امیر معزی › شمارهٔ ۳۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای گوهری که سنگ یمانی توراست کان / ای آتشی‌ که هست تورا آب در میان
فردست‌ گوهر تو چو ذره در آفتاب است / پاک است‌ کوکب تو چو کوکب بر آسمان
آن آتشی‌ که در شررت مضمر است آب / آن پیکری‌ که در بدنت مدغم است جان
چرخی و هست بر سر مردان تو را مدار / نجمی و هست با دل شیران تو را قران
چون عقل جای خویش همی جویی از دماغ / چون هوش قوت خویش همی سازی از روان
اندر زبان ملت تازی تورا سخن / واندر دهان دولت باقی تو را زبان
در کشور از حصول جزایر دهی خبر / بر منبر از فتوح مداین دهی نشان
نرمی چو پرنیان و کبودی چو لاجورد / واراسته به لولو و پروین تو را میان
لؤلؤ که دید بیخته بر روی لاجورد / پروین ‌که دید ریخته بر روی پرنیان
آنی‌ که روز حرب سرافرازی از یمین / و آنی که گاه ضرب نسب داری از یمان
در باغ کارزار درخت ظفر تویی / دست یلان تو را چمن و بارت‌ ارغوان
کار تو در خزانهٔ کان بر نظام بود / از بهر دست میر برون آمدی زکان
در کان تورا خدای جهان معجز آفرید / در دست میر معجز ملک خدایگان
میر اجل علی فرامرز خسروی / رستم رسوم و معن معانی و سام سان
افراسیاب‌ ملک و سیاوخش روزگار / اسفندیار دهر و منوچهر دودمان
و هو الموید الملک العادل الذی / مَن جَدَّه و دَولَتِه ما ارادَکان
گشت از مناقب دو علی بخت من بلند / شد بر مدایح دو علی طبع من روان
پیغمبر گزیده بدان بود شاد دل / جغری بک ستوده بدین هست شادمان
آن بود بر مخالف اسلام کامکار / وین هست بر مخالف اسلام کامران
اچنان بود مصطفی را در حرب‌کارساز / وین هست پادشا را در ملک پهلوان
ای اختیار خلق و تورا جود اختیار / ای قهرمان ملک و تورا بخت قهرمان
از سر و سیرت تو همی برخورد خرد / در قَدر و قُدرت تو همی‌گم شودگمان
آنجا که تو کمان‌ کشی ای میر شیر گیر / بس میر کاو خجل شود و بشکند کمان
و آنجا که تیر خویش سوی دشمن افکنی / گردد کمان دشمن تو تیر خیزران
و آنجا که تو عنان نهنگان کنی سبک / در پیش پادشا شکنی لشکری گران
کاری است کار تو همه جامع برآمده / شاه از تو شادکام و وزیر از تو شادمان
واجب شدست مدح تو بر خُرد و بر بزرگ / لازم شدست شکر تو بر پیر و بر جوان
ای قلعه‌های دین تو را عقل کوتوال / ای خانه‌های ملک تو را تیغ پاسبان
دانم شنیده‌ای تو خداوند حال من / کز فرقت پدر تن من بود ناتوان
بودم میان خلق چو آشفتگان تباه / بودم به گرد شهر چو دیوانگانَ نوان
سروی بدم فتاده و پژمرده بر زمین / بر آسمان کشید مرا خسرو زمان
دادم لقب معزّی و بشنید شعر من / چون دید در مدیح زبانم گهر فشان
میرا منم به خدمت تو نایب پدر / الحدَ فی‌الشَمایلِ والحمدُ فی‌اللِسان
گرگُلستان شعر ز بلبل تهی شدست / بشنو نوای بچهٔ بلبل زگُلسِتان
فرخنده بسود بر مُتَنَبّی بساط سیف / چونانکه بر حکیم دقیقی چَغانیان
فرخنده‌تر بساط تو بر من‌که یافتم / از تو سعادت و شرف و عمر جاودان
گر پیش شهریار مرا حِشمتی نهی / حاصل کنم به دولت تو گنج شایگان
تا بر امید و بیم بودگشت روزگار / تا بر زیان و سود بود عادت زمان
بادا مخالفان تورا بیم بی‌امید / بادا موافقان تو را سود بی‌زیان
چندانکه شادمان بتوان زیست تو بمان / چندانکه در جهان بتوان ماند تو بمان