چونکرد پیشآهنگ را در زیر محمل ساربان / بر پشت پیشآهنگ شد از خیمه شمع کاروان
آن چون مه ناکاسته چون گلبن پیراسته / همحون بهشت آراسته روشن چو خرم بوستان
صافی تن او نسترن بویا بر او یاسمن / نازان قد او نارون رنگین لب او ناردان
آن مایهٔ حُسن و لَطَف چون دُرّ پاک اندر صدف / چون آفتاب اندر شرف در مهد عالی شد نهان
جان و دلم در تاب شد چشم ترم پرآب شد / آن ماه در جلباب شد امید ببریدم ز جان
کردم سر راه جَمَل از خون دیده خاک حل / تا همچو اشتر در وَحَل عاجز بماندکاروان
آن نافهٔ دلخواه من در زیر مهد ماه من / بگذشت تیز از آه من چون بر سر آتش دخان
هودج فراز کوه تن در هودج آن سیمین ذَقَن / من بیش هودجگاه زن چون بندگان بسته میان
تا بر سر راه ای عجب پیش آمدم در تیره شب / دیدم دیاری با تعب مهمان جانی با فغان
مار اندر او ببریده دم عقل اندر او ره کرده گم / گور اندر او فرسوده سم از بیم شیران ژیان
حصنی چنین بوده حصین، آباد و خرم پیش از این / از دادهٔ داد آفرین روی هزاران بوستان
چون قعر دوزخ با فزع چون خانهٔ دیوان جزع / چون قصر یار با وَرَع گشته به عالم داستان
درکنده از نیرنگها جوی در او سنگها / وآورده از فرسنگها آب ورا در آبدان
بر کاخ کاخ افراخته بر برج برجی آخته / در حجره حجره ساخته چون گلستان در گلستان
چون صبح روز از کوه سر برزد به میناگون سپر / جستم از آن ویران به در از قافله جستم نشان
بر ره ندیدم هیچکس پویان شدم برخاک و خس / از دور آواز جرس آمد به گوش من نهان
برهم دریدم راه را دریافتم دلخواه را / فرخنده فخر ماه را بر بارهای دیدم جوان
برده سبق از باد تک آکنده زان پولاد رک / هنگام جستن همچو سگ در دامن صحرا روان
افزون ز کُه کوهان او از عاجتر دندان او / از تیرها مژگان او از نوک سوفارش دهان
کوشش نگر خرمای تر دنبش به سان نیشکر / لعلش چو بلغاری سپر گردن چو خوارزمی کمان
پشتش به سان گردمه بیسرمه چشم او سیه / مهر شرف بر شانه گه داغ دول برگرد ران
رفتار چون کبک دری همچون مهارش مشتری / در چابکی چون سامری ساقش قَضیب خیزران
درگامش از نشوا اثر آنگاه از اُشنانتر / گه زیر خاید گه زبر از لَفْجِ صابونش چکان
ناگه رسانید او مرا جایی که بودم در هوا / دیدم زمین را از قضا رنگی چو رنگ پرنیان
چنگال در نازل زدم صد بوسه بر محمل زدم / چون آتش اندر دل زدم شد وصل جانانم از آن
گفتم مرا خواهی همی از من وفا خواهی همی / حاجت روا خواهی همی شو قصهٔ یوسف بخوان
با من توگر منزلکنی این رنج ما در دلکنی / مقصود من حاصل کنی بر درگه صاحبقران