امیر معزی › شمارهٔ ۳۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مریز خون من ای بت به روزگار خزان / مساعدت کن و با من بریز خون‌رزان
چو هست خون ‌رزان قصد خون من چه ‌کنی / که غم فزاید از این و طرب فزاید از آن
مباش فصل خزان بی‌طرب که چهرهٔ توست / بهار مجلس آزادگان به وقت خزان
فحاش‌ لله اگر چون خط و رخت داند / کسی بنفشهٔ سیراب و لالهٔ نعمان
سمن‌ که دید به روی بنفشه غالیه پوش / زره که دید بر اطراف لاله مشک‌افشان
خَم بنفشه ز احرار کی رباید دل / فروغ لاله ز عشاق‌ کی ستاند جان
من آن ‌کسم‌ که دل و جان خویش دادستم / به دست عشق تو ای آفتاب ترکستان
ز عشق توست دلم چون سرشک و جان چو نفس / برون شده زدو چشم و برآمده زدهان
ز سیم پاک تو داری بدیع میدانی / زغالیه است دو چوگان تو را در آن میدان
فتاده در خم چوگان تو همیشه دلم / چو نیم سوخته گویی ز هر طرف گردان
عجب نباشد اگر گوی دل بود آنجا / که سیم باشد میدان و غالیه چوگان
ملاحت لب و دندان توست فتنهٔ خلق / وگر ملاحت هر دو کنی زخلق نهان
گهر فروشان یاقوت سرخ و مروارید / به جهد باز شناسند از آن لب و دندان
زحسن روی تو گر بتگران خبر یابند / شکسته خامه شوند و زغم بریده بنان
همیشه فخر تو از حسن روی خویشتن است / چنانکه فخر من از فخر ملک شاه جهان
بزرگ بار خدایی که بر فتوح و ظفر / خجسته‌کنیت و نامش علامت است و نشان
روان به خدمت او تازه شد چو دل به ‌خرد / خرد به طاعت او زنده شد چو تن به روان
گران نماید با طبع او هوای سبک / سبک نماید با حلم او زمین‌گران
نه بی‌ تواتر احسان اوست هیچ مکین / نه بی‌تواصُل اِنعام اوست هیچ مکان
خجسته حضرت و فرخنده همتش به ‌قیاس / دو قبله‌اند مبین هم به حجت و برهان
یکی عزیز و مبارک چو کعبهٔ اسلام / یکی بلند و مُعَزَّز چو قبله ی دهقان
اگر ز روضهٔ فردوس نعمت ابد است / وگر ز چشمهٔ حیوان بقاست جاویدان
چه بزم او گه رامش چه روضهٔ رضوان / چه دست اوگه بخشش چه چشمهٔ حیوان
شدست محکم اصل وزارت از پدرش / وز او شدست بنای وزارت آبادان
پدر علم ز وزارت کشیده بر عیوق / پسر قدم ز آمارت نهاده بر کیوان
عنایت ازلی کرده با پدر بیعت / سلامت ابدی بسته با پسر پیمان
پدر نظام و پسر فخر ملک شاه زمین / پدر رضی و پسر مخلص امام زمان
پدر چو مهر درخشان شده ز برج حمل / پسر چو مشتری افراشته سر از سرطان
ایا به قدر و شرف برگذشته از امثال / ایا به فضل و هنرگوی برده از آقران
تویی‌که همت تو هست بحر بی‌پایان / تویی‌که دولت تو هست جرخ بی‌پایان
فذلکِ هنری در جریدهٔ ایام / جواهر شرفی در قلادهٔ دوران
لقای تو صفت راحت است در ارواح / بقای تو سبب صحت است در ابدان
سپهر و دولت و سلطان همی نگه دارند / همیشه اختر و بخت و دل تو از حدثان
خجسته‌اختر و پیروزبخت و شاددلی / هم از سپهر و هم از دولت و هم از سلطان
خلاف‌مهرتوکین است و این از آن قبل است / به یار عقبی بر دست مالک رضوان
مخالفان تورا تافته جحیم سقر / موافقان تو را ساخته نعیم جنان
اگر موافق تو در شود در آتش تیز / عجب مدار که آتش بر او شود ریحان
وگر کسی به خلاف تو افکند تیری / عجب نباشد اگر باز پس شود ریحان
بزرگ بار خدایا خدای داد مرا / به فر دولت تو عقل پیر و بخت جوان
ز عقل پیر و ز بخت جوان همی دارم / ثنا و خدمت تو چون شریعت و ایمان
ز سکر تو جوکنم ابتدا شوم در وقت / به خاطر آتش تیز و به طبع آب روان
به انتها نتوانم رسید اگر به‌مثل / به جای هر نفسی باشدم هزار زبان
اگر نه هست همه ساله طبع من چو صدف / وگرنه هست مدیح تو قطرهٔ باران
چرا مدیح تو در طبع من شود لؤلؤ / چنانکه قطره همی دُر شود صدف مرجان
همیشه تاکه امیدست و بیم در عالم / همیشه تا که زیان است و سود در کیهان
زبان مادح تو سود باد و بیم امید / امید حاسد تو بیم باد و سود و زیان
مباد دولت و عمر تو را فنا و زوال / مباد نعمت و ملک تو را قیاس و کران
چه بزم تو گه رامش چه روضهٔ فردوس / چه دست تو گه بخشش چه چشمهٔ حیوان
خجسته بر تو و بر هر که در عنایت توست / هزار جشن بهار و هزار جشن خزان
گشاده باد اجل بر مخالفانت‌ کمین / کشیده باد زحل بر معاندانت کمان