امیر معزی › شمارهٔ ۳۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بشکفت و تازه گشت دگرباره اصفهان / از دولت و سعادت شاهنشه جهان
سلطان شرق و غرب‌که در شرق و غرب اوست / صاحبقِران و خسرو و شاه و خدایگان
شاهی که شد به طلعتش افروخته زمین / شاهی که شد به دولتش افراخته زمان
آباد کرده ی نظر و عدل او شدست / هر جا خراب کردهٔ شاهان باستان
با داستان نصرت او ژاژ و بیهده است / دیرینه سرگذشت و کهن گشبته داستان
گم شد گمان خلق در اوصاف دولتش / هرگز مکان خبر دهد و نیست در مکان
گویی که هست قدرت او دولت خدای / کاندر چگونگیش همی گم شود گمان
در رزمگاه نصرت و در بارگاه ملک / ایزد اگر به تیغ و به عدلش دهد زبان
تیغش به رزمگاه نگوید جز الحذر / عدلش به بارگاه نگوید جز الأمان
آنجا که شد ز نعرهٔ شبدیز او خبر / وانجا که شد ز شعلهٔ شمشیر او نشان
چون یخ فسرده‌گشت و چو انگشت سوخته / خون در رگ مخالف و مغز اندر استخوان
گه خشم او ز رُوم برآرد همی نفیر / گه سهم او ز ترک برآرد همی فغان
در هرکجا که هست اثرهای او پدید / بر قصرهای قیصر و بر خانه‌های خان
ای خسروی که حکم تو را کرد کردگار / بر هر سری مسلط و بر هر تنی روان
شادی همی کنند ز دیدار و خدمتت / در دیده روشنایی و در کالبد روان
از بس که در نبرد گران کرده‌ای رکاب / و ز بس‌ که در فتوح سبک کرده‌ای عنان
در طاعت تو نیست سر هیچ کس سبک / بر بیعت تو نیست دل هیچکس‌ گران
بس‌ کس‌ که از خلاف تو دادست سر به باد / بس کس که در خلاف توکردست جان زیان
ابله کسی بود که مخالف شود تو را / کش هم نهیب سر بود و هم هلاک جان
از اختر تو قِسم ‌کواکب همی رسد / گه نَحْس‌ در مُقابله گه سَعْد در قِران
آری چنانکه شاه ملوکی تو در زمین / هست اختر تو شاه کواکب در آسمان
چون دولت جوان هنر و دانش تو دید / ملک جوان سپرد به تو دولت جوان
بی‌دانش و هنر نتوان ملک یافتن / دولت به هیچکس ندهد ملک رایگان
شاها شد اصفهان جو سپهری پر از نجوم / تا رایت و رکاب تو آمد به اصفهان
این شهر چون شکفته یکی بوستان شدست / با دوستان نشاط همی کن به بوستان
در حجره‌های خُرَم و در باغهای خوش / ساغر همی ستان ز کف ترک دلستان
گر عزم سوی رزم کنی باش کامکار / ور قصد سوی بزم کنی باش کامران
چونانکه رای توست به دهر اندرون بزی / چندانکه کام توست به ملک اندرون بمان