امیر معزی › شمارهٔ ۳۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این روزگار فرخ وین موسم همایون / بر تاج دین و دنیا فرخده‌باد و میمون
خاتون باک‌سیرت کاندر سرای دولت / هرگز بزرگتر زو ننشست هیچ خاتون
هست از همه بزرگان در شرق و غرب عالم / با دولتی دگرسان با حشمتی دگرگون
با قدر او ز گردون کس را سخن نشاید / زیرا که هست گردون در پیش قدر او دون
اقبال او رسیدست از روم تا به توران / فرمان او رسیدست از نیل تا به سیحون
بر رسم و سیرت او مفتون شدست دنیا / تا دولت مساعد بر عمر اوست مفتون
چونانکه شاه سنجر نازد ز طلعت او / اسفندیار نازید از طلعت کتایون
سعی و عنایت او اندر عراق و غزنین / کردست خسروان را دلها به شکر مرهون
از حسن اعتقادش شد شهریار عادل / در ملک چون سکندر در فتح چون فریدون
چون در عراق سلطان لشکر کشید و پیلان / گفتی‌گرفت عالم سیل فرات و جیحون
از جوش و توش لشکر چون شهرگشت صحرا / وزلون و شکل پیلان چون کوه گشت هامون
پیش مصاف خصمان از بهر فتح سلطان / وهم دعای او شد بهتر ز حرز و افسون
از دشمنان ملعون شد رزمگاه خالی / چون حمله برد سلطان بر دشمنان ملعون
گر مهر و رحمت او اندر میان نبودی / بسیار سوختی دل بسیار ریختی خون
پیغام و نامهٔ او گر در میان نبودی / ناآمد از سپاهان محمود شاه بیرون
با کام هر دو سلطان سازنده‌ گشت اختر / وز صلح هر دو خسرو نازنده گشت‌گردون
کردند سجده میران در پیش بارگاهش / تا قد چون الف‌شان چفتیده گشت چون نون
هرگز چو شاه سنجر شاهی دگر نباشد / پاینده باد ملکش تا جاودان هم‌ایدون
در شاهی و خلافت نازند تا قیامت / سلجوقیان ز سنجر عباسیان ز مأمون
ای تاج دین و دنیا جز خیر نیست‌‌ کارت / کاری‌که تو سگالی باشد به خیر مقرون
از بهر نام نیکوگر در عرب زبیده / خیرات کرد بی‌ حد در روزگار هارون
آن خیرها که او کرد از بهر نام نیکو / خیر تو در خراسان نیکوتر آمد اکنون
چونانکه تو به دولت افزونی از زبیده / خیر تو در زمانه از خیر اوست افزون
از بهر زیور تو وز بهر مرکبانت / خیزد ز کوه و دریا یاقوت و در مکنون
در خاک همچو قارون رفتند دشمنانت / نشگفت اگر برآری از خاک گنج قارون
چون روز عید باشد فرخنده سال و ماهت / تا سال و ماه باشد یارت خدای بی‌چون
شاید که از طبیبان معجون دل نخواهی / دل را ز فضل یزدان سازی همیشه معجون
از جود تو معزی بی‌وزن یافت نعمت / هرگه که در مدیحت یک بیت گفت موزون
تا باغ در بهاران خندد چو روی لیلی / تا ابر در زمستان گرید چو چشم مجنون
بادی ز شاه عالم خندان و شاد و خرم / بدخواه هر دو دایم‌ گریان و زار و محزون
از دولت مساعد فال ولیت فرخ / وز دهر نامساعد بخت عدوت وارون
کارت همه ستوده رسمت همه گزیده / روزت همه مبارک عیدت همه همایون