امیر معزی › شمارهٔ ۳۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن غالیه گون‌ زلف بر آن عارض گلگون / شیری است درآویخته از عاج و طبرخون
وان خط سیه چون سپه مورچگان است / بر برگ‌ گل و برگ سمن‌ کرده شبیخون
ای بر لبِ شیرین تو عابد شده عاشق / وی بر خط مشکین تو زاهد شده مفتون
نخلی است تو را ساخته از سیم و بر آن نخل / از لعل رُطَب ساخته وز غالیه عَر‌جون
داری بدو بیجاده درون سی و دو لؤلؤ / وآن لؤلؤ و بیجاده به شکّر شده معجون
گویی‌که دو زلف تو دونونی است زعنبر / خال تو چو از غالیه نقطه زده بر نون
ماهی تو به‌دیدار و منم از غم تو زار / چون ماهی در خشک و چو در ماهی ذوالنُون
زین سان‌که منم در طلب روی تو ای دوست / هرگز نبد اندر طلب لیلی‌، مجنون
بی‌ تو دل من هست چو کانونِ پُر آتش / وز عشق تو سردست دمم چون مه کانون
گر بادم سردم دل‌گرم است عجب نیست / اندر مه کانون نه عجب آ‌تش و کانون
ای عاشق دل‌شیفته بگذر ز ره عسق / کز وسوسهٔ عشق تو بود اختر وارون
دل بازکش از عشق سوی مدح شهنشاه / کز مدح شهنشاه بود طایر میمون
روزی ده آفاق که روز همه آفاق / گشته است به دیدار همایونش همایون
شاهی‌ که به همت بگذشت از سر کیوان / شاهی که به دولت بگذشت از سر گردون
کیوان شده زیر قدم همت او پست / گردون شده زیر علم دولت او دون
گَرد سپهش خاسته از مشرق و مغرب / ماه علمش تافته بر دجله و جیحون
از هیبت او دیدهٔ خصمان شده پردرد / وز خنجر او خانهٔ خانان شده پرخون
از دجله و جیحون بستد داد وزین بس / یا نوبت نیل است دگر نوبت سیحون
ای جام تو در بزم طرب را شده مرکز / وی تیغ تو در رزم ظفر را شده قانون
ای خلق تو خوشبوی‌تر از عنبر سارا / وی لفظ تو پاکیزه‌تر از لؤلؤ مکنون
دارندهٔ دهری و نیی گردش افلاک / روزی ده خلقی و نیی ایزد بیچون
شاد است به پیروزی تو جان سکندر / زنده است به بهروزی تو نام فریدون
با عزم تو ناچیز بود تَنبُل و دستان / با حزم تو بیهوده بود چاره و افسون
اندر بر عزم تو چه صحرا و چه دریا / واندر بر حزم تو چه بالا و چه هامون
ایزد به تو دادست همه ملک جهان را / سلطانِ جهاندارِ جهانبان تویی اکنون
هر روز تو را نامهٔ فتحی است دگرسان / هر روز تورا مژدهٔ ملکی است دگرگون
اعدات چو قارون همه در خاک نهفتند / تا چرخ تو را داد همه نعمتِ قارون
کار تو در اقبال رسیدست به جایی / کانجا نرسد وَهمِ هزاران چو فلاطون
جاوید شها عمر تو در خط بقا باد / وز خط بقا باد بداندیش تو بیرون
تا عارض گلرنگ بود سیمبران را / بر دست تو بادا قدح بادهٔ گلگون
در دولت و پیروزی و اقبال همی باد / مُلک و سپه و گنج تو هر روز در افزون