امیر معزی › شمارهٔ ۳۸۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شدست روز همه خلق فَرّخ و میمون / به روزگار شه نیک‌بخت روزافزون
شه زمانه ملکشاه کافرید خدای / همیشه طالع او سعد و طلعتش میمون
به طلعتش همه ساله منورست زمین / چنانکه هست منور به طالعش گردون
قیاس گردون با همتش که داند کرد / که پیش همت عالیش هست‌ گردون‌ دون
همی چو شهر نماید ز لشکرش صحرا / همی چو کوه نماید ز موکبش هامون
به فتح رایت او را صفت‌ کنند همی / چو چرخ را به تحرک چو خاک را به سکون
قضای کن فیکون‌ بی‌مراد او نرود / که هست جفت مرادش قضای کن‌فیکون
شمار بخشش او را کسی نداند چند / قیاس دانش او را کسی نداند چون
چنانکه طاعت او مایهٔ خردمندی است / خلاف طاعت او هست بی‌خلاف جنون
عظیم‌تر ز خلافش جنون ندانم من / وگرچه در مثل آمد که اَلجُنون‌ُ فُنون‌
بشیر پیکر گرزش نگه کن و بشناس / که گاو پیکر بودست گرز اَفریدون
میان شاه و فریدون تفاوت است چنانک / میان شیر دلیر و میان‌ِ گاو زبون
ایا به خدمت تو هر تنی شده مشغول / و یا به طاعت تو هر دلی سده مرهون
ز مهر تو به تن اندر شکفته‌ گردد جان / زکین تو به دل اندر فسرده گردد خون
به عدل و فتح ستایند روزگار تو را / که عدل را تاریخ است و فتح را قانون
چو بحر شد ز مدیح تو خاطر شعرا / سخن صدف شد و معنی چو لوءلوء مکنون
خدای دارد هر بنده‌ای که بندهٔ توست / زنائبات معاف و ز حادثات مَصون
ز خط حکم تو بیرون برد کسی سر خویش / که پای او ز خط زندگان بود بیرون
در آن دیار که شمشیر تو بِرَهنه شود / به‌ خون بدکُنِشان خاک او شود معجون
ز آب دیدهٔ خصم تو زعفران روید / کجا ز آذر تیغ تو روید آذریون
کسی‌ که با تو دلش چون الف نباشد راست / ز هیبت تو شود قامتش خمیده چو نون
به سُخره‌ کردن آشفته لشکر سرکش / به زنده کردن دیرینه زندهٔ مدفون
بس است تیغ تو را چون‌ کلیم را ثُعْبان / بس است جود تو را چون مسیح را افسون
خجسته مُلْک تو باغی شکفته را ماند / پر از درخت و ا‌ز اِسپَرغمان‌ِا‌ گوناگون
تو بر مراد دل خویش هرکجا خواهی / به باغ خویش تماشا همی کنی ایدون
رسیده فوج سپاهت به موج جیحون پار / رسیده تاب حُسامت به آب دجله کنون
زدند پرده سرای تو بر لب دجله / هنوز گرد سپاه تو بر لب جیحون
درین خجسته سفر بر ظفر بس است تو را / خدای عَزَّوَجَل یار و بخت راهنمون
همی دلیل کند خسروا که زود نه دیر / کند سیاست تو تخت بدسگال نگون
به نیزه سر بربایی ز حاسد مَکّار / به تیغ جان بستانی ز دشمن ملعون
کلید نعمت قارون تو را به‌ دست آید / فرو شود به زمین دشمن تو چون قارون
همیشه تا ز بهار و خزان زمین و هوا / شود چو چهرهٔ لیلی و چون دم مجنون
هوا گسسته کند رشته‌های مروارید / زمین نهفته کند فرشهای بوقلمون
گل شکفته بروید ز دامن کُهْسار / زلاله‌ها همه گلگون شود رخ هامون
تو باش خسروِ اَقران و پادشاه قِران / تو باش قبلهٔ شاهان و پیشگاه قرون
سر موافق تو سبز و دولتش پیروز / رخ مخالف تو زرد و اخترش وارون