امیر معزی › شمارهٔ ۳۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو لالستان همی بینم شکفته عارض جانان / بنفشستان همی بینم دمیده گرد لالستان
بنفشه نیست آن زلفین و لاله نیست آن عارض / یکی نورست در ظلمت یکی‌کفرست در ایمان
نه خط است آن مگر دودست گلبرگ اندر آن مضمر / نه زلف است آن مگر ابرست خورشید اندر آن پنهان
عجب دودی کزو باشد همی در جانها آتش / عجب ابری کزو بارد همی از چشمها باران
به سان‌ گوی کردم دل که دیدم آن صنم دارد / زسنبل زلف چون چوگان و ازگل چهره چون میدان
به دست او سپردم دل که گوی از دل بود درخور / کجا از گل بود میدان و از سنبل بود چوگان
رخ و زلفین او گویی زکافورست و از عنبر / لب و دندان او گویی ز یاقوت است و از مرجان
غم عطار و درد جوهری هر روز بفزاید / ز شرم آن رخ و زلف و ز رشک آن لب و دندان
خطی دارد زمشک ناب ‌گِرد ارغوانْ پیدا / دلی دارد چو سنگ سخت زیر پرنیان‌ پنهان
زعشق آن خط مشکین چو مویی‌گشته‌ام لاغر / زجور آن دل سنگین چو ماری‌ گشته ام بی‌جان
ز پیروزی و بهروزی بود همواره بی‌روزی / کسی‌کاو جان و دل بندد به‌ زرق و عشوهٔ جانان
هر آن کس کاو خرد دارد علی‌التحقیق بشناسد / که پیروزی و بهروزی بود در خدمت سلطان
معز دین پیغمبر ملک شاه بلند اختر / خداوند همه توران شهنشاه همه ایران
جوان دولت جهانداری که با شمشیر و فرمانش / نپیچد کس سر از طاعت نتابد کس دل از پیمان
بقای او چنان باید همی در دین و در دنیا / که اندر چشم باید نور و اندر جسم باید جان
زچشم او معادی را همی رنج است بی‌راحت / زکین او مخالف را همه دردست بی‌درمان
جهان او را همی‌گوید ز تو بخشش ز من ‌کوشش / سپهر او را همی‌گوید ز من طاعت ز تو فرمان
اگر شکر فراوان کرد پیغمبرکه مولودش / پدید آمد در ایام شهی عادل چو نوشروان
کنون آن شکر یزدان را بود بر امتش واجب / که شاهی چون ملک سلطان پدید آورد در کیهان
ز عدلش در جهان نعمت ز عفوس بر شهان منت / ز جودش بر ولی نهمت ز تیغش بر عدو طوفان
خداوندا جهاندارا به زیر سایهٔ عدلت / جهان آباد و خرم ‌گشت همچون روضهٔ رضوان
کف راد تو بس باشد بقای خلق را حجت / سر تیغ تو بس باشد صلاح ملک را برهان
گروهی‌گمرهان بودند پار این وقت برکوهی / گسسته رشتهٔ طاعت گرفته دامن عصیان
همه ‌در فتنه و تشویش‌ گشته بی‌دل و دانش / همه در حیله و تلبیس‌ گشته بی‌سر و سامان
هنرمندان و هشیاران در این معنی سخن‌ گفته / که دشوار است در قدرت به ‌چنگ آوردن ایشان
چنان قدرت نمودی توکه اندر مدتی اندک / شد آن تلبیس‌ها باطل شد آن دشوارها آسان
فلک بهر تو نعمت داد و بهرگمرهان محنت / قضا ‌قسم تو نصرت‌ کرد و قسم دشمنان خذلان
شدست از پار تا امسال اگر نیکو بیندیشی / همه اسباب دیگرگون همه احوال دیگرسان
سر باطل فرو برده بنای حق برآورده / حصار دشمنان ویران و صحن دولت آبادان
تو آسوده ز سعد مشتری در ملک و در دولت / مخالف مانده از نحس زحل دربند و در زندان
خلاف وکین تو شاها شکار آرند هر وقتی / شکاری ‌کز شگفتیها در او مردم شود حیران
بود دام و دد صحرا به هر ماهی شکار این / بود جان و تن اعدا به هر سالی شکار آن
همیشه تا جهان باشد تو بادی اندر او خسرو / دلت شاد و تنت ساکن سرت سبز و دلت خدان
نسیم جود تو همچون دم عیسی بن مریم / خیال عدل تو همچون ‌کف موسی بن‌ عمران
بهر راهی ‌که بخرامی دلیل و همرهت دولت / بهر کاری که بشتابی معین و ناصرت یزدان