امیر معزی › شمارهٔ ۳۵۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تازه و نو شد ز فر باد فروردین جهان / خرم و خوش‌ گشت کوه و دشت و باغ و بوستان
کرد پنداری زمین را آسمان چون خویشتن / کزگل و سبزه زمین دارد نهاد آسمان
زند خواند هر زمان بلبل به باغ اندر همی / زند باف است او به لفظ پارسی پاز‌ندخوان
کوه شد چون پرنیان و لاله شد همچون علم / سرخ نیکوتر علم چون سبز باشد پرنیان
نیلگون آمد بنفشه زعفران‌گون‌ شنبلید / آن همانا نیل بودست این همانا زعفران
لعل‌گویی از بدخشان نقب بر زد بر زمین / وز زمین بر رفت پنداری به شاخ ارغوان
برق در ابر و سیاهی در میان لاله هست / همچو آتش در دخان و همچو در آتش دخان
جون برآید ابر پرسیمرغ‌گردد روی چرخ / پرِّ هر سیمرغ بر روی زمین گوهرفشان
از هوا هر ساعتی بر ابر بدرخشد درخش / چون زگرد معرکه تیغ شه‌گیتی ستان
ناصر دین خسرو مشرق ملک‌سنجر که ملک / یافت میراث از ملک سلطانُ از الب ارسلان
آن جهانداری که هست اندر خراسان جیش او / جوش او در ماوراء‌النهر و در زابلستان
پادشاهان پنج چیز او را مسلم کرده‌اند / خاتم و شمشیر و تاج و تخت وگنج شایگان
از بنات‌النعش قصر بخت او را کنگره است / وز ثریا درگه اقبال او را آستان
چرخ باشد زیر پایش هر کجا ساید رکاب / دهر باشد زیر دستش هر کجا تابد عنان
گر بود رایش که دریابد زمان رفته را / چون ستاره گاه رجعت باز پس‌ گردد زمان
گر بلرزد نیزه اندر دست او روز نبرد / مرد در جوشن بلرزد اسب در بَرْگُستوان
هم بر آن‎سان کز زُمرُّد چشم افعی بِتَرکَد / چشم دشمن بترکد چون او بگرداند سنان
بر سعادتهای او گردون گردان داد خط / زهره شد بر خط‌ گواه و مشتری شد در ضمان
تاکه هامون پست باشد رای او باشد بلند / تا که‌ گردون پیر باشد بخت او باشد جوان
ای جهان‌آرای شاهی‌ کز مبارک رای توست / دولت و دین را ز بیداد و بدی امن و امان
اختیارست از جهان اقلیم رابع خلق را / در خط فرمان توست آنچ اختیارست از جهان
چون خرد شکر تو گوید، جان‌ کُند شکر خرد / چون زبان مدح تو گوید دل‌ کند مدح زبان
ملک و دین را از تو نگزیرد چو نگزیرد همی / دیده را از روشنایی کالبد را از روان
سر فرازد آسمان‌ گر بر میان خویشتن / آن کمر بیند که دربان تو دارد برمیان
نیزه و شمشیر و تیر لشکرت روز مصاف / کرد در صحرای تِرْمَذ دام و دد را میهمان
میهمان نشگفت اگر باشد به صحرا دام و دد / هرکجا شمشیر و تیر و نیزه باشد میزبان
هر امیر از لشکرت بر لشکری شد کامکار / هر غلام از مرکبت بر مرکبی شد کامران
از امیران و غلامان تو رشک آید همی / مهر ومه را بر سبهر و حورعین را بر جنان
گر خلاف تو قدرخان‌ کرد پیدا بر زمین / حشمت و قَدر قَدَرخان در زمین کردی نهان
آن غرور اندر سر او دشمنی دیگر نهاد / کز میان چون جست از تیغ تو چون تیر ازکمان
آن‌ یکی‌ از بیم تیرت چون‌ کمان خم داد پشت / وین دگر جست از سر تیغ تو چون تیر ازکمان
هر دو را بارگران از خوی بد درگردن است / هست معروف این مثل‌: خوی بدو بارگران
گرچه بود اندر گمان خصم پیروزی و فتح / ایزدش روزی نکرد از هر چه بود اندر گمان
رزم تو دریای جوشان‌ گشت و تیغت چون نهنگ / سر ز دریا برزد و ناگه کشیدش در دهان
آنچه با او شاه ماضی کرده بود از نیکویی / شد فراموش از دلش تاکرد جان و تن زبان
هرکه بدکاری کند ناگه نهد بر خاک‌ سر / هرکه بدعهدی کند ناگه دهد بر باد جان
چون اجل را برکران عمر او افتاد چشم / آمد از توران به جیحون با سپاهی بی‌کران
مار و مرغ آری چو سنگ و دام را درخور شوند / مار بیرون آید از سوراخ و مرغ از آشیان
هرکه با تو سرکشد تا پیش تو لشکر کشد / باشد انجامش چنین و باشد آغازش چنان
نصرت تو روز دهرافروز را ماند همی / روز دهر افروز را انکارکردن کی توان
آنکه عصیان کرد ملک از دست او ناگه برفت / وانکه فرمان برد ملک آمد به‌دستش رایگان
چاکر فرمان توست و بندهٔ احسان توست / آنکه اکنون در دیار ماورالنهرست خان
نام سلجوق از جهان هرگز نگردد منقطع / تا چو تو شاهی بود سلجوق را در دودمان
یک‌ گهر باشد کزو قیمت فزاید عقل را / یک پسر باشد کزو باقی بماند خاندان
هرکجا لشکرکشی اقبال باشد پیشرو / تا بود اینانج بک در لشکر تو پهلوان
با دلیری‌های او منسوخ گشت اندر عجم / آن دلیری‌ها که رستم کرد در مازندران
لشکر افروزند و ملک‌آرای پیش تخت تو / این سپهسالار عادل وان وزیر مهربان
زین مبارکتر سپهداری و دستوری ندید / د‌ولت افراسیاب و حضرت نوشین روان
تا بود در عالمِ سِفلی طبایع را مزاج / تا بود در عالم عِلوی کواکب را قران
باکواکب باد پیمانت در این عالم درست / بر طبایع باد فرمانت در این عالم روان
تارک دشمن ز تیغ آبدارت خاکسار / باد انصاف تو اندر مملکت آتش نشان
دولت از تو سرفراز و تو ز دولت سرفراز / لشکر از تو شادمان و تو زلشکر شادمان
اختیار تو همه پیروزی و نیک‌اختری / روزگار تو همه نوروز و عید و مهرگان
شاکر و راضی به تو جان معزّالدین به خلد / پیش تخت تو معزّی شعر گوی و مَدح خوان