ز دل / مَدحِ تو عقل است گویی کاندر آویزد ز جان
چون صدف گشته است و چون نافه ز شکر و مدح تو / هم ضمیر شُکرگوی و هم زبان مدحخوان
آن یکی گویی که درّ پاک دارد در ضمیر / وین یکی گویی که مشک ناب دارد در دهان
تا قیامت رسته گشت از امتحان روزگار / هر که در مدح تو روزی طبع را کرد امتحان
وان که گرداگرد درگاه تو منزلگاه ساخت / چرخ گرداگرد او از نائبات آرد امان
مهترا بر پایهٔ قدر تو نتوانم رسید / گر بسی حیله کنم وز وهم سازم نردبان
عذر دارم گر هنرها بر تو نتوانم شمرد / قطرهٔ باران نوروزی شمردن کی توان
گر رساند دست اقبالت به فَرقَد قدر من / دست شَعری مرکب شِعر مرا گیرد عنان
ور نظر خورشید وارت مشتری باشد مرا / مشتری و زهره را در طالعم باشد قِران
ور ببینم مجلس عالیت را یک شب به خواب / جَنّتُالاَعلی تو پنداری همی بینم عیان
تا برآید بَهرَمان از شاخ گل وقت بهار / تا براید کهربا از تاک رز وقت خزان
باد روی بدسگالت زرد همچون کهربا / باد روی نیک خواهت سرخ همچون بهرمان
تا که باشند اختران بر چرخ پیش ماه نو / هم چو سیمین گویها در پیش زرین صولجان
کوی دولت در خم اقبال چوگان تو باد / کرده اقبال تو دولت را به پیروزی ضمان
تا که باشد طَیلَسان کوه در دی مه قَصَب / کیل را باشد به زیر طیلسان طی لسان
عاشق نام تو اندر مُکرِمَت هر نامدار / طالب کام تو اندر مملکت هر کامران
قلعهٔ بخت تو را خورشید تابان کوتوال / خانه عمر تو را گردون گردان پاسبان
عالم از عدل تو همچون بوستان آراسته / راویان مدح تو چون بلبلان در بوستان