امیر معزی › شمارهٔ ۳۶۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صنع خدای و عدل وزیر خدایگان / هستند پرورنده و دارندهٔ جهان
معلوم عالم است که بر خلق واجب است / شکر خدا و مدح وزیر خدایگان
صدر اجل رضیّ خلیفه قوام دین / دستور کامکار و خداوند کامران
نیک‌اختری که سیرت و کردارهای او / در شرق و غرب هست ز نیک‌ اختری نشان
آراسته شدست به توقیع او زمین / و افروخته شدست به تدبیر او زمان
در عدل جز بدو نکند عالم افتخار / در جود جز بدو نزند ملک داستان
اندر کفایت آنچه از او دید چشم خلق / نشنید گوش خلق ز تاریخ باستان
گویی ز رآی پاک و ز بخت بلند اوست / پاکی در آفتاب و بلندی در آسمان
گویی سپهر مرکب اقبال او شدست / کش ماه و آفتاب رکاب آمد و عنان
قفل و کلید گشت دو دستش که جور و عدل / بسته شدست ازین وگشاده شدست از آن
روزی بَنان او دهد آفاق را مگر / دارد بنای روزی آفاق را بنان
گیتی سرای و خلق همه میهمان شدند / تا گشت همت و کرم خواجه میزبان
جایی‌ که میزبان ‌کرم و همتش بود / گیتی سزد سزای و همه خلق میهمان
بنگر به ‌دست و خامهٔ او گر ندیده‌ای / بحر گهر هبا کن و ابر گهر فشان
ور آرزوی دولت و بخت آیدت همی / آثار او نگه کن و توقیع او بخوان
اندر وفای او نَبُوَد جسم را وفات / و اندر هوای او نَبُوَد چرخ را هَوان
هر کس‌ که هست چاکر او بهره یافته است / از مایهٔ سعادت و از سایهٔ امان
افزون کند موافقتش نیکخواه‌ را / در دل قوام دانش و در تن نظام جان
بیرون کند مخالفتش بدسگال را / از دیده روشنایی و از کالبد روان
ای دادگستری که به ‌تدبیر ورای خویش / کردی جهان مسخر شاه جهان ستان
تدبیر تو نشاند و سر کِلک تو گماشت / در روم کاردارش و در شام پهلوان
از تیغ و کلک تو حاصل همی شود / هم‌ گنج بی‌نهایت و هم ملک بی‌کران
امسال روم و شام بهر دو گشاده شد / سال دگر گشاده شود مصر و قیروان
ای دور روزگار به ‌تو سفتهٔ نشان / گردد دل مخالف تو سفتهٔ سنان
بی‌طلعت مبارک و بی‌آفرین تو / بر آدمی حرام شود دیده و دهان
از بهر آنکه دست تو بوسد زبان و لب / گوش و دو دیده رشک برد بر لب و زبان
بر آسمان قضا و قدر متفق شدند / کردند عمر و بخت تو از یک دگر ضمان
بخت تو همچو عمر تو گردید پایدار / عمر تو همچو بخت تو گردید جاودان
من بنده روزگار تو را وصف چون کنم / پیمودن فلک به کف دست‌ چون توان
عین‌الکمال عالم ارواح خوانمت / کاندر مناقب تو همی‌گم شودگمان
در خدمت تو رنج برم ‌گنج بر دهم / بر رنج خدمت تو نکردست‌ کس زیان
روزی که نفخ صور برانگیزدم ز خاک / جانم همه ثنای تو خواند ز استخوان
تا باغ را شکفته ‌کند رایت بهار / تا راغ را کآشفته کند لشکر خزان
از عدل تو شکفته همی باد دین و ملک / خصم تو را کَشَفته همی باد خان و مان
تابنده باد فر تو بر خُرد و بر بزرگ / پاینده باد عدل تو بر پیر و بر جوان
فرخنده باد مهر تو جاوید و من رهی / هر سال‌ گفته تهنیت جشن مهرگان