امیر معزی › شمارهٔ ۳۷۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

لاغری یار من است از همه خوبان جهان / که بتی موی میان است و مهی تنگ دهان
خواهم آن را که بود چون دل من تنگ‌دهن / جو‌یم آن را که بود چون تن من موی میان
یار لاغر به همه ‌حال ز فربه بهتر / ور ندانی ز من آگاه شو و نیک بدان
خوشتر از شاخ سپیدار بود شاخ سمن / بهتر از نارون و مشک بود سرو روان
ماه چون نو شود از لاغری و باریکی / بنمایند به انگشت همه خلق جهان
گر ستونی بود از سیم، نگیری در دست / باز سوی دهن آری چو خلالی بود آن
دوست لاغر را برگیری و یک فربه را / به دو صد حیله در آغوش گرفتن نتوان
فربهان را نتوان داشت نهان در هر جای / لاغران را به همه جای توان داشت نهان
سبکی شادی جان است و گرانی غم دل / بفروشم غم دل، بازخرم شادی جان
جان سبک باشد و لاغر نبود جز که سبک / تن ‌گران باشد و فربه نبود جز که ‌گران
منم آن عاشق آشفته‌دل لاغردوست / جز بدین نام مرا پیش همه خلق مخوان
لاغری دارم و با او دل من سخت خوش است / صبر نتوانم از او یک نفس و نیم زمان
همچنین یار دلارام و چنین دلبر خوش / آفرین شرف الملک مرا داد نشان
قبلهٔ دولت ابوسعد خداوند سعود / دادگر محتشم داد ده داد ستان
آن که از بخشش او فخرکند ملک زمین / آن که از دانش او شاد بود شاه زمان
کف او جود عیان است و کف خلق خبر / دل او علم یقین است و دل خلق‌ گمان
بر گمان تکیه ندارند کجا هست یقین / وز خبر یاد ندارند کجا هست عیان
ای خداوند کریمان و دلیل دولت / ای سرافراز بزرگان و امین سلطان
پیش از این ‌گاه کفایت، پس از این ‌گاه خرد / ننشست و ننشیند چو تو اندر دیوان
مشتری سعد فشاند به سر کلک تو بر / چون شود کلک تو بر سیم و سمن مشک‌فشان
استوار از قلم و دست تو بینم همه سال / ملک سلطان معظم ز کران تا به ‌کران
گوی تدبیر وکفایت زبزرگان بردی / پس از این کس نزند گوی و نبازد چوگان
باز نشناسد اگر نوشرَوان زنده شود / قلعهٔ درگهت از سلسلهٔ نوشروان
قدم همّت تو تارک کیوان سپرد / زان قبل راه نیابد به تو نحس کیوان
تن بدخواه و بداندیش تو چون نالهٔ طفل / کند اندر شکم مادر فریاد و فغان
مهر و کین تو دهد سود و زیان همه‌کس / مهرتو سود پدید آرد وکین تو زیان
دل بدخواه تو چون خسته کند دست اجل / باشد از تیروکمان فلکش تیر وکمان
به فلک برشده مریخ و زحل زان دارد / تا غلامان تو را سازد پیکان و سنان
حور خواهد که ‌کند صورت او نقش بساط / چون نهی پای برین سدره و این شادروان
تخت تو جایگهی دارد بر عرش بلند / گر به حیلت رسد اندیشهٔ مخلوق بدان
در بقای ازلی بخت یکی نامه نوشت / تا بر آن نامه مگر نام تو باشد عنوان
ننمودست جنان را مَلِک‌العَرش به‌کس / وافریدست سرای تو نمودار جنان
گوهر سرخ‌ بروید ز همه روی زمین / گر دهد جود تو یک بار زمین را باران
ای‌ کریمی‌ که عنا را به عنایت ببری / برنتابم ز در و درگه تو نیز عنان
کردمی هوش و روان بر سر مدح تو نثار / گر مرا دست رسیدی به‌سوی هوش و روان
گر ثناهای تو گفتن نتواند دل من / ترجمان دل من بنده بود کلک و زبان
درّ و یاقوت من از همت وجود تو سزد / زان‌ کجا همت وجود تو چو بحرست و چوگان
تا بود راغ چو زنگار به هنگام بهار / تا بود باغ چو دینار به هنگام خزان
تا مکان است و درو خُزْد و بزرگی است مکین / تا به زیر قدم خرد و بزرگ است مکان
شاد بادند به درگاه تو هم خرد و بزرگ / تازه بادند به ایوان تو هم پیر و جوان
تن و جان و دل تو خرم و شادان و درست / برخور از جان و تن و کام دل خویش بران