امیر معزی › شمارهٔ ۳۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا درست شد از آفریدگار جهان / که از جمال و کمال آفرید ترکستان
همه جمال ز تُرکان همی دهند خبر / همه‌ کمال ز تُرکان همی دهند نشان
جمال جمله پدید آمد ازکلاه وکمر / کمال جمله پدید آمد از کمند و کمان
بدو رخ سمنی دلگشای در مجلس / به ناچخ سه‌منی جان ربایْ در میدان
یکی به غمزهٔ جادو همی رباید دل / یکی به خنجر هندو همی ستاند جان
کلاه بر سر ترکان و تیغشان دردست / چو مِهْر در حَمَل و مُشتری است در سَرَطان
همه زبون شمرند از هنر سوار دلیر / همه سبک شکنند از ظفر سپاه‌گران
دی و تموز در آن جنگیان اثر نکند / مگر فریشتگانند لشکر توران
کمر به سان ‌کمند و به موی همچو کمر / دهان به سان خیال و به چشم همچو دهان
گسادن سخن و بستن‌کمر همه را / خبر دهد زدهان و نشان دهد زمیان
به مهر و خدمت ترکان سپرد باید دل / چو کردگار به ترکان سپرد ملک جهان
بلی زدولت تُرکان بقای اسلام است / بقای دولت ترکان به دولت سلطان
جلال دولت باقی جمال ملت حق / که شهریار زمین است و پادشاه زمان
معز دین و سرافراز دوده ی سلجوق / پناه خلق و خداوندِ خانهٔ خاقان
جوان و پیر به شاه جهان همی نازند / که پیر عقل و جوان دولت است شاه جهان
به رای پاک همی تخت را کند عالی / به تیغ تیز همی ملک را دهد سامان
زبندگان همه کوشش بود وزو بخشش / زخسروان همه طاعت بود وزو فرمان
چو تیغ او شکند شیر شَرزَه را چنگال / چو تیر او فکند پیل مست را دندان
قضا بیاید و در تیغ او شودگوهر / قدر بیاید و بر تیر او شود پیکان
خدایگانا، شاها، مُظَفّرا، مَلِکا / زمانه از تو پذیرد همی به عدل امان
سرای ملک تو آراسته است و دولت تو / در سرای فرو گستریده شادُ‌رْوان
حسود تو چو چراغ است و تو چو خورشیدی / بدین حدیث دلیل است و حجت و برهان
اگرکسی به چراغ اندرون دمد نفسی / چراغ زود فرو میرد و شود پنهان
وگر هوا متغیر شود زگرد و بخار / در آفتاب نیاید تَغَیُّر و نقصان
جهان ز سایه و از آفتاب خالی نیست / تو آفتاب ملوکی و سایهٔ یزدان
دو گوهرست تو را در میان جام و حُسام / نشاط‌ پرور و دشمن بکش بدین و بدان
سماعِ اسْعَد چنگی بخواه و باده بنوش / ز طبع بنده معزی تو رانه‌خواه و بخوان
ز بخت خویش بناز و زمال خویش ببخس / مراد خویش بیاب و به کام خویش بران