زرگری سازد همی باد خزان اندر رزان / زان همی زرین شود برگرزان اندر خزان
زردی و سرخیم از عشق است کز تیمار او / زردی و سرخی پذیرد چهره و اشک روان
چون کند باد خزانی زعفرانی بر درخت / رنگ غم پیدا شود بر روی باغ و بوستان
چون هوا پنهان شود در زیر عباسی ردا / زان ردا پیدا شود برکوه اَخضَر طَیلسان
ز آسمان گویی فرود آید حواصِل بر زمین / در زمین گویی رود سنجاب سوی آسمان
چون شود آب شَمَر مانندهٔ سیمین سپر / شاخ هر گلبن شود مانندهٔ زرین کمان
گر همی از زعفران شادی فزاید طبع را / بوستان و باغ چون غمگین شوند از زعفران
عندلیب آید برون از گلستان و لالهزار / زاغگیرد مسکن اندر لالهزار وگلستان
گر به باغ اندر نباشد ارغوان و شنبلید / برگ زر باشد چنین و آب رز باشد چنان
باغ من هست آن نگارینی که اندر عشق اوست / رنگ من چون شنبلید و اشک من چون ارغوان
ماه رخساری که دارد مشک بر ماه تمام / سرو بالایی که دارد ماه بر سرو روان
تا من و او در جهان پیدا نگشتیم ای عجب / عسق را و حسن را پیدا نباسد داستان
زلف او مشک است و کافورست روشن عارضش / بینی آن کافور کاو از مشک دارد سایبان
سینهٔ او پرنیان است و دلش چون آهن است / بینی آن آهن که دارد معدن اندر پرنیان
لعل من پنهان شود چون دُرّ او آید پدید / درّ من پیدا شود چون لعل او گردد نهان
زیر لعلش دُرّ خوشاب است و باشد گاهگاه / چشم من بیلعل و درش لعلبار و دُرفشان
حلقههای زلف مشکینش که بگشایم ز هم / بندد از شادی دلم در پیش عشق او میان
گر میان بندد دلم در عشق عشق او رواست / من به مدح سیّد اَبرار بگشایم زبان
آن خداوندی که هست از کُنیت و نامش بهم / مَحمِدَت را با سعادت اِتّصال و اِقتران
ملک سلطان بیشکی افزون بود هر ساعتی / تاکه او باشد شرف بر ملک سلطان جهان
سوی عالی حضرت او از سعادتهای چرخ / نگسلد تا روز محشر کاروان ازکاروان
پیش او پشت جوانمردان دوتا گردد همی / زانکه هست از منتش بر پشتشان بارگران
سیم و زر از دست او ایمن نباشد ای شگفت / وانکه بیند دست او یابد ز درویشی امان
امتحان و اِقتراح از همت او شرط نیست / همت او برگذشت از اِقتراح و امتحان
گر نبودی نحس کیوان بر سپهر هفتمین / همتش را بر سپهر هفتمین بودی مکان
مهر او را آب خوانم نعمت او را هوا / زانکه بیآب و هوا هرگز نیارامد روان
سیرت او در خردمندی بدان جایی رسید / کاندر آن سیرت همی عیب خردگردد عیان
جود او بازارگانی پیشه دارد سال و مه / شُکْر بستاند دهد نعمت زهی بازارگان
نعمت از عالم پدید آید بلیگوهر ز بحر / هر دو را بشناس و اصل گوهر و نعمت بدان
گر ز بخت است و خِرَد تلقین هر نیکاختری / هستکلک اندر کفش بخت و خِرَد را ترجمان
دین باری تازه باشد تا که هست او مؤتمن / ملک باقی ویژه باشد تا که هست او قهرمان
دهر را ماند کز او گه بیم باشد گه امید / چرخ را ماند کز اوگه سود باشدگه زیان
منفعت را واجب است و مصلحت را درخور است / نفس او اندر زمین و همت او در زمان
چون امینِ حضرت صاحبقران دارد بهدست / مشتری را با عَطارد هست پنداری قِران
ای خداوندی که اندر دانش و تمییز و عقل / یادگار عالمی از مهتران باستان
هرکجا قدر تو باشد چون قَدَر باشد بلند / هر کجا حکم تو باشد چون قضا باشد روان
هر زمان در روزی مردم فزاید جود تو / لاجرم ایزد در اقبالت فزاید هر زمان
دادن روزی ضمان کردی تو از ایزد مگر / وز توکرد ایزد مگر اقبال و پیروزی ضمان
از صدف وز نافه باشد بیتهای مدح تو / در ضمیر مَدحگوی و در دهان مَدحخوان
آن یکیگوییکه درّ پاک دارد در ضمیر / وین یکی گویی که مشک ناب دارد در دهان
سجده فرماید عَطارُد را فلک در پیش من / چون به مدحت سجده فرمایم قلم را در بَنان
در تنم تا هست جان و در دلم تا هست عقل / از ثنا و مدح تو خالی ندارم عقل و جان
از هوا هرکس هَوان بیند که از حدّ بگذرد / وز هوای خدمت تو من ندیدستم هَوان
در جوانی عقل پیران داد مدح تو مرا / لاجرم هستم پسندیده بر پیر و جوان
تا مُهَذّب باشد اندر مَدحِ تو گفتار من / کی زیان دارد مرا گفتار بهمان و فلان
مهرگان با تو همایون باد وزتآیید بخت / سال سرتاسر همه ایام تو چون مهرگان