امیر معزی › شمارهٔ ۳۴۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای جهانداری که از تو تازه باشد جاودان / گوهر طغرل‌بک و جغری‌بک و الب‌ارسلان
تا جلال دولتی دولت بماند پایدار / تا جمال ملتی ملت بماند جاودان
نیست جز تو خلق عالم را یکی فریادرس / نیست جزتو ملک‌ گیتی راکسی صاحبقران
آسمان گر یک شرف دارد ز پاکی بر زمین / از تو بسیاری شرف دارد زمین بر آسمان
گر نشان نیکبختی هرکس از دولت دهد / نیکبختی را همی از تو دهد دولت نشان
ای خداوند ملوک ای خسرو پیروزبخت / ای شه بنده‌نواز ای داورگیتی ستان
تا که از عدل تو آسایش همی یابد زمین / تا که از رای تو آرایش همی یابد زمان
عالم آبادست و آفاق ایمن و ملک استوار / دین عزیز و نعمت ارزان و رعیت شادمان
این اثر هرگز که دید از خسروان روزگار / وین خبر هرگز که داد از سروران باستان
چند گویم قصهٔ افراسیاب کامکار / چند خوانم نامهٔ نوشین‌ روان کامران
چاوُشان داری بسی غالب‌تر از افراسیاب / حاجبان داری بسی عادل‌تر از نوشیروان
ای بسا میرا که اندر خدمت درگاه تو / بر میان دارد کمر یا چون کمر دارد میان
بر مثال قلعه‌ای بینم جهان را سربه‌سر / واندرو شمشیر تو چون کوتوال و باسبان
زهر باید هر مَلِک را تا نهان دشمن‌ کند / بند باید هر ملک را تا جهان‌ گیرد بدان
زهر تو اقبال توست وزان همی میرد عدو / بند تو شمشیر توست وزان همی‌ گیری جهان
چون کمان صدمنی در دست توگردد بلند / چون خدنگ‌ دیده دوز از شست تو گردد روان
بس کمان‌افراز و تیرانداز کاندر پیش تو / سر نهد بر خاک و از بازو بیندازد کمان
تیغ تو هنگام ضرب و اسب تو هنگام حرب / آتس اندر جوشن است و باد در برگستوان
زآتش فرزند آزرگر همی نرگس برست / زاتش تیغ تو روز جنگ روید ارغوان
ور همی راند سلیمان باد را در زیر تخت / تو همی رانی به دولت باد را در زیر ران
آفرین تو به دریای خرد در گوهرست / بندهٔ مخلص معزی بیش تو گوهر فشان
گر به‌کارش نامدی در خدمت تو جان و دل / برفشاندی بر بساط تو دل و بر جام‌جان
تا که زیرگنبد گردون هوا باشد سبک / تا که در زیر هوا خاک زمین باشد گران
بوستان عدل تو شه جاودان بشکفته باد / وین جهان از عدل تو همچون شکفته بوستان
هم شهنشاه زمانی هم جهاندار زمین / بر شهنشاهی بپای و در جهانداری بمان