امیر معزی › شمارهٔ ۳۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون نماز شام پروین نور زد بر آسمان / ساربان از بهر رفتن بانگ زد بر کاروان
نقطهٔ خاکی گرفته دست موسی برکنار / در کشیده سامری پرگار گرد آسمان
اختران و ماه پیدا گشته بر چرخ بلند / آفتاب روشنی گستر به‌ خاک اندر نهان
ماه با سیارگان رایت برآورده زکوه / گفتی آمد خسرو چین با سپاهی بی‌کران
ناپدید آمد ز دریا گوهرآگین یک صدف / گشت بر دریای جوشان آن صدف گوهرفشان
یا همی زد در شب تاری نگهبان فلک / سیمگون مسمارها بر آبگون برگستوان
روی هامون گلستان از قطرهٔ ماهی سپر / وز شعاع شیر و ماهی روی‌ گردون گلستان
وان مَجَّره بر کنار آسمان خیمه زده / همچو مروارید ریزه ریخته بر پرنیان
وان بنات‌النعش چون تخت فریدون روز رزم / وان شباهنگ دُرفشان چون درفش کاویان
چون برآمد صبح دیدم قلعه‌ای را من زدور / آسمان را رازدار و مشتری را ترجمان
از بزرگی آسمان در زیردست کوتوال / وز بلندی مشتری در زیر پای پاسبان
درکتاب مرد دانش زان بزرگی سرگذشت / در حدیث اهل خدمت زان بلندی داستان
قلعه‌ای محکم که دیوارش پر از گُرد دلیر / روضه‌ای خرم که بنیادش پر از شیر ژیان
اندر آن روضه نجات ملت صاحب کتاب / واندر آن قلعه کلید دولت صاحب‌قران
همچو فرخارست لیکن نقش او تیر و سپر / همچو گردون است لیکن نجم او تیر و کمان
قطب آن‌ گردون سعادت باشد و فتح و ظفر / تا زمین ملک شاهنشه بود خورشید آن
مهتر کافی رئیس نامور عبدالرحیم / مَفخر دنیا ابوسهل افتخار دودمان
مشتری رای است و کیوان‌ همت و خورشید قدر / صاعقه تیغ است و صرصر تیر و سیارهٔ سِنان
برمکی جود است و نعمان نعمت و آصف صفت / اَصمعی نطق است و صاحب فکرت و صابی بیان
تیغ جوهردار او در سر رود همچون خرد / تیر جان ا‌وبار او در تن رود همجون گمان
آن یکی شیری است کاندر مغز دارد مرغزار / وین یکی مرغی است‌کاندر هوش دارد آشیان
جرم گیمخت زمین اندر نوردد نامه‌وار / هرکجا راند همایون مرکب اندر زیرران
بادرنگ او نبیند کس درنگ اندر زمین / با شتاب او نیابد کس شتاب اندر زمان
بشکند کوه‌گران را چون‌ گران دارد رکاب / بِفْکند باد سبک را چون سبک دارد عنان
ای به وَرْج و کامکاری نایب اسفندیار / وی به‌عدل و نامداری نایب نوشیروان
اختیار ایزدی تا عقل داری اختیار / قهرمان دولتی تا قهر داری قهرمان
در سخا بدخواه مالی دروغا بدخواه جان / در شتاب آتش‌فشانی در درنگ آتش‌نشان
راه دین معمور باشد تا تو باشی راهبر / مرز ملک آباد باشد تا تو باشی مرزبان
شد غریق‌ بر تو هر مهتر و هر محتشم / شد رهین شکر تو هر سرور و هر پهلوان
نیست از مهر تو در آفاق خالی یک ضمیر / نیست از مدح تو در اسلام فارغ یک زبان
از حکیمان تو در هر شهر بینم قافله / وزندیمان تو در هر دشت بینم کاروان
پیشه‌گیرد خدمت تو هر که خواهد جاه و آب / توشه سازد مِد‌حَت تو هرکه خواهد نام و نان
تربت ری همچو خلدست و تویی رضوان صفت / قلعهٔ ری همجو طورست و تویی موسی نشان
شهر را زینت به‌توست و قلعه را حشمت بتو / درج را قیمت به‌گوهر باشد و تن را به‌جان
بدسگال تو همی سوزد بر آذر جان و دل / تا تو را خواند برادر خسرو گیتی ستان
مهترا گر رفت برهانی معزی نایب است / هم ز بلبل بچهٔ بلبل به اندر بوستان
چون نمودن در خراسان پیش سلطان شاعری / بنده را منشور و خلعت داد سلطان جهان
من به اقبال ملکشاهی چنین مقبل شدم / همچو برهانی به فر پادشاه الب‌ارسلان
آمدم تا پیش تو خدمت نمایم چند روز / وافرین گویم به‌لفظ موجز و طبع روان
طبع را کردم به شعر پرمعانی اقتراح / عقل را کردم به وزن این قوافی امتحان
در چنین لفظ و معانی‌ کس نبیند مستعار / در چنین وزن و قوافی کس نیابد شایگان
چون به شرط دوستی خدمت‌گزارم نزد تو / پیش گیرم خدمت درگاه و راه اصفهان
تا که باشد سوگواری از سپهر زودگرد / تا که باشد شادمانی از خدای غیب‌دان
باد بدخواهت ز تاثیر سپهری سوگوار / باد مدّاحت ز تقدیر خدایی شادمان