امیر معزی › شمارهٔ ۳۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منت خدای را که به‌فرّ خدایگان / من بنده بی‌گنه نشدم کشته رایگان
منت خدای را که به‌جانم نکرد قصد / تیری که شه به قصد نینداخت از کمان
منت خدای راکه ز بهر ثنای او / ماندم در این جهان و نرفتم به‌ آن جهان
روزی کز آسمان به‌ زمین آمد این قضا / بختش مرا پیام فرستاد از آسمان
گفتا زکردگار تو را خواستم بقا / گفتا ز روزگار تو را خواستم امان
گر سینهٔ تو سفتهٔ تیرست باک نیست / آید همی ز چرخ به تو سفتهٔ ضمان
هرچند ازین هراس به خون روی شسته‌ای / از جان مشوی دست که ایمن شدی به‌ جان
بر معجزات شاه و کرامات بخت او / آثار تندرستی من بس بود نشان
شاید که بر مبارکی دست و تیر شاه / دستان زنند خلق و سرایند داستان
بر من همای همت او سایه‌ گسترید / چون در تنم شد آهن پیکان او نهان
وز بهر آنکه قوت همای استخوان بود / آهن‌گرفت در تن من طبع استخوان
من دل خزانه کردم و بنهادم اندرو / گنجی ز مدح شاه به از گنج شایگان
گر پاسبان بباید ناچار گنج را / پیکان شاه گنج مرا هست پاسبان
یک چند اگر ز درد دلم بود دردمند / یک سال اگر ز درد تنم بود ناتوان
فرجام‌ کار عاقبت خویش را سبب / فضل خدای دانم و فرّ خدایگان
فرمانده ملوک ملک سنجر آنکه او / شیری است کامکار و دلیری است کامران
آن داوری که هست به دولت جهان‌ گشای / آن خسروی که هست به خنجر جهان‌ستان
خورشید ملک و دولت او هست بی‌زوال / دریای جود و همت او هست بی‌کران
خرد و بزرگ و پیر و جوان وقف کرده‌اند / بر دیدن و ستودن او دیده و زبان
ملک زمانه زنده به آثار او شدست / کاثار اوست کالبد ملک را روان
هر نصرت و ظفر که خبر بود پیش از این / شد سربه‌سر زبازوی و شمشیر او عیان
منقار باز و چِنگل شاهین او بدید / سیمرغ از آن نهیب نهان شد در آشیان
برهان راستی و درستی یقین اوست / هرگز در آن یقین نرسد خلق را گمان
دولت پی افکند ظفر وجود را بنا / چون وی‌ گرفت تیغ و قلم درکف بنان
در معرکه به‌دست مبارز نهیب او / زه راکند چو زیر و کمان را چو خیزران
نوک سنان نیزهٔ او بدسگال را / از بهر زینهار همه تن‌ کند دهان
بر تار پرنیان بدود اسب او به ‌طبع / وآهن شود ز ضربت تیغش چو پرنیان
آسیب اسب شاه به‌ ماهی و مه رسد / چون ایستد به آخور و بر ره شود روان
از گرد سُم خویش کند تیره روی این / وز زخم نعل خویش کند رخنه روی آن
کوهی بود چو شاه ‌کند پای در رکاب / بادی شود چو شاه زند دست در عنان
شاها عجب‌ترست کتاب فتوح تو / از داستان و قصهٔ شاهانِ باستان
اندر بلاد هند هوا جوی توست رآی / واندر بلاد ترک ثناخوان توست خان
رزمی که در نواحی خوارزم کرده‌ای / اخبار آن رسید به‌ چین و به‌ قیروان
تیغ بنفشه‌ رنگ تو چون آسمان نبود / تاگشت روی دشمن تو همچو زعفران
یک پهلوان ز لشکر تو روز کارزار / بشکست پشت و پهلوی پنجاه پهلوان
از بس که بود گَرد سپاه و بخار خون / گفتی گرفت روی هوا سربه‌سر دخان
گرد و بخار رزم به ‌خوارزم خفته کرد / جیحون به‌دست این بدو سیحون به دست آن‌
هر کس که بر میان کمر عهد تو ببست / شد چون کمر میانش و بیرون شد از میان
پالود جان خویش به پالویهٔ بلا / پیمود عمر خویش به پیمانهٔ زمان
سعد آفرید مشتری و زهره را خدای / در سال یک دو بار بود هر دو را قران
تا از قِران هر دو قرین تو سال و ماه / هم عقل پیر باشد و هم دولت جوان
من بنده را به فر تو ایزد نجات داد / از جور چرخ‌ کینه ور، ای شاه مهربان
زان پس که دهر کرد به ‌رنج امتحان مرا / مدح توکرد بخت ز طبع من امتحان
این شکر چون کنم که دگرباره بنده‌وار / گشتم به مجلس تو ثناگوی و مدح‌خوان
بردم گمان که سینهٔ من کان گوهرست / ناگه‌ گرفت پیکان در کان من مکان
گوهر زکان برفت ولیکن به عاقبت / از دولت تو باز به گوهر رسید کان
این تعبیه خدای بدان ساخت تا مرا / افزون شود به همت تو جاه و نام و نان
گیرم‌ به حشمتی دگر و حرمتی دگر / در خدمت تو مرکب دولت به زیر ران
جانم زتوست ور تو اشارت کنی کنم / بر دست زرفشان تو امروز جان‌فشان
تا در بهار خوب و شکفته بود چمن / تا در خزان تباه و کَشَفته شود رزان
املاک ناصحت چو چمن باد در بهار / اسباب حاسدت چو رزان باد در خزان
در شادی و نشاط همه روزگار تو / خوش‌تر ز عید باد و ز نوروز و مهرگان
گنج تو بی‌قیاس و سپاه تو بی‌شمار / کِلک تو پایدار و بقای تو جاودان