امیر معزی › شمارهٔ ۳۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دو گوهرند سزاوار مجلس و میدان / که فخر مجلس و میدان بود به این و به ان
یکی به آب لطیف آمده پدید از خاک / یکی به آتش تیز آمده برون از کان
یکی رسیده به‌ شربت ز زخم و ز چرخشت / یکی رسیده به ضربت ز سنگ و زسوهان
یکی نه عقل و همه میل او بود سوی عقل / یکی نه جان و همه قصد او بود سوی جان
یکی نشاط جوانی دهد به مردم پیر / یکی هزیمت بیری دهد به مرد جوان
یکی ترازوی عقل است و کیمیای نظر / یکی طلایه مرگ است و اژدهای روان
یکی دهد به‌گه رامش‌ از صبوح خبر / یکی دهد به‌گه کوشش از فتوح نشان
یکی به جام بلور اندر از لطافت و نور / چو آتشی است به آب اندرون گرفته مکان
یکی زگوهر رخشان و لون و پیکر خویش / چو آینه است و درو عکس کوکب رخشان
یکی به غایت سرخی فروخته ز قدح / چنان‌کجا زسمن برگ لالهٔ نعمان
یکی کبود و نماینده گوهر از تن خویش / چو بر بنفشه پراکنده قطرهٔ باران
به روز بزم یکی مایه گیرد از ناهید / به روز رزم یکی توشه خواهد ازکیوان
سزد کزین دو گهر بزم و رزم فخر کنند / که قدر هر دو بیفزود دست شاه جهان
جلال ملک ملکشاه‌ کز جلالت او / شرف‌ گرفت زمین و خطر گرفت زمان
یقین شدست همه خلق را به شرق و به غرب / که آفتاب ملوک است و سایهٔ یزدان
گریختن نتواند کسی ز طاعت او / زآفتاب وز سایه‌گریختن نتوان
اگرکسی ز خلافش زیادتی طلبد / همه زیادت آن‌ کس خدا کند نقصان
زمانه را بدو قوت همی نگه دارد / به قوت سر شمشیر و قوت فرمان
به جنب عزمشْ عزم ملوک سست شود / چنانکه سست شود سِحْر در بر قرآن
صف سپاه و تَفِ خنجرش پدید آرند / به زمهریر و دی اندر سموم و تابستان
چو در حَضَر بود او پرطرب بود گیتی / چو در سفر بود او پرظفر بود کیهان
سریر او به حَضَر با طرب کند بیعت / حسام او به سفر با ظفر کند پیمان
ببین رکاب و عنانش چو کرد عزم سفر / اگر هوای سبک‌ خواهی و زمین گران
که پای دارد با او چو پای زد به رکاب / که دست ساید با او چو دست زد به عنان
به شام رفت وز تیغش به روم بود خروش / به روم رفت و ز سهمش به مصر بود فغان
چو روم و شام‌ کند هند و ترک سال دگر / اگر شود سوی هندوستان و ترکستان
ایا شهی‌ که به عدل تو بس عجب نبود / اگر به آبخور آیند غُرْم و شیر ژیان
شه زمانی و سلطان روزگاری تو / که خوار شد به تو کفر و عزیز شد ایمان
به‌هیچ معنی واجب نگردد استغفار / بر آن‌ کسی‌ که تو را شاه خواند و سلطان
تو آن شهی‌که همیشه تو را به داد و دهش / همی درود فرستد روان نوشِرْوان
تو آن شهی‌که فلک تا تورا همی بیند / نگردد و نکند بی‌مراد تو دوران
تو آن شهی‌که به یک برج در دو کوکب را / نبود و هم نبود بی‌سعادت تو قران
بس است نامه و نام تو ملک را حجت / بس است رایت و رای تو فتح را برهان
به آب جود تو از خاره بردمد نسرین / به باد عدل تو از شوره بشکفد ریحان
شود زکین تو بسیار دشمنان اندک / شود ز مهر تو دشوار دوستان آسان
به شرق و غرب اگر دشمنی بود به مثل / که در عداوت تو تیر برنهد به کمان
عجب نباشد اگر باز پس رود تیرش / کند زمانه ز سوفار تیر او پیکان
خدایگانا در شکر و در پرستش تو / قضاگشاده زبان است و بخت بسته میان
توراست هرچه در اسلام هست باقیمت / توراست هرچه در آفاق هست آبادان
زتیغ تیز تویی خصم‌ ‌بند و شهرگشای / به دست راد تویی مالْ‌بخش و شهرْ‌ستان
ز خون دشمن کردی عقیق رنگ حُسام / عقیق رنگ کن اکنون قدح زخون زران
چو رزم راندی برکام خویشتن یک چند / کنون به بزم دمی چند کام خویش بران
به شادکامی و نیک‌اختری و بهروزی / چنانکه خواهی و چندانکه آرزوست بمان