امیر معزی › شمارهٔ ۳۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آدینه و صبح و عید قربان / فرخنده گشاد هر سه یزدان
بر ناصر دین و تاج ملت / شاه عجم و پناه ایران
سنجر که نهیب خنجر او / در کاشغرست و زابلستان
شیری که به نوک نیزه خارد / پیشانی شیر در بیابان
شاهی که بدو رسیده میراث / شاهی و ولایت از سه سلطان
با دولت او زمانه کردست / با فتح و ظفر وفا و پیمان
زان است که تیر دولتش را / فتح و ظفرست پر و پیکان
هرگه ‌که شود به طلعت او / آراسته بارگاه و ایوان
گوید ملک از فلک که یارب / چشم بد ازین ملک بگردان
باریدن ابر در دو فصل است / در فصل بهار و در زمستان
ابری است سخای او که بر خلق / بارد به چهار فصل باران
هرکس که به جود او بنالد / از رنج نیاز و درد حرمان
آن رنج بدل سود به ‌راحت / و آن درد بدل شود به درمان
زان سان که خدای کالبد را / زندان دارد به قهر بر جان
دارد سر تیغ او جهان را / بر کالبد عدو چو زندان
هر خصم که خواست تا نماید / با دولت او فریب و دستان
شد کشته به‌ دست بندگانش / چو پور به‌ دست پور دستان
قومی که عنان اسب طاعت / تابند همی به‌ راه عصیان
از خنجر سنجر ملکشاه / بی‌قدر شوند چون قَدَر خان
هرگز نبود چنین جهاندار / هرگز نبود چنین جهانبان
کز بعد چهار سال تازه است / آثار مصاف او به‌توران
از کفر بشست عالم آنگاه / کامد به دعای نوح طوفان
نگذاشت به شرق و غرب دیار / از اهل ضلال و اهل خِذلان
طوفان که ز تیغ شاه بارید / از شرّ و بلا بِشُست کیهان
بر روی زمین ز دشمنانش / دیار رها نکرد و دیان
چون‌ گوی زند ملک به‌ صحرا / خوشید شود به‌گَرد پنهان
ترسد که ملک بگیرد او را / گردون کندش به زخم چوگان
یک قطره ز جرعهٔ شرابش / گر برچکد از قدم به سندان
سندان به مثال چشمهٔ خضر / زآن قطره شود پرآب حیوان
ای شاه ز بهر نصرت دین / گر روی نهی به کافرستان
گردد به سعادت تو پیدا / از ظلمت کفر نور ایمان
قیصر بَدَل بت و چلیپا / سی پاره دهد به دست رهبان
در خدمت تو به‌ جای زنار / بندد کمر و شود مسلمان
ور تاختنی کنی فلک‌وار / تا گرگان از حدود جرجان
از جنگ به آشتی‌گرایند / گرگ و بره بر زمین‌ گرگان
مرغ است خدنگ تو به هیجا / بادست سمند تو به میدان
چون معجزهٔ تو مرغ و بادست / گویم که مگر تویی سلیمان
بر ملک همه جهان ز عدلت / بفزود مفاخر خراسان
کز عدل تو دارد این ولایت / آرایش روضه‌های رضوان
کیوان چو به طالع تو آمد / دارندهٔ عرش داد فرمان
تا آمد مشتری به خدمت / از خانهٔ خویش پیش کیوان
چون بحر شدست جای‌گوهر / در مدح تو خاطر ثناخوان
در مجلس تو زبان و کلکش / ز آب است چو ابر گوهرافشان
تا باشد بر سپهر هر ماه / نقصان و محاق ماه یکسان
نام و لقب تو باد جاوید / بر نامهٔ دین و ملک عنوان
روزت همه عید باد و نوروز / ماهت همه فرودین و نیسان
قربان شده همچو اشتر و گاو / پیش تو عدو به عید قربان