خدایگان جهان شاکر از خدای جهان / همی نشاط سپاهان کند زخوزستان
فلک مساعد و گیتی به کام و ایزد یار / قضا موافق و دولت بلند و بخت جوان
اگر مراد دل خویش بود زامدنش / زبازگشتن او خلق راست شادی جان
چرا خورند غم آنکه راه دشوارست / که بخت او همه دشوارها کند آسان
چرا زلشکر سرمای دی همی ترسند / که فرّ دولت او دی کند چو تابستان
عجب نباشد از اقبال و بخت پادشهی / که آفتاب ملوک است و سایهٔ یزدان
اگر ز شورهٔ بیآب بر دَمَد چشمه / وگر زآتش سوزان برون دمد ریحان
خدای چشم بد از شهریار دور کناد / که دور به بود از شهریار جسم بدان
به هند داور هند و به روم قیصر روم / ز بیم خسرو کیهان همی کنند فغان
به جای عقل یکی را به مغز در شمشیر / به جای خواب یکی را به چشم در پیکان
چنانکه بود سکندر به مال و ملک و سپاه / عماد دولت سلطان عالم است چنان
کسی که خدمت سلطان کند سکندروار / سزد که زنده بود خِضْروار جاویدان
چو میزبان همه خلق شاه آفاق است / به جود و همت آفاقبخش و گنجفشان
سزد که تا به قیامت بود بقای کسی / که میزبان و همه خلق باشدش مهمان
سپاه دار شهنشه چنان کند خدمت / که تا به مشرق و مغرب از او دهند نشان
چنین و بهتر ازین صدهزار خواهد ساخت / عماد دولت سلطان به دولت سلطان
شهنشها، ملکا، خسروا، خداوندا / چو آفتاب تویی بر همه جهان تابان
چو آفتاب تو را زان قِبَل همی خوانم / که شرق و غرب جهان از تو بینم آبادان
نبود چون تو خداوند و هم نخواهد بود / زابتدای جهان تا به انتهای جهان
تویی زمین و زمان را بزرگوارْ مَلِک / مباد بیتو ملک را زمین و ملک زمان
مباد نعمت و ملک تورا شمار و قیاس / مباد دولت و عمر تو را زوال و کران
به شادکامی و پیروزی و خداوندی / چنانکه خواهی و چندانکه آرزوست بمان