امیر معزی › شمارهٔ ۳۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی جادوست صورت‌گر دلیل گنبد گردون / که اندر جادویی دارد نهفته‌ گوهر مخزون
ازو در ملک آفاق است گوهرهای پر قیمت / وز او در دین اسلام است صورت‌های گوناگون
هنر را صنع او برهان خرد را حکم او حجت / قضا را نفس او عنصر قدر را نقش او قانون
خداوندان بدو دارند روز دوستان فرخ / جهان‌داران بدو دارند بخت دشمنان وارون
جو کارآسی محدث‌وار برخواند هزار افسان / چو سَروانک مُشَعبدْوار بنماید هزار افسون
گزیده طلعتی دارد به ‌خوبی چون رخ لیلی / خمیده قامتی ‌دارد به کژّی چون قد مجنون
چراغی را همی ماند که انفاسش بود روغن / شهابی را همی ماند که قِرطاسش بود گردون
یکی تیرست و پیکانش ز سیم خام بر معجر / یکی مرغ است‌ و منقارش به مشک‌ ناب ‌در معجون
خردپرور یکی شاخی است با جود و هنر همبر / سخن‌گستر یکی‌ گنگی است با فتح و ظفر مقرون
به طغرا برکشد صورت به‌سان نقش چینستان / به دفتر برکشد جدول به سان صحف انگلیون
شود سیاره سعدافشان بر آن‌ کلک سخن‌گستر / چو اندر دست مولانا فشاند لؤلؤ مکنون
کمال دولت عالی ستوده بو رضا کاو را / نبود اندر هنر همتا ز آدم باز تا اکنون
خداوندی که با تیغش نماید شیر چون روبه / عدو بندی که با گرزش نماید کوه چون هامون
شد از کردار او منسوخ نام عدل نوشروان / شد از گفتار او مُدروس نام فهم افلاطون
نهد فرمان او دایم قدم بر تارک‌ گردون / زند تدبیر او دایم علم بر طالع میمون
همیشه خازن خُلدست بر درگاه او عاشق / همیشه حامل عرش است بر ایوان او مفتون
رضای او موافق را به تن د‌ر بشکفاند جان / خلاف‌ او منافق را به دل دَرْ بِفْسُراند خون
گه‌ کوشش به دشمن بر نباشد تیغ او عاجز / گه بخشش به زایر بر نباشد اجر او ممنون
کند با دشمن آن کز رشک شمعون ‌کرد با یوسف / کند با زایر آن‌ کز حلم یوسف‌ کرد با شمعون
گر از خورشید و از گردون برافرازد همی عالم / کجا دست و دلش باشد بود خورشید گردون دون
خدای ما به قرآن د‌ر مبارک خواند زیتون را / زجود او نشان آمد یکی پروانهٔ زیتون
مگر مه را همی باید که نعل مرکبش باشد / که یزدانش به قرآن‌ گفت‌: «‌حتی عاد کَالعَرجون‌»
ایا در ملک شاهنشه سَدادت سد اسکندر / و یا در دین پیغمبر رُسومت فر اَفْریدون
تو آن مردی که عمر تو ز مکرِ دهر شد ایمن / تو آن خلقی‌ که وصف تو ز وهم خلق شد بیرون
ز اقلام تو هر سطری به از چرخ است و از انجم / ز انگشت تو هر بندی به از نیل است و از جیحون
تن از شکر تو آراید چنان چون دیده از لعبت / دل از مهر تو افروزد چنان چون جامه از صابون
زعدل خویش نپسندی به ‌گیتی در یکی تن را / که از رنجی بود رنجور و از دردی بود مغبون
تو را اندر خداوندی جمالی هست دیگرسان / تورا اندر هنرمندی کمالی هست دیگرگون
خداوندا تویی بی‌چون به جود و همت و احسان / منم چون پشهٔ حیران دوان بر ساحل جیحون
من این خدمت بر این درگاه میراث از پدر دارم / در این نعمت منم شاکر در این منت منم مرهون
پسر بهتر بدین خدمت‌ که بر جای پدر باشد / معزی چون بود نایب ز برهانی پدر مدفون
تو به دانی ز هر صراف و هر نقاد در عالم / که شغل شاعری چون‌است وکار شعرگفتن چون
نشاید تاج و افسر را کجا سنگی بود روشن / نشاید درج و دفتر را کجا شعری بود موزون
تو را شاعر چو من باید ید بیضا برآورده / منظم کرده هر شعری زگوهر خانهٔ قارون
الا تا در مه نیسان به بار آید همی بستان / الا تا در مه کانون به کار آید همی‌ کانون
سریر نیکخواهانت چو بستان باد در نیسان / ضمیر بدسگالانت چو کانون باد در کانون
شهنشه‌ کرد‌ه جاهت را به حشمت هر زمان برتر / سعادت کرده عمرت را به‌ دولت هر زمان افزون