امیر معزی › شمارهٔ ۳۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر قاعدهٔ ملت پیغمبر یزدان / کی‌کرد جهان راست به شمشیر و به فرمان
نور ابدی از هنر خویش‌که‌گسترد / برگوهر جغری بک و بر خانهٔ خاقان
از دولت پیروز که شد تا به قیامت / شاه همه ایران و پناه همه توران
در مشرق و در مغرب بی‌مهر نبوت / صد معجزه بنمود چوموسی وسلیمان
صد لشکر منصور به یک ماه‌ که آورد / از دجله به جیحون و زموصل به خراسان
جز شاه بلند اختر ابوالفتح ملک‌شاه / سلطان جهانگیر و شهنشاه جهانبان
شاهی‌ که فرازد علم نُصرت و تأیید / در مدت یک ماه بدوگوشهٔ کیهان
شاهی‌که شدستند همه لشکرِ خصمش / چون لشکر شیطان به دل آشفتهٔ خذلان
هر دم زدنی لشکر اقبال کند عرض / تا جمله برد بر تبع لشگر شیطان
گرد سپه شاه چه در شرق و چه در غرب / بر چرخ همی تیره‌کند دیدهٔ‌کیوان
از خیمه و خرگاه توگویی‌که سپهری است / پر کوکب رخشنده همه‌ کوه و بیابان
وز نعمت بسیار توگویی ‌که بهشتی است / آراسته و ساخته لشکرگه سلطان
شاها ز نهیب تو همه چارهٔ دشمن / مانند سپندان شد و عزم تو چو سندان
چیره نشود دشمن تو بر تو به چاره / سفته نشود بیهده سندان به سپندان
بودی تو به موصل‌که همی لشکر خصمت / گفتند که بردیم خراسان به کف آسان
حالی نه به‌اندازه وکاری نه به‌ترتیب / بر دست گرفت آن که کمربست به عصیان
بیهوده برون برد سر از چنبر طاعت / بر خیره جدا کرد دل از عهد و ز پیمان
چون رایت پیروز تو آمد به‌ در ری / آن حال دگرگون شد و آن کار دگرسان
از هیبت شمشیر تو برگشت و همی‌گفت / از کرده پشیمانم و بر رفته پشیمان
حقاکه به فرمان تو بر باد دهد سر / هرکاو نه به فرمان تو بر دست نهد جان
گر دشمن تو هست چو هامان و چو فرعون / هستی تو به پیروزی چون موسیِ عِمران
رای سپه‌آرای تو همچون ید بیضاست / شمشیر گهربار تو مانندهٔ ثُعبان
ثعبان و ید بیضا ای شاه تو داری / چه بیم و چه باک است ز فرعون و ز هامان
چوگان ظفر داری و میدان شجاعت / عالم همه‌گویی است تو را در خم چوگان
گویند که جاوید همی روی زمین را / بخشیدن نور است ز خورشید درفشان
تا باشد خورشید درفشان ز بر چرخ / بادی زبر تخت درخشان و درافشان
می‌نوش کن ای شاه که از گردش خورشید / نوروز بزرگ آمد و بگذشت زمستان
بر مدح و ثنای تو زبانها بگشادند / بلبل به سمن‌زار و چکاوک به گلستان
لعل است فرو ریخته بر دامن کهسار / درّ است درآویخته از گردن بستان
از سبزه و از لاله چه بر دشت و چه بر کوه / مینا و عقیق است پراکنده فراوان
از باد همی سوده شود عنبر و کافور / وز ابر همی توده شود لولو و مرجان
در فعل مگر بندهٔ جود تو شدست این / در صنع مگر چاکر طبع تو شدست آن
تا باغ چو دینار شود در مه آذر / تا راغ چو زنگار شود در مه نیسان
زیر علم و زیر نگین تو همی باد / عالم همه آراسته چون روضهٔ رضوان
بر دست تو اصل طرب و مایهٔ نصرت / جام تو و شمشیر تو در مجلس و میدان
تو جفت سخاپروری و جفت تو دولت / تو یار بلنداختری و یار تو یزدان