ای به ملک و دولت و شاهی سزای آفرین / وز هنرهای تو خشنود ایزد جانآفرین
گر چه هستند آسمان را اختران نوربخش / رشک باشد بر زمینش تا تو باشی بر زمین
در همه کاری دل تو راستی خواهد همی / راستی خواهد دل صاحبقران راستین
نسختی از لوح محفوظ است گویی خاطرت / کاندرو بینی و دانی بودنیها بر یقین
زین قبل شاید که خوانندت حکیمان جهان / شهریار نیک دان و پادشاه دور بین
نور تو تابنده بود از پشت آدم در ازل / ور بران نور اوفتادی چشم ابلیس لعین
سجده کردی و نگفتی کادم از طین است و من / آتشم، وآتس چرا سجدهکند در بیش طین
در جهانداری تو داری یار و همره تیغ تیز / گر سلیمان داشت مهری نقش کرده بر نگین
یار و همره تیغ باید در جهانداری نه مهر / در جهانداری به از مهری چنان تیغی چنین
جود تو چون آب حیوان جان فزاید روز مهر / خشم تو چون زهر افعی جان رباید روزکین
پست گردد قد جَبّاران چو بِفزایی کمان / سست گردد دست مکاران چو بگشایی کمین
بر سرینگور و چشم آهو اندر شعرها / شاعران معنی همیگویند چون دُرّ ثمین
زان شرفکز نُوکِ پیکانت همی روز شکار / زخم یابند آهوان بر چشم و گوران بر سرین
با تنکوه است و چون با دست فَرّخ مرکبت / کوه تن دیدی که باشد بادْتگْ در زیر زین
نعل او درکوه و دشت آتش فشاند گاهگاه / زان نیارد دیدن آتش دیدهٔ شیر عرین
شکرگوی عفو و روزی خوارهٔ جود تواند / هرچه اندر ترک خاقان است و خان است و تکین
هر یکی را دیدهای چون بندگان چاکران / پیش درگاه تو مالیده به خاک اندر جبین
آنچه تو در نوزده سال از جهان بگرفتهای / شرح آن تا حَشْر تاریخ شُهورست و سِنین
از پدر بگذشتهای در ملک و گیتی داشتن / حجت آن هست نزدیک خردمندان مبین
بود ملک او ز جیحون و فرات و ملک توست / از لب دریای مغرب تا لب دریای چین
تهنیتگوید همی از عدل او بغداد را / جان عباس و بنیعباس در خُلد برین
آرزو ناید همی بغداد را با چون تو شاه / روزگار مُعتَصَم یا روزگار مُستَعین
عِزَّ ایمان در بقای توست و عزّ مؤمنان / زان لوای نو فرستادت امیرالمؤمنین
زان قِبَل نام و خطابت بر لوا فرمود نقش / تا طَراز آن لوا باشد طراز ملک و دین
او تورا دارد یمین وزیُمن باشد جاودان / بر یمین آن خلیفه کاو تو را دارد یمین
تا بیاراید به فروردینِ فرخ باغ و راغ / از گل و از لاله و از سوسن و از یاسمین
عاشقان سازند با خوبان بهر جایی قرار / بلبلان با صُلصُلانگردند هر جایی قرین
باد تخت تو سپهر و تو برو شمس منیر / باد بزم تو بهشت و می در آن ماء مَعین
در نشاط آواز داده سوی تو بخت بلند / در ظفر پرواز کرده گِرد تو روحالامین
از تو بر کردارهای خوب تو هر ساعتی / پیش یزدان شکرها گفته کِرامالکاتبین